تبليغاتX
شهر شعر

شهر شعر

برای نشر اشعار بيژن باران و نقد شعر برای شبکه ی شعر-دوستان فارسی

 

جاوید فرهاد

 

گر به پرواز و گر از سعی تپیدن رفتم

رفتم اما همه جا تا نرسیدن رفتم

  

 

بیدل از شاعرانیست که اندیشه های جاری اش- به دلیل داشتن تجربه های حسی از زندگی- فراتر از محدوده های زمانی سیر می کند و به پرنده ی بلند پروازی می ماند که با دو بال اندیشه پر می زند و در فرودست هاو محدوده های زمانی، آشیان نمی سازد. افزون بر رویکردهای چند لایه ی هنری در اندیشه ی بیدل، نگرش فراتر از زمان، ویژه گی است که شعر بیدل را در حوزه ی دریافت مخاطبان، دلنشین می سازد.

 

نگرش فراتر از زمان چیست؟

 

نگرش فراتر از زمان، به معنای ارائه ی اندیشه ی شاعر- فارغ از محدوده های زمانی- است. محدوده های زمانی گیر ماندن شاعر در چارچوب مفاهیم تقویمی است که به هر حال جریان سیال " شعریت" را در بعد محتوایی ،آسیب می رساند و بسیاری از این گونه شعرها و شاعران با گذشت زمان، تمام می شوند و شاعر و شعر، ارزش فراتر از زمان خود را از دست می دهند و به مفهوم ماندگار فراتر از زمان، نمی رسند.

 

بی تردید از شمار مقوله های  جاودانگی در شعر بزرگان، یکی هم نگرش فراتر از زمان است که شاعران بزرگی مانند بیدل، با توجه به تجربه و برداشت ژرف از زندگی و مواردی که از آن تأثیر می گیرند، به این ارزش دست یازیده اند.

 

نگاه بیدل به مقوله ی " فراتر از زمان" چگونه است؟

 

مهم ترین نگرش بیدل به مقوله ی فراتر از زمان در شعر، از آنجا ریشه می گیرد که او یافته های ذهنی اش را درسرپنجه های اندیشه ی شاعرانه – مانند موم- شکل می دهد و تجربه های حسی اش را در مورد اشیاء و پدیده ها، در لابلای این یافته های ذهنی می گنجاند و با کاربرد نوعی حسآمیزی میان شی، مفهوم و مخاطب ، رابطه ی سه سویه ایجاد می کند:

 

" چون سایه سر به خاک ادب واکشیده ام

از زیر پای ما نکشد، کس گلیم ما"

 

" سر به خاک ادب کشیدن سایه" که به گونه ی مجازی، افتادگی،عجز و دوری از کبر و نخوت را می رساند و مصرع " زیر پای ما نکشد، کس گلیم ما "  اشاره به نوعی دوری از " منیت"  است و مفهومیست که در چارچوب محدوده های زمانی مطرح نشده و مهر تقویمی خاص را بر پیشانی ندارد؛ از این رو با وصف نگرش زمانی، فراتر از زمان نیز سیر می کند و مانند پرنده ی بلند پرواز، بال زنان در فضای فراتر از محدوده های زمانی، پرواز می نماید:

 

" صدای التفاتی از سر این خوان نمی جوشد

لب گوری مگر واگردد و گوید: " بیا اینجا!"

 

هیچ التفات و توجهی به تعبیر بیدل از سر خوان دنیا نمی جوشد ( بر نمی آید) ؛ مگر او منتظر است که روزی لب ( و یا سینه ی ) گوری باز شود و او را فرا خواند که : " بیا اینجا!". این نگرش به بی التفاتی دنیا و التفات گور پارادوکس زیبایی، برای افاده ی مفهوم بی هیچی دنیای آدمهاست. شکوه ی بیدل از این مسأله با توجه به مفهوم زمان، فراتر از زمان را نیز در می نوردد و تا هستی است، این پارادوکس ( بی التفاتی دنیا و التفات گور) وجود دارد و هرگز پایان نمی یابد.

به نمونه ی دیگری ازمقوله فراتراززمان دراندیسه بیدل توجه نمایید:

 

" عافیت  می طلبی، منتظر آفت باش

سر بالین طلبان، تحفه ی دار است اینجا"

 

این یک تجربه روشن و طبیعی است که هر " عافیتی " ، سرانجام ،" آفتی " را در پی دارد؛ اما اشاره ی بیدل در مصرع دوم بیت ( سر بالین طلبان تحفه دار است اینجا ) با نتیجه گیری مبتنی بر تجربه ی شاعرانه ، شکستاندن محدوده های زمانی و گذار به مرحله ی فراتر از زمان است. سر انجام عافیت طلبی، بر برباد دادن سر ( آفت)، به لحاظ تقویمی محدوده پذیر نیست و محتوای مطرح شده در بیت، فراتر از زمان است.

