تبليغاتX
شهر شعر
Andrea Bocelli: Bésame, bésame mucho..

شهر شعر

برای نشر اشعار بيژن باران و نقد شعر برای شبکه ی شعر-دوستان فارسی

ساختارزدایی در تاویل یک شعر پسامدرن

ساختارزدایی  در تاویل یک شعر پسامدرن

300505

دكتر بيژن باران

 

نقد شعر مدرن و پسامدرن چگونه است؟  از میان شیوه های نقد کدام یک بهینه سازتر است؟  چگونه میتوان یک شعر را واشکافی کرد تا نوآوریهای نهفته در آن عیان شوند؟  این نوآوریها را رده بندی کرده تا شیوه، سبک، مکتب شعر شناسه دار گردد. برای پاسخ باین پرسشها، یک شعر مشخص از دهه  80 و شیوه نقد ساختارگرایانه را گزیده تا نوآوریهای این شعر حفاری و رده بندی گردد. روشن است که این نوآوریها با بدایع سنتی تفاوت داشته.  با ابن وصف هر دو این شگردها برای برانگیختن حافظه حواس 5 گانه خواننده بکار برده شده اند.    

 

وحید ضییایی با انتشار کتاب اخیرش نشان داد که روال تکامل شعریش در 5 سال گذشته منطبق بر فرایند تطور شعر هزاره اخیر فارسی است. (رک مجموعه شعر، آن این عکس، نشر مانیها، 1383). این کتاب هر 3 شکل شعری: عروضی، نیمایی، سپید را آزموده؛ در هر کدام نمونه های نغزی ارایه دهد. آغاز این کتاب با غزلهایی در اوزان عروضی است. صحرای دور دست، در اوزان نیمایی ست.  اشعار بخش آخر کتاب سپیدند.

 

نقد ادبی کمک به تعبیر اثر ادبی و تدوین روند کلی شعر در یک دوره مشخص می کند.  در یک نقد ادبی، سلیقه نقاد بکنار، اجزای جهان شمولی وجود دارند که آن را علمی می کنند.  تکامل آن از علم شعر (بوطیقا) و خطابه یونان باستان و زیبایی شناسی اروپایی عصر روشنگری آغاز شد. در قرن بیستم نظریه نقد رایج به شیوه های ساختاری، پساساختاری، روانشناسانه، زنانه، مارکسیسم، پسا استعماری، فرمالیسم، مخاطب- واکنشی، اصالت وجودی، پدیده شناسی، نوین منقسم شد. توصیف این شیوه های نقد از حوصله این یاد داشت خارج است. در نقد ادبی اصول معلوم قبلی بکار برده شده تا اصول نوین نهفته در یک اثر مشخص استخراج شوند.  یک نقد شامل دوبخش می شود:

1-      طرح اصول کلی. نقاد هدف و شیوه ایرا مد نظر داشته تا مقوله ادبی (شعر، کتاب، شاعر، منطقه، کشور، تاریخیگری، دوره بندی) را واشکافی کند.  او با نقل قول اصول عام، منطق استنتاجی و استقرایی رئوس کلی مقوله را ارزیابی و مساحی کند. شواهد از اثر ادبی و قولها از کتب نظری برای اثبات ادعای خود ارایه دهد.  این راهبرد از بالا به پایین یعنی از اصول عام به اجزای خاص است.

2-       تجزیه تحلیل مشخص.  ساختارنقد متشکل از رده بندی مقوله ها از زیر و مشخص به بالا و عام باشد.  در این قسمت اجزا با شواهد از یک مقوله آورده شوند.  نقاد با آوردن شواهد از مثلن یک شعر یا رویداد اصول عام را بر شرایط مشخص یک شعر منطبق کرده تا بتواند شعر را تجزیه تحلیل کند.

 

شیوه های غیرسنتی القای معنی در شعر وحید با ساختار زدایی روشنتر تاویل می شوند. فرایند انتقال حس و مفهوم نوشتار را با اسلوب زبانی linguistic، تاویلی hermeneutic گفتاری/ نوشتاری، شاعری poetic، فرهنگی cultural، ادبی literal و غیره می توان غور کرد.  باید دانست که این تاویلات شخصی بوده؛ لذا متعددند؛ علمی جهانشمول نیستند. معهذا قواعد نگره ها و روشهای محدودند.  فن تاویلی کمک به فهم شعر بوسیله فرایند تمرکز و تلخیص انتزاعات ناملموس می کند.

