جدا شد ظريف سنجاب.
راهی يکنواختی خاکستری خيابان همجوار.
خسته از انبوه اين سوی باغ
کنجکاو افقهای جديد روبرو.
تپش حیات.
بر داغ اسفالت- پنجه های سبک پرگون-
میرفت روبرو .
پيکان سريع با راننده اش به نجوای تلفن همراه..
مماس پوستر پشم و خون- زير آفتاب سرنگون.
ديگر هيچ- ممات.
۰۸۰۸۰۷