 

این هم نمونه ی دیگر:

 

" اهل دنیا، عاشق جاه اند از بی دانشی

آتش سوزان به چشم کودک نادان، زر است. "(1)

 

اهل دنیا برابربه سود پرستانی است که از فرط بی دانشی ، به جاه (کنایه از مقام و حشمت دنیایی) عشق می ورزند؛ و مانند کودک نادان- به تصور این که آتش سوزان زر است-به آتش دست می اندازند و سرانجام خود در این آتش سوزان حرص می سوزند تا به تعبیر خودشان، به آن " جاه" و وجاهت کاذب برسند.

 

این نگرش به ظاهر ساده؛ اما در باطن ژرف، گذشته از مفهوم این زمانی، در برگیرنده ی مفهوم فراتر از زمان نیز هست؛ زیرا اهل دنیا از آغاز تا امروز و تا فردا و فردا های بعدتر ، برای رسیدن به این " جاه " و مقام کذایی هستی خود را می سوزند و سرانجام، دیگران را نیز با خود نیز می سوزانند.

 

با توجه به این گونه نگرش، شعر بیدل و اندیشه های بیدلانه ی او در شعر، از ظرفیت بزرگ مفهوم فراتر از زمان برخوردار است و بی تردید همین ویژه گی باعث شده تا شعر بیدل در حوزه ی دریافت مخاطبان، در هر زمانی تأویل و تعبیر پذیر باشد و مهر نمیرایی را بر پیشانی خود حک کند.(2)

 

پا نوشت:

 

1- برای دریافت نمونه های دیگر به این ابیات توجه کنید:  

 

تا زنده ایم باید، در فکر خویش مردن

گردون بی مروت، بر ما گماشت ما را

 

ناتوان صیدم ، ترحم غافل از حالم مباد

هر که می گیرد به خاک افکنده می گیرد مرا

 

رنج خفت مکش از خلق، به اظهار کمال

نزد این طایفه، بی عیب نبودن هنر است

 

2- تنها در شعر بیدل مقوله ی فراتر از زمان شکل نگرفته، بل در شعر بزرگانی مانند: مولوی، حافظ، سعدی و ... نیز این ظرفیت فرازمانی بودن اندیشه وجوددارد؛ اما از آنجایی که بحث درباره ی بیدل مطرح بود، فقط به گونه ی فشرده،به چند نمونه از اندیشه های این " ابر شاعر"، اکتفا شد.

 

شهر شعر مقاله زیر را از آقای مجتبی مظفری راد  برای آشنایی خوانندگان با بیدل آورده.

بیدل شاعریست که در بیرون از مرزهای ایران به ویژه در میان افغان ها بیشتر شناخته شده است. شاعری دیرآشنا با بیانی دشوار و معانی استوار. در 25 سال اخیر در ایران تلاش قابل تقدیری برای معرفی «پیر میکده سخندانی و افلاطون خم نشین معانی» صورت گرفته. حاصل آن انتشار گزیده‌ها و تصحیحات متعدد از دیوان بیدل و مقالات و پایان نامه های گوناگون است که از معروفترین آنها کتاب شاعر آینه ها از دکتر شفیعی کدکنی است.

 

عبدالقادر بیدل دهلوی در 1054 هـ.ق در ساحل جنوبی رودخانه «گنگ» در شهر عظیم آباد پتنه (هند) به دنیا آمد. از روزهای جوانی عبدالقادر به شوق حق، ترانه عشق می‏سرود. چون بر حفظ و اخفای راز عشقش به حق مصر بود «رمزی» تخلص می‏كرد. تا این كه بنابر قول یكی از شاگردانش هنگام مطالعه گلستان سعدی از مصراع «بیدل از بی‏نشان چه گوید باز» به وجد آمد و تخلص خود را از «رمزی» به «بیدل» تغییر داد.

 

بیدل چهره‏ای خوش منظر و جثه‏ای نیرومند داشت. فنون كشتی را به خوبی می‏دانست. ورزشهای طاقت فرسا از معمولی‏ترین فعالیتهای جسمی او بود. در 1075 هـ.ق به دهلی رفت. هنگام اقامت در دهلی دایم الصوم بود. آن چنان كه خود در چهار عنصر نقل كرده است به سبب تزكیه درون و تحمل انواع ریاضت‏ها و مواظبت بر عبادات درهای اشراق بر جان و دلش گشوده شده بود؛ مشاهدات روحانی به وی دست می‏داد. وی در 1078 هـ.ق سرایش مثنوی «محیط اعظم» را به پایان رساند. این مثنوی دریای عظیمی است لبریز از تأملات و حقایق عرفانی. دو سال بعد مثنوی «طلسم حیرت» را سرود و به نواب عاقل خان راضی كه از حامیان او بود هدیه كرد. تلاش معاش او را به خدمت در سپاه شهزاده «اعظم شاه» پسر اورنگ زیب بازگرداند. اما پس از مدت كوتاهی، چون از او تقاضای مدیحه كردند، از خدمت سپاهی استعفا كرد. بیدل در 1096 هـ.ق به دهلی رفت. مقدمات یك زندگی توأم با آرامش و عزلت را در دهلی فراهم كرد. زندگی شاعر بزرگ در این سالها به تأمل و تفكر و سرایش شعر گذشت. منزل او میعادگاه عاشقان و شاعران و اهل فكر و ذكر بود. در همین سالها بود كه بیدل به تكمیل مثنوی «عرفان» پرداخت. این مثنوی عظیم عرفانی را در 1124 هـ .ق به پایان رساند. بیدل آخرین آینه تابان شعر عارفانه فارسی بود كه نور وجودش در چهارم صفر 1133 هـ.ق به خاموشی گرایید.