 

تاریخ تکوین ساختارزدایی اسلاف دریدا را هم در برمیگیرد.  با اراده گرایی نیتچه Nietzsche ، روانکاوی فروید  Freud، ساختارزدایی هایدگر Heidegger، پدیده شناسی هوسرل Husserl و همسالانش آغاز شد.  نیز شامل ارجاع به متن، مناسبات دال/ کلمه- مدلول/ مفهوم سوسور Saussure، معنی قاموسی denotative- عاطفی connotative کلمه، روانکاوی زبان گفتاری لاکان Lacan میشود. همچنین در برگیرنده ساختارگرایی آلتوسر Althusser، نظریه جنسیت فوکو Foucault هم میشود.  Deconstruction برابر ساختار زدایی، ساختار شکنی، شالوده شکنی آمده است.  دریدا: " اگر به ساختار توجه کنیم از متغیر ها غافل می شویم؛ از آنجا که جهان ما در حال تغییر است لذا ساختارزدایی را رد می کنم. . ساختارزدایی متن یعنی بیرون کشیدن منطق ها و استنباطات مغایر با خود متن وگسترش درک مجازی است."

 

اگرچه دریدا Derrida ساختارزدایی را تعریف نکرده.  ولی میتوان آن را از خواص فهم متن دانست نه خود متن. در مناسبات یک نوشتار- گفتار، خوانشها یا "صداها" ضد و نقیض میشوند.  خوانش بوسیله خوانندگان متعدد در وحدت یک مرتبت hierarchy و تضاد opposition قرار نمی گیرد. ولی این تشریح بوسیله ساختارزدایی چیدمان واجها/ واژه ها (افقی)/ سطرها (عمودی)، تقطیع پله گانی (تنفسی/ آهنگین) آشکار می شود.  هر نوشتار کوششی برای ارتباط است؛ ولی برداشتها (ترجمان) متعدند.  پس فهم/ دیدگاههای viewpoint شاعر، راوی، خواننده، نقاد بر متن الویت دارد.  این نوآوری الویت فهم بر متن نسبت به ماورائ طبیعت metaphysics عصر عتیق و روشنگری ست که لغت logos متن- مرکزی text-centric بود. 

 

در ساختارزدایی فهم متن- مرکزی است که وابسته به دیدگاه فرد است.  این دیدگاه شامل وضع دماغی (سالم، بااختلالات روحی، مست)، نور(رنگ/ شدت)، اوضاع جوی (شب، روز، صاف، برفی) و موقعیت اجتماعی (حرفه، لهجه، سواد) می باشد. زاويه ديد بر تفكر، ذهنيت، سبك اثر می گذارد. ساختارزدایی، زدایش (تخریب) متن نبوده؛ عمل عریان کردن تضادها و مناسبات غیرمترقبه در فهم متن است. انگاره "متن درخود" بی معنی بوده؛ در تقابل با مفهومات متعدد از یک متن. تاکید بر فرایند ساختارزدایی فهم متن است.  براین اساس است که ارجاع به ذهنیات یا مناسبات، پیشنهاده شعر میباشد.  پس یک شعر در" متن درخود" ساختار زدایی نمی شود، خوانش ویژه ای از آن ساختار زدایی می شود.

 

برای تشریح شعر وحید، شماره 15 از مجموعه فوق را مداقه می کنیم. تاویلی از آنرا آجر به آجر ساختارزدایی deconstruct کرده تا اسلوب شعری آنرا استخراج کنیم. باین شعر کوتاه در هر خط، شماره سطر (س) در ابتدا و تعداد هجا (ه) در انتها برای آشانی ارجاع به متن افزوده شده.

 

1 توت آغوش 3

2 تو را که نه 4

3 ترجمه کردی 5

4 ترانه ی طراوت گیس سفیدی کاغذ 14

5 پیر چه دیر به خونابه گونه اش ترا 13

6 به تبار تیره چرا سوزاندی 11

7 توت وحشی آغوش 7

8 توشه بردار 4

9 بفروش! 2

 

ساختارزدایی تاویلی از شعر شماره 15 بقرار زیر است. آغاز و پایان خیلی خوب بهم میخورند. س1: از "آغوش" به س 9، "بفروش" = تداخل میرسد.  فرو مترادف تو{ت} هم است. توت 2 معنی تر (اسم میوه) و درون (صفت) معنی میدهد. در تاوبل رابطه زوجین، آغوش خشگ و بیرون از تن است.