 

بیدل شاعری با حكمت و تفكر قدسی است، وی از تبار شاعران عارفی چون حكیم سنایی، عطار نیشابوری، مولانا و حافظ  است. شاعرانی كه شعرشان گرانبار از اندیشه و معناست در افق این بزرگان، شعر زبان راز و نیاز است . اندیشه بیدل، اندیشه یكانگی است. در منظر او عالم جلوه‌ی حق است. انسان آینه‏ای كه حیران به تماشا چشم گشوده است، به تماشای تجلی حق در عالم وجود. بیدل حق را تنها حقیقت هستی می‏داند. در نگاه خود نیز همه موجودات قائم به حق می‏باشند. بدون فیض وجودیی كه حق به آنها می‏بخشد محكوم به فنا و نیستی‏اند. همه موجودات و اشیاء را همچون خیال و وهم تصور می‏كند كه تنها صورتی از وجود دارند. حقیقت آنها حضرت حق می‏باشند كه از چشم غافلان همیشه این نكته پوشیده می‏ماند.

 

گر ننـالم کجـا روم بیـــدل / شش جهت بی‌کسی و من تنها

 

بس‌که امشب بی‌توام سامان‌اعضا آتش است

گـر همـه اشـکی فشــــــــانم تا ثـریـــا آتش است

 

بی تو چون شمعی که افـروزند بر لوح مـزار

خاک بـر سـر کـرده ایم و بـر سـر مـا آتش است

 

شـاخ از گلـبن جـدا مصـروف گلـخن می شود

زندگی با دوستـان عیش است و تنها آتش است

 

با دو عالــم آرزو نتـوان حریف وصـــــل شـد

ما به جایی خار و خس بردیم که‌آنجا آتش است

 

***

 

هـر کجا گـل کرد داغی بـر دل دیوانه سوخت

این چرخ بی کسی تا سوخت در ویرانه سوخت

 

عالـم از خاکستـر ما مـوج ســاغر می زنــــــد

چشـم مخمـور که ما را این قدر مستانه سوخت

 

حسن یک‌مژگان نگه را رخصت شوخی نداد

شمـع این محفــل تپش‌ها در پـر پروانه سوخت

 

مژده ی وصل تو شــــد غارتگـر آسـایشــــــم

خواب در چشمـم همـان شیرینی افسانه سوخت

 

وضع دنیـــــا هیـچ بر دیوانه تأثیــری نکـرد

بیشتـر ایــن بـرق عبرت خرمن فـرزانه سوخت

 

داغ دل شد رهنـــمای کوه و هــامـون لاله را

سر به صحرا می‌زند هرکس متاع خانه سوخت

 

بـرق نامـوس محبت را چـو داغ آیینـــــــه ام

من بـه خاکستـر نشستم گـر دل بیــگانه سوخت

 

مستی چشـــــم تو را نــازم که بـرق حیرتـش

مـوج مـی را چـون نگه در دیده پیمـانه سوخت

 

بس‌که‌خوبان‌را ز رشک‌جلوه‌ات داغ‌است دل

می توان از آتش سنگ صنــــم بتـخانه سوخت

 

دور چشــــــم بـد زیانـکار زمیــــن الفتـــــــــم

مزرعی دارم که باید چون سپنــدم دانه سوخت

 

آرزوهـا در نفـس خـون کـرد استغنــــــای دل

نــاله در زنجیــر از تمکیـن این دیوانه سوخت

 

بسمـل آن طایـرم بیـــــدل که در گلـزار شـوق

چـون شـرار از گرمی پــرواز بی تابانه سوخت

 

***

هرکه آمد سیر یأسی زین گلستان کرد و رفت

گر همه گل بود خون خود به دامان کرد و رفت

 

صـبـح تـا آگـاه شــد از رسـم ایـن مـاتـم ســرا

خنده ی شــادی همـان وقف گریبان کرد و رفت

 

در هـــوای زلف مشکیـــن تـو هـر جا دم زدم

دود آهـم عـالـمی را سنبلستـــــــــان کرد و رفت

 

دوش سیــلاب خیالت می گذشـت از خـاطــرم

خـانـه ی دل بـر سـر ره بـود ویران کرد و رفت

 

این زمان بیـدل سراغ دل چه می جویی ز ما

قطـره خـونی بـود چندیـن بار توفان کرد و رفت

http://www.arooz.com/mag/1385/11/post_254.php    مجتبی مظفری راد  

 