1-     ثنویت متضاد binary opposition ساختارگرایی در س 1 جفت توت/ آغوش= تو/ بغل است. روال عقد و زفاف = آغوش و همبستری را هم القا میکند.  وحدت این ثنویت هم این است: توت = تویت = توی بغل = آغوش.

2-     هجای tar در س 1، 3، 4 دو بار؛ معنی آبدار در س 1 (توت)، 5 (خونآبه) و معنی خشگ در س4 (کاغذ)، 6 (سوزاندی) بعلاوه آغوش در س 1، 7.  تبار= تیره = دودمان = سوزاندن که ترجمان سر دیگر تضاد تر/ خشگ است. تاکید و تکرار الگوی tar معنی خوانآبه را تشدید می کند.

3-      آوردن وحشی یادآوری عمل بدوی و ازلی زوج است در دیالوگی تلویحی/ استتاری.

 

وحيد چه شيوه هايي بكار ميبرد تا احساس خود را در خواننده بازسازي كند؟  شايد خود شاعر به اين شيوه ها مشعر نباشد.  ولي تجربه شعري او در اوزان عروضي، شناخت از شعر نو، ترجمه ي اشعار غربي، در مديريت روند توليد، شعر او را شسته رفته مي كند. شیوه های غیرسنتی القای معنی در شعر وحید بقرار زیرند: غیر تصویری، غیرروایتی، شگردهای جدیدتر، خاصتر هجایی، محرم بودن کلمات در صدا و معنی، استحاله رنگ، چرخه دیدگاه، ارجاعات به ذخیره ذهنی خواننده.  مهمترين شيوه هاي او در اشعار سپیدش:

1.      تكرار يا مترادفات همگن در معني يا آوا ست: tar  در این شعر

2.      مونتاژ از يك رنگ به رنگ ديگر: سفید به سرخ (خونآبه)

3.      كولاژ چند مقوله در يك مفصل

4.      زوم/ پان zoom/pan روي اشياء

5.      ضمير سيال كه بيان چون شطي جاري ميشود

 

در کتاب فوق 2 ژانر شعری عروضی و نیمایی هم وجود دارد.  چند نکته هم درباره این 2 نوع شعر میآید. اگر شاعر دهه  40 با زبان مردم مفاهیم جدید می ساخت؛ شاعر دهه  80 با کلمات مردم ترکیبات جدید می سازد.  زبان وحید همچون نبض قرن 21م برای مفاهیم و احساسات جدید است: <بغض دو چشمت>- دلداری.  کلام او گاهی مطایبه آمیز است. او با انتشار کتاب اخیرش نشان داد که روال تکامل شعریش در 5 سال گذشته منطبق بر فرایند تطور شعر هزاره اخیر فارسی است. هدف شعر القای معنی از طریق کلام به خواننده است.  ادبیات در تمدن ایرانی، باستانی است. 4 هزار سال پیش آغاز شد: گاتها/ یشتهای زرتشت، کتیبه های فاتحان، 2 بیتی های عامیانه، قصه های محلی، جشنها و اساطیر، 1001 شب، داستانهای پهلوانی مندرج در شاهنامه، پرده داری، مرثیه/ دسته/ تعزیه خوانی (خون سیاووشان). ادبیات قرون وسطا (سده های 3 تا 13 هجری) در ایران بزرگ به 3 سبک تقسیم شده: خراسانی، عراقی، هندی. باید در نظر داشت که هر شاعر سبکهای گوناگونی بکار می برد- در طول عمر شاعری و نیز در یک شعر. ادبيات فارسی از ۲ بخش شفاهی (فولکلور) و کتبی تشکيل شده. اولی به لهجه های محلی و محاوره ای قديمیتر بوده؛ اساس کتاب کوچه شاملو ست.  دومی به سبک رسمی و خط انيرانی (ميخي- يونانی - عبری- عربی- فانگلیسی) کتابت يافته؛ اساس لغت نامه دهخدا ست.

 

شعرنو را میتوان دنباله شعر قرون وسطای ایران دانست که با ورود تجدد اول محتوای آن نو شد (اجتماعی / سیاسی) بعد شکل آن (پله ای در مقابل نردبانی، 1320). محتوای آن در دوره اول عمدتا مبارزه و استقلال با تاکید بر حق جمعی بود (بین 2 انقلاب). در 2 دهه اخیر محتوای آن مدنیت و خشونت زدایی از فرهنگ رایج است با تاکید بر حقوق فردی.  در اشعار عروضی، واریاسیون وزنی بخاطر کاربرد کلمه خاص مورد نظر شاعر اتفاق می افتد.  سکته syncopation - ملیح /قبیح بکنار- زمانی ایجاد می شود که شاعر با عدم وفاداری به وزن اصلی، مترادفی برای واژه دلخواه خود نگزیده؛ بلکه واژه  مورد نظر خود را خارج از وزن بکار میبرد.  نمونه: شعر فدای همیم، مفصل 1.  در اینجا واریاسیونهای وزنی بر اساس رکن فعولن میباشد.  سکته پس از 2 فعلن (لا- -| لا - - |لا لا- ) میآید. 

 

یکی از علل شعر پسامدرن عدم ایقان در ذهن شاعر در مورد یک اندیشه ملتهب است. اگر این اندیشه بلاواسطه و بقول معروف داغ مکتوب شود، وباز بقول معروف مسواکی و تمیز نگردد؛  آنگاه برای خواننده عام درهم و افسارگسیخته می نماید. شکار محتوای عدم یقین fuzzy در لحظه ی گذران را در شعر چگونه میتوان انجام داد؟  با ردیف یک دوجین کلمه، تا اندیشه ای نادقیق حدود و ثغور یابد؟  امپرسیونهای نامطمئن حسی- محیطی و ذهنی- انتزاعی درمیان آشوب محیطی / فکری با ردیف واژه ها شعری نامفهوم را پدید می آورد.  این گونه شعرها دارای ترکیب 2-3 کلمه ای یا خطی، شاید ملهم از پیامک SMS و گپ تایپی chat و ایمیل رایانه ای باشند. بهرجهت بخشی از ادبیات دیجیتالی فعلی ایران در مرحله تمدن جدید فردیتی، محافل و هواخواهانی دارد. آیا این ژانر شعری گذاری است – چه در کل و چه در زندگی بلوغ یک شاعر؟ اسلاف این نوع شاعران پس از شهریور 20 پیدا شدند: شاهرودی، ایرانی، رویایی، آتشی. مسئله عمده تر در این نوع شعر نبود محتوای اجتماعی برای پیوستار گسترده خواننده است.  این نوع شعر مال خواص، غیرقابل تکامل، از نظر ساختاری کوتاه و غیر روایی است.  لذا پتانسیل رشد ندارد؛ بذهن فرهنگ ملی راه نمی یابد. ساختار این نوع شعر (ناب /حجم/ موج نو/  /ساختارشکن) مبتدا و موخره ندارد. در نهایت در یک شعر یا یک کتاب یا یک عمر شاعری یک یا 2 تا نگینه بهادار، بقول رضا فرمند شاعر پرکار معاصر، میتوان یافت. پاره ای از آنها ظاهرا از روی جدول کلمات متقاطع و سنگ گورهای گورستان اعیان نسخه برداری شده. امپرسیونها منفصل در نهایت چون عکسهایی محو از پنجره قطار سریع السیری در جغرافیایی زیبا از شاعر در ذهن خواننده ایجاد می کند.  این نوع شعر، با ترکیبات کلامی با پاره ای آجرهای شکیل، ولی معماری قارشمیش، نامفهوم می ماند.  چند ثانیه تلاش، دیگر هیچ.  اگرچه شاعر عمر نوح داشته باشد ولی برد اجتماعی- تاریخی او صفر است.  در تاریخ ادبیات در حاشیه قرار میگیرد.  این ژانر شعری از محفل خودی شاعر و چند نقاد و مترجم فراتر نمیرود.  از طرف شاعران حرفه ای (خمسه اول: نیما، شاملو، اخوان، فروغ، سهراب) و پیروانشان جدی تلقی نشد.  بااین وصف در تمدن مدرن و پسامدرن فعلی این تجربه گری شاید بتواند براساس ابزار دیجیتال و سنت ذهن سیال جویس، فاکنر، وولف انکشاف یابد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 2:39  توسط بیژن باران  | 

دکتر بیژن باران: نقد شعر دهه 80

نقد شعر دهه 80

دکتر بیژن باران

 

                        اي كساني كه از دور و  نزديك گردآمده ايد.

                        بشنويد سخنان مرا با گوشهاي خود؛ با انديشه و خِرَد خويش.