 در مورد انديشه ي بيدل بايد عرض كنم پيچيده تر از اينها ست. درانديشه ي وي هر قدر كه نشا نه هاي عرفاني و وحدت ويگانگي وجود دارد همانقدر هم انديشه هاي نيهيليستي وپوچگرايانه فوران مي كند. در همان كتاب شاعر آئينه ها كدكني مي گويد كه بيدل تحت تا ثير تفكرات فلسفس هندي بوده؛ بهشت وجهنم را افسانه مي پنداشته. حتي مبدا الوي را براي بشر منكر شده است. چنانكه هم فكر با داروين مي نويسد: "آدمي هم قبل از آن كادم شود بوزينه بود."  در نوشته هاي وي حتي نشانه هايي از تسلطش بر علوم تسخير جن هم ديده مي شود. دوباره در نقطه اي مقابل تمام انديشه هاي عرفاني دستورات فقهي هم صادر مي كند كه در نوع خود جالب است. با آنهمه تنفري كه از مذهب سطحي داشته است مثلا مي گويد: "نشئه ي صهبا نمي ارزد به تشويش خماد/در گذر امروز از آبي كه فردا آتش است." در كل فكر مي كنم بزرگترين امتياز بيدل عرفان او نبوده بلكه تعمد وي در ايجاد حيرت در خواننده از طريق شعر بوده. به عبارتي براي وي شعر در اولويت بوده؛ شعر براي او ابزاري در جهت ارائه ي عقايدش نبوده است. در اين راه از تناقض گويي واهمه اي نداشته است.

http://www.taburiss.blogfa.com/       صالح سجادی 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:59  توسط بیژن باران  | 

SareeTaj

هند

در نبود انسان

100 میلیون سال پیش،

شبه قاره شناور

در تصادم با صفحه آسیا،

از قعر ملتهب مذاب زمین-

اورست سر سپید

باسمان سر کشید.

 

شطرنج، ادویه، صف فیلان، نویسش اعشار،

برهمن ودا، کلیله و دمنه، یوگا، مدارای گاندی،

جیغ طوطیان، غرش ببرهای بنگال.

 

پاره های جگر از مام وطن

در استبداد اعتقادات خشگ خلیج فارس

از آبی بیکران فاصله غروب غزلیات حافظ

به کرانه های سبز سلامت خود را رساندند.

 

در گرم نخل ماسه های مومبای-

کلان شهر فرهنگ و فن آوری،

با قامت برجهای بلند برابر هم؛

قصیده سیمان، قافیه شیشه

در 2 سوی خیابان، سایه در همیشه.

 

در سایه مشبک درختان تمر هندی*-

سوار ریکشا، بزیر سندل پا،

تن 22 سالگی ستاره ی بالیوود.

برشانه و میان، ساری.

از گلو به شکم، تند شعله ی کاری.**

پوست گندمی، باریک کمر، عریان-

6 خانه افشار محاط ناف، روبرو.

در یشم چشم، زمزمه وسوسه و شور

با تلفن همراه.

بر بالای تیر برق، از حال رفته میمون با صفا.

سر بلند مار، بر چینه دیوار.

 

آه ای کتیبه های کاما سوترا!

ای صحنه های عشوه و عشق!

از ساکنان سالیان سکوت و ثبات شما،

از نیای کولی آتش پرست دور،

از زیبای اخلاف آواره سفید و سیاه، راج گاپور***،

جدا شده الهه آواز و رقص پرشور-

زر در سربند، گردن بند، سینه بند،

درخشش برهنگی شکم و کمر-

نمایش سلامت جوانی پوست،

در شهر بزیر صدا و نور،

از 100 عدسی دوربین و چشم نزدیک و دور.

 

آه شکوه شهرت تنانگی عاج تاج محل

با شعر مرمر سفید منحنی و قوس!

جدا از سکون اعصار-

لحظه زیبا در حال گذر -

در وفور  انسان.

012708

ارجاعات به پیدایش هند در تصادم صفحه شنارو با صفحه تکتانیک آسیا؛ کوچ انبوه زردشتیان پس از پیروزی اعراب بر فلات ایران از 1000 سال پیش که در گجرات و بمبی (اکنون Mumbai نام دارد) کولونی پارسی را بوجود آورد؛ کوچ کولیان از هند به غرب با موسیقی ویژه آنها.  غزل حافظ طرفداران فراوان در هند داشت؛ ولی او از سفر بآنجا طفره رفت. نوشته شده تا قرن 19م تعداد کتب فارسی در هند، سرزمین ادب و علم، بیشتر از ایران نوشته شده.  اعداد اعشاری و صفر از هند به ایران؛ سپس به غرب وارد شد.  ریگ ودا کتاب دینی هندوان در 3 هزار سال پیش نوشته شد.  این کتاب همگن/ همزمان زبانی/ فرهنگی  اوستا ست. کلیله و دمنه، نام دو شغال، کتابی در 10 باب از زبان جانوارن‌است که برزویه پزشگ در قرن 6م از هندی به پهلوی ترجمه کرد؛ سپس ابن مقفع آنرا بعربی در آورد. رودکی آنرا بشعر دری نوشت که پاره ای از آن در کلیاتش آمده، این کتاب عربی در قرن 13 بفارسی ترجمه شد. بخش بزرگی از کتاب اختصاص به داستان این دو شغال دارد. یکی از داستانها در باره موش و گربه است.

 

بالیوود بزرگترین مرکز تولید فیلم در جهان، در مومبای با 13 میلیون جمعیت، است.  معبد مهر کاما سوترا از قرن 13م در متون و حجاریهای اروتیک در سواحل خلیج بنگال، جنوب کلکته، بجامانده. تاگور شاعر صاحب نوبل نوشت: "اینجا زبان سنگ بر زبان انسان رجحان دارد." تاج محل شهر آگرا داستان عشق یک زن ایرانی بنام ارحمند بانو با شاه جهان مغول در قرن 17م است.  معمار این مقبره مرمر سفید نزدیک پایتخت کنونی هند استاد عیسی، یک ایرانی دیگر، است.  گاندی جنبش استقلال هند را با مقاومت غیرخشن در 1947 به ثمر رساند.

* Tamarin درختی با میوه های خشگ، شکل باقلا در پوست قهوه ای که شهد ترش ملسی دارد؛ برای چاشنی غذا بکار می رود.

** ساری،پیرهن رنگین زنانه؛ کاری، ادویه غذایی.

*** هنرپیشه مرد نیمه قرن بیستم از هند- با بازی در فیلم آواره مو- آوازه جهانی یافت.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 10:15  توسط بیژن باران  | 

 

راوی در رباعیات خیام

مائیم و می و مطرب و این کنج خراب.

با اهل خرد باش که اصل تن تو.

آن قصر که جمشید در او جام گرفت.

خیام

دکتر بیژن باران

مقدمه

در هنر دیدگاه هنرمند در پردازش محصول هنری یکی از اصول زیباشناسی است. ادبیات، هنری کلامی بوده که شامل شعر، داستان، سناریو، روزنامه نگاری میشود. دیدگاه، وضع مکانی-زمانی راوی است که به بیان شخصیت های اثر ادبی می پردازد.  هر اثر ادبی 3 رکن دارد: نویسنده، راوی، شخصیت.  نویسنده با فعال کردن بخشهایی از مغز خود مانند حافظه زبانی، حواسی، زیبایی شناسی به آفرینش اثر ادبی می پردازد. راوی که در متن اثر پنهان است تا روایت را به پیش برد.  شخصیت افراد درون اثرند که روایت را می سازند.  نمونه: در شاهنامه فردوسی نویسنده/شاعر است، راوی داستانهای درون را روایت می کند، شخصیت رستم است که مثلا پسرش سهراب را می کشد. . هر روایت 5 شاخصه دارد: 1- راوی که ناظر ماجرا است؛ 2- مکانی که از آنجا ناظر است؛ 3- زمانی که این ناظر برای روایت گزیده؛ 4- جو/ واسطه ای که بین راوی و صحنه قرار دارد؛ 5- ابزار ضبط رویدادها. در این جستار پس از طرح اصول دیدگاهی، آنها را بر رباعیات خیام منطبق کرده؛ نتایجی گرفته میشوند.  این اصول و انطباق آنها در داستان و فیلم هم مصداق دارند.     

 

دیدگاه.  تعریف: دیدگاه POV=Point of View جایگاهی محاط بر صحنه است که راوی از آنجا به توصیف رویدادها می پردازد. راوی مترادف زاویه دید، ناظر، جایگاه، موقعیت، لحن، نگرش، پرسپکتیو، منظر آمده که در روایت اثر ادبی به توصیف اشیا، شخصیتها، حوادث می پردازد.  میتوان راوی را دوربینی به دوش انگاشت که موضوع را روی واسطه ای medium ضبط می کند. در مینیاتورها /تندیسهای مصری، ایرانی، هندی دیدگاه مجسمه ساز در حرکت است.  لذا اندازه اندام با منزلت سوژه متناسب است.  در مثال، چشم نمیرخ سربازان حجاری در تخت جمشید و درون اهرام مصری بصورت بادام کامل است.  یا انذازه داریوش بخاطر منزلتش،  بزرگتر از اطرافیان او ست.  در مینیاتورهای ایرانی، هندی، چینی هم ناظر/راوی در تحرک است؛ لذا با اصول ترسیمی رقومی یونانیها از اصل متفاوت است.  این سنت مینیاتوری روایش با دیدگاه متحرک در قرن 20م توسط کوبیستها بویژه پیکاسو بکار برده شد. یونانیها پرسپکتیو بر اصول هندسی ترسیمی را ابداع کردند.  در تندیسهای یونانی راوی/ ناظر ثابت بوده؛ لذا تناسب اندام و جهات اعضای بدن از این زاویه دید، داده شده.  این سنت در عکاسی قرن 19م دنبال شد.  لذا عدسیهای دوربین /آیینه های انعکاسی تصویر را مخدوش نمیکردند.  البته در موزه های وحشت آیینه مقعر/محدب برای مخدوش کردن تناسب اندام تعبیه میکنند.  روشن است که سلامت دماغی/حسی نویسنده، راوی، شخصیتها، نور سفید محاط بر صحنه، شرایط جوی مساعد (برای رویت) از مفروضات تلویحی یا تصریحی ند.  زیرا سلامت عصبی، روحی، شخصیتی راوی در دیدن/ اندیشیدن او تاثیر می گذارد.  راوی مداخله گر دانای کل است که در باره شخصیتها یا حوادث هم نظر می دهد.  رئالیستهای قرن 19م مانند لئو تولستوی، راوی مداخله گر بودند که نظرات اخلاقی - در باره حیات انسانی را بصورت پاساژی جدا و نامتصل با مسیر داستان – ابراز می کردند. 