                        برگزينيد هرآنچه را درست مي‌يابيد. - زرتشت  

 

شعر امروزی ایران در چرخه تولیدش از آموزش و آفرینش تا تکثیر و چاپ آن منتج از فنآوری رایانه ای است.  لذا اردوی شاعران تا نزدیک به شمار کاربران رایانه ای افزایش یافته. اکنون، این دهه از نیمه گذشته؛ ولی شعر آن، چه کیفی و چه کمی، هنوز نقد قیاسی، تاریخی، تحلیلی نشده تا زیبایی شناسی آن - که با شعر گذشته ایران رابطه آنچنانی ندارد- تبیین شود.  تجارب جدید شعر دهه 80 خیلی بیشاز گذشته باید باشد که نیاز به نقد و کنکاش همه جانبه دارد.  شاعران این دهه بنیان شعر آینده ایران را میگذارند؛ نوآوریهای آنها راه گشای آینده شعر فارسی میباشد. امید است که این شعر، بمثابه مصب شعر زبانهای غنی فلات ایران، وصل به دریای شعر جهانی شود. ترجمه رایانه ای، ذهن چندصدایی سیال شاعران نوین، زبان بین المللی بصری آنها این شعر را به دوستداران جهانی خود وصل کند. شاعر قرن 21م مجهز به رایانه چند رسانه ای همراه، در واقع سیاحی است که در شهر مشاهدات و در شب تخیلات خود را از اندیشه فرٌار به پرونده مانا تبدیل کرده؛ در عین حال میتواند آنرا به دوستان خود در سراسر جهان بفرستد تا نظرات همزمان آنها را بداند.  بخاطر غنای شعر دهه 80 نقد این گونه شعر پرچالش است. نقش نقاد حفاری مقوله مورد بررسی (اثر، کتاب، ذهن (شاعر/خواننده)، ابزار تکثیر) است تا اصول تشکیل دهنده آنرا تبیین کند.  نقاد باید موضوع نقد را در یک سلسله مراتب و ساختار تاریخی، سبکی، تحلیلی قرار دهد.

 

در این سلسله مقالات، به نقد تحلیلی شاعران مشخص دهه 80 پرداخته؛ تا بیلان این گونه شعر تلخیص گردد. نخستین کتاب برای نقد، ته مانده های حاصل.. اثر آقای رضا کردبچه می باشد.  این کتاب شعر پر است از نوآوریها که نیاز به مداقه در تک تک آنها و مقایسه با دیگر شاعران دهه 80 دارد.  این نوآوریها بیان از دانش و هوش شاعر دارند.  آثار بیشتری از ایشان، چه شعر و چه نقد، کمک به تدوین سبک، شیوه، و مکتب شعر دهه 80 می کند. تاکید شاعر بر شیوه های بصری، نگارش آواهای محیطی، و پیام نادقیق قرن 21می بطور موجز در این کتاب، با سلیقه و سلوکی موفق، آمده اند.  باید توجه دشت که شعر بصری گاهی خواندنی نیست؛ فقط دیداری است.  درحالیکه شعر دیجیتال این محدویدیت را کمتر دارد.  شعر بصری که گاهی خوانش آنهم پرچالش است بمثابه یک ژانر شعری، بخشی از شعر جهانی است.  اگرچه ابزار نوین در تدوین غزل/ رباعی، شعر نو نیمایی، و سپید شاملویی هم بکار میرود؛ ولی در شعر بصری دیجیتال این ابزار با خود شعر درهم آمیخته اند.  پیام و رسانه درهم ادغام می شوند.  این گونه شعر فارسی با همگنان جهانی خود نزدیکی داشته؛ به نبض تپنده سده جدید وصل است.  شعری است که نوآوریهای ذهنی را با بدایع ابزار رایانه ای چند رسانه ای میآمیزد. این شعر در ابتدای پروسه خلاقیت خود است؛ تا ذهن شاعر را به ابزار پویای سمعی / بصری محاوره ای نوین وصل کند؛ تا همزمان در سراسر گیتی در دسترس طرفداران خود قرار گیرد.  در این گونه شعر شاعر، راوی بیواسطه ذهن خود با، و برای، محیط  است. این شعر روایت خطی، تک صدایی، ساختاردار نمی باشد. بلکه آفرینش شاعر با شیوه مدرن scan عینی / ذهنی، صفحه آرایی با قلمهای رایانه ای، کاربرد اصول پسامدرنی منطق fuzzy ، توزیع احتمالات در فرکانس صدا /کلمه در سطر، عدم ایقان ذهنی در نحوی تکه تکه شده، پندارهای فررار را در پرونده ای مانا بدام می کشد.  ملاکهای سنجش شعر دهه 80 در حال شکل گیری اند.