 

این شگرد مداخله گر بنوعی دیگر از طرف مدرنیستهای قرن 20م  هم بکار رفت.  نمونه: پاساژهای انحراف از روایت در یک پلات مستقیم /خطی با چرخش درونی جریان سیال ذهنی دنبال شدند.  جیمز جویس در 1926 در باره مشکل ترین اثر ادبی خود و جهان، {تدفین/} برخاستن فنیگن Fennigans Wake نوشت: "بخش عمده هستی هر انسانی در وضعی {با اختلالات روحی، مستی، نیمه هوشیاری، خواب/ رویا، هذیان، کما/ بیهوشی،  اندیشیدن، احساسی (عشق/ ترس/ خشم/ هیجان - ب ب} می گذرد که نمی توان محسوسات را با کاربرد زبان کاملا بیدار، دستور تروتمیز و پلات مستقیم تسلسلی و ناگسیخته بیان کرد."  او نیز گفت: " در اولیس حوادث در روز اتفاق می افتند و روشن اند.  در برخاستن فنیگن حوادث در شب روایت می شوند {پس} ناروشن اند." لذا نه تنها احوال روانی راوی/ شخصیت بلکه زمان دیدگاه راوی هم که تاریکی شب است در روایت اثرگذار ند. { Ulysses اثر جویس که در یک روز در دابلین اتفاق می افتد.  این اثر 3 شخصیت متناظر با 3 شخصیت عمده در اثر باستانی هومر دارد.}

 

رکنها. هر اثر ادبی 3 رکن دارد: نویسنده، راوی، شخصیت.  نویسنده با فعال کردن بخشهایی از مغز خود مانند حافظه زبانی (گویشی، نوشتاری، معنایی)، حواسی (تصویری، صوتی، شمیایی: بویایی/ چشایی)، تجریدی/ انتزاعی،  زیبایی شناسی به آفرینش اثر ادبی می پردازد. راوی که در متن اثر پنهان است تا روایت را به پیش برد. این راوی گاهی چون خدا ناظر و آگاه از همه چیز در گذشته، حال و اینده است؛ محاط بر صحنه و شخصیتها می باشد؛ نیاز به نور سفید برای دیدن ندارد.  در آثار پیشا-مدرن از سلامت دُماغی برخوردار است. در آثار مدرن و پسا –مدرن خصایص روحی/ شخصیتی راوی در اثر موثر است. شخصیت افراد درون اثرند که روایت را می سازند.  نمونه: در شاهنامه فردوسی نویسنده/شاعر است، راوی داستانهای درون را روایت می کند، شخصیت رستم است که مثلا پسرش سهراب را می کشد.

 

شاخصه ها.  هر روایت 5 شاخصه دارد: 1- راوی که ناظر ماجرا است؛ 2- مکانی که از آنجا ناظر است؛ 3- زمانی که این ناظر برای روایت گزیده؛ 4- جو/ واسطه ای که بین راوی و صحنه قرار دارد؛ 5- ابزار ضبط رویدادها. این شاخصه ها در تصویر پویاسازی رایانه ای animation بسیار در نظر گرقته میشوند.  در صدا برداری/ سی دی سازی هم محل مایک/ میکروفن نسبت به خواننده/ نوازنده اثرگذار است.  اصولا زیبایی انیمیشن در این اینست که دوربین از استبداد ثقل/جاذبه زمین آزاد میشود و در فضا میتواند موضوع/ صحنه را دنبال کند؛ حتی میتواند داخل موضوع subject شود.  نمونه: داستان سفر شگرف Fantastic Voyage عظیموف Asimov که داخل شرایین خونی اتفاق می افتد. انیمشن آن از عهده دوربینهای فیزیکی خارج است؛ تنها میتوان با ابزار رایانه ای آنرا ِمثلسازی modeling & simulation کرد. در باره تاثیر ابزار ضبط رویداد نوشتاری در مقاله دیگری بحث شده است {رک: شعر دهه 80 } http://www.ariayemusic.com/dari4/farhangi/baran.html شاخصه 4 را قبادی در فیلم زمانی برای مستی اسبها، بکار برد. او با قرار دادن ریزش برف بین دوربین و صحنه، بطور بسیار موثری غلظت فقر را بیشتر کرد.

 

در این جستار فقط روی شاخصه اول، راوی، مکث می شود. 

انواع. روایت از 3 دیدگاه با ضمایر متناسب انتقال داده میشود:

1- اول شخص = من/ما، بمن/بما، مرا/ما را، م/ یم

2- دوم شخص = تو/شما، بتو/بشما، ترا/ شمارا، ی/ید

3- سوم شخص =او/ آنها، باو/بـآنها، اورا/ آنهارا، د/ند، ت/

 

تاویل/ نقد از 2 دیدگاه انجام میشود:

1- اول شخص = من/ما، بمن/بما، مرا/ما را، م/ یم

2- سوم شخص =او/ آنها، باو/بـآنها، اورا/ آنهارا، د/ند، ت/

 

{کاربرد دیدگاه در شعر، بماناد}

 

تغییر دیدگاه.  در داستانهای براساس نامه نگاری 2 یا چند نفر، دیدگاههای هر نامه متفاوت بوده؛ از یک نامه به نامه دیگر تغییر می کند. گاهی فلش بک flash-back / analepsis پس بینی که میتواند تقویمی و غیرتقویمی باشد باعث تغییر راوی/ زمان میشود.  بندرت فلش بک در فلش بک هم کاربرد دارد. در این موارد، صحنه مداخله گر یست که در زمان عقب می رود.  نوع دیگر تفییر روایت پیش بینی flash-forward / prolepsis است که آینده را مطرح میکند.

حافظ در این غزل تفییردیدگاه را از اول شخص به دوم شخص میآورد:

گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سرآید./ گفتم که ماه من شو، گفتا اگر برآید.

 

فعل. در روایت فاعل/ضمیر و فعل اولویت ویژه ای دارند.  اگر راوی ثابت در مکان باشد راویت را با یک سری افعال منسجم بکار می برد.  ولی گاهی دیدگاه راوی در حرکت بوده؛ لذا این حرکت بر صرف و گزینش فعل تاثیر میگذارد.  این تاثیر بر فعل را شاملو علط انگاشته؛ چون مفروض او ثبات دیدگاه است.  رک به ایلیا دیانوش در نقد دیوان شرقی. http://naqdesher.persianblog.ir/1384_5_naqdesher_archive.html

{فعل معلوم مجهول فاعلی مفعولی دستور زبان فارسی حافظ گفتم گفتا- بماناد} {حالت مصدری. بماناد.

قانع به یک استخوان چو کرکس بودن   به ز آن که طفیل خوان ناکس بودن

می خوردن و گرد نیکوان گردیدن   به زانکه بزرق زاهدی ورزیدن}

 

در شکل 1 فرض است که راوی و بیژن (شخصیت) در نقطعه الف (ایوان) ند؛ بیژن بسوی نقطعه ب (باغ) میرود. راوی میگوید: بیژن از الف به ب رفت.   این بار ، فرض است که راوی در نقطعه ب است و بیژن در نقطعه الف؛ بیژن بسوی نقطعه ب میرود. راوی میگوید: بیژن از الف به ب آمد.   اگرچه کنش بیژن یکی است یعنی عبور از الف به ب؛ ولی چون دیدگاهها متفاوت ند، فعلها هم تغییر می کنند.

 

شکل 1.  فاصله 2 نقطه.     الف------------------------------------- ب

 

اکنون اصول مربوط به دیدگاه راوی بر رباعیات خیام منطبق می شوند.  نخست رباعیات را یکی یکی خوانده؛ از روی ضمایر کاربرده در بندها /جمله ها راوی مشخص میشود.  چون 3 نوع راوی میباشد؛ جملات در 3 کاسه بر حسب ضمایر شان تفکیک میشوند. برای کوتاه کردن مطلب نیم دوجین مثال بیشتر نمی اید.  در این بررسی چند رباعی هم هستند که درآنها تغییر دیدگاه وجود دارد.  این نوع رباعی در کاسه چهارم  گذاشته میشود.

 

راوی اول شخص مفرد/جمع است.

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا / چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا .

معلوم نشد که در طربخانه خاک / نقاش ازل بهر چه آراست مرا .

 برخیزم و عزم باده ناب کنم /  رنگ رخ خود به رنگ عناب کنم.

در زیرزمین نهفتگان می‌بینم.

خورشید به گل نهفت می‌نتوانم

 

گر بر فلکم دست بدی چون یزدان  / برداشتمی من این فلک را ز میان 

رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین. 

لیکن چو در این غم آشیان آمده‌ام /  آخر کم از آنکه من بدانم که کیم

شاگردی روزگار کردم بسیار /  در کار جهان هنوز استاد نیم 

مائیم و می و مطرب و این کنج خراب.

این سبزه که امروز تماشاگه ماست/ تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست.

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم  / وین یکدم عمر را غنیمت شمریم.

این چرخ فلک که ما در او حیرانیم.

برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم 

پایان سخن شنو که ما را چه رسید /  از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

تا چند اسیر عقل هر روزه شویم  / در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم

 

در اکثر رباعیات راوی دوم شخص است

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را / حالی خوش کن تو این دل شیدا را

بنیاد مکن تو حیله و دستانرا.

دست تو ز جام می چرا بیکار است

امروز ترا دسترس فردا نیست/ و اندیشه فردات بجز سودا نیست

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن /  فردا که نیامده ست فریاد مکن

ای دیده اگر کور نی گور ببین /  وین عالم پر فتنه و پر شور ببین 

در طبع جهان اگر وفایی بودی /  نوبت بتو خود نیامدی از دگران 

 

راوی سوم شخص مفرد/جمع است.

آن قصر که جمشید در او جام گرفت

هر یک چندی یکی برآید که منم 

خرم دل آنکه زین جهان زود برفت/ و آسوده کسیکه خود نیامد به جهان 

قانع به یک استخوان چو کرکس بودن  / به ز آن که طفیل خوان ناکس بودن

چشم خردت باز کن از روی یقین /  زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین 

رفتند یکان یکان فراز آمدگان /  کس می ندهد نشان ز بازآمدگان

می خوردن و گرد نیکوان گردیدن  / به زانکه بزرق زاهدی ورزیدن

نتوان دل شاد را به غم فرسودن /  وقت خوش خود بسنگ محنت سودن

ایدل تو به اسرار معما نرسی /  در نکته زیرکان دانا نرسی

راوی مرکب است.

 

تغییر راوی.  این جرخش دیدگاه از اول شخص مفرد به جمع است یا از سوم شخص به اول شخص مفرد/جمع یا دوم شخص.

آن قصر که با چرخ همیزد پهلو./ بر درگه آن شهان نهادندی رو. 

دیدیم که بر کنگره‌اش فاخته‌ای/ بنشسته همی گفت که کوکوکوکو ؟

 

چون نیست مقام ما در این دهر مقیم. / پس بی می و معشوق خطائی ست عظیم .

تا کی ز قدیم و محدث امیدم و بیم؟ / چون من رفتم؛ جهان چه محدث چه قدیم. 

 

قومی متفکرند اندر ره دین. /  قومی به گمان فتاده در راه یقین. 

میترسم از آن که بانگ آید روزی: /  کای بیخبران راه نه آنست و نه این.

 

گاویست در آسمان و نامش پروین . / یک گاو دگر نهفته در زیر زمین. 

چشم خردت باز کن از روی یقین ./  زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین .

 

در این جستار، از 3 نوع راوی با نمونه هایی از رباعیات خیام نام برده شد. گاهی خیام ضمیر/ فعل را ثابت و فاعل را تغییر میدهد.  در این رباعی اجل فاعل دوم است که جای یکی میاید.

هر یک چندی یکی برآید که منم /  با نعمت و با سیم و زر آید که منم .

چون کارک او نظام گیرد روزی /  ناگه اجل از کمین برآید که منم .

 

آقای عبادی نوشتند: موضوع دیگری در باره خیام:

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من {دانم}./ این سر معما نه تو دانی و نه من {دانم}. 

تا اینجا درست. حالا میفرمایند:

اندر پس پرده گفتگو {ی من و تو} ست.

از کجا میداند؟ اگر در مصرع اول گفت: نه تو دانی و نه من. 

چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من. 

اگر تو میدانی؛ دیگر اینها اسرار نیستند.  به نظر شما به دانشمند بزرگی چون خیام این تناقض می چسبد یا این شعر به او نسبت داده شده؟

 

در مصرع اول، راوی 2م شخص مفرد یا اول شخص مفرد  است. ولی در مصرع 2م راوی به 3م شخص مفرد چرخش می کند.  در مصرع 2م راوی دانای کل است.   این بدین معنا ست که در مصرع اول گوینده/ راوی بیژن است.  در مصرع دوم گوینده/ راوی آقای عبادی است که دانش ایشان متفاوت از دانش بیژن است.

نکته ظریفی است. نظرتان چیست؟

منابع

حسين رسول زاده: چرخش زاويه ديد

http://www.avayeazad.com/dastoor/list.htm

http://rezaebadi.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:27  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران

 

حضورت

          برای احمد و بهروز- مخاطره و خاطره

پس از این که ربوده شدی

سایه ها به خانه ریختند

بردند چنگیزی به چنگ هیز آنچه خواستند.

شاید هم پاداش به آن افزون.

 

بی کاری کولاک می کند.

نان آور نیست.

نبودت ز کف ربود دینار در بازار.

سهم بچه ها کوچک و کم تر شده؛

چادر همسر نخ نما.

بی تو باغچه از بی آبی مزمن ساکت می سوزد.

قامت غرور نسترن تکیده و شکننده شده؛

ردیف اطلسی و لاله عباسی زرد و عصبی.

 

اگر چه سایه قامت نان آورت در حیاط نیست

ولی در اندیشه و رویای ما

تو هنوز پشت دری-

گویا کلید در را نیز بردند آنها.

حیات خانواده در تهدید دایم است.

هر روز، امروز و فردا شود.

ساعات نور اطاق محدود شده؛

رفت و آمد به خانه کم و کمتر.

در این روزگار گرانی

نبود نان آور مصیبتی است.

 

كجايي اي شرافت قوم قائم، قربانی حقیقت،

رسالت مدني، برآیند فقر و رهايي.

ای چاووشی مبیین فقرانتقاد یا انتقاد فقر!

با پیغام آخر به مام "دیگر تمام شده" لباس بخانه جلوتر آمد.

شايد لگد بر جناغ سينه بسته را