 

مجموعه شعر "ته مانده های حاصل از تقسیم من.."  سروده رضا کردبچه

چاپ اول: ۱۳۸۴- 2006

ناشر: مهرراوش

صفحات: ۴۶

شمارگان: ۱۱۵۰

قیمت: ۴۸۵۱ ریال

 

"ته مانده های حاصل از تقسیم من .." مجموعه شعر رضا کردبچه است. "ته مانده های حاصل از تقسیم من / بر خیلی چیزهای دیگر/ شعرهای دیگری می شود/ مانده در من،" این عنوان کتاب پر از ایهام /ابهام است.  آیا شاعر شعرهای دیگری در ذهن دارد که هنوز "مانده در من" ش؟ آیا او شعر خود را در "شعرهای دیگری" باز تولید شده می بیند؟  این کیست که او را "تقسیم" کرده است؟ "ته مانده های حاصل از تقسیم من" دلالت بر عدم تقسیم رُند round با باقیمانده است؟ مثلا 4 بر 2 باقی مانده ندارد.  ولی 7 بر 2 باقیمانده 1 دارد. چرا "شعرهای .. مانده در من" چاپ نشدند؟  این کنایه دوپهلو است: شعر ننوشته روی کاغذ چگونه شعری "در من" شاعر است؟ آیا جنین شعری مساوی شعر کامل شده است؟  شرایط کمال این نطفه شعری چیست؟ پرورش پندار در گفتار/نویسش شعر بستگی به حال mood لحظه ای شاعر دارد- لذا یک پندار شعری امکان بینهایت اشعار مکتوب بوسیله شاعر در حالات گوناگون را دارد.  منظور از "چیزهای دیگر" چیست؟ آیا این "ته مانده ها" پس از انتشار کتاب نوشته شده اند؟ آیا این نویسشهای آتی قرابتی با متن کتاب حاضر دارند؟ آیا شاعر در روال تکاملی، این "ته مانده ها" را تکمیل میکند یا نه؟ آیا میتوان شعر را اینگونه تعریف کرد: "شعر ته مانده های حاصل از تقسیم من" شاعر است؟ آیا شاعر آرزوی تمام- وقت fulltime  شعرگویی دارد؟ از اینکه وقت خود را تقسیم میکند ناراضی است؟  این عنوان خود میتواند یک هایکو، سه خشتی، رباعی شود. {سه خشتی یک قالب بازمانده نو خسروانی دربار ساسانی است.  از 3 مصراع 8 هجایی تشکیل شده. پس در مجموع 24 هجا یا خسروانی می باشد. پس از فروپاشی ساسانیان، سه خشتی در شعر ایران ناپدید شد.  در کرمانجی (کردی خراسان شمالی) به حیات خود تابامروز ادامه می دهد. http://kormanj.wordpress.com/2007/05/10/teringe-kurmanji/ } آیا صفحه 5 فهرست اشعار کتاب است که با انگشت نگاری، ولی بدون ذکر صفحه متناظر، آمده است؟

 

سپیدهای این کتاب بدون عنوان بوده - ولی هر شعر یک انگشت نگاری دارد.  طراحی  روی جلد دست راست نگاری است که مکمل انگشت نگاریهای درون کتاب می باشد. در پشت جلد 3 محور مختصات xyz با "من" و "شعر" آمده است.  همچنین نام شاعر روی جلد در برش قطع کتاب "تقسیم" شده است.  این علامات مبین اندیشه خلاقه و عمیق شاعر در بسته بندی کتاب است.  شعر اول پنجره ایست به ذهن و زبان شاعر؛ خلاصه کتاب است در یک هایکو /3خشتی مدرن. ترجمه ی قرن 21می گزاره دکارت است: "من می اندیشم، پس هستم." این شماره 11 رقمی چیست؟ آیا در قرن 21م انسان یک شماره است در نظام اجتماعی؟ آیا هستن او با این شماره در رایانه های شهری و جهانی در گردش نیست؟ راوی این مجموعه، اول شخص است که با کاربرد اصطلاحات هندسه ترسیمی رقومی به دقتِ فضا- مکانی و ساختار درونی اشعار می افزاید.  تشریح نوآوریها وتجربه گراییهای این کتاب نیاز به تجزیه و تحلیل تک تک اشعار دارد. در واشکفتن شعر باید جریان اندیشه شاعر یعنی گستره ناگسترده را هم عرضه کرد.  در این مجموعه شاعر تجربه های ارزنده خود را ارایه میدهد:

1. اشعار بجای نام انگشت نگاری شده اند.

2. ضبط لکنت زبان و صداهای دور وبر شاعر

3. تغییر زاویه دید در یک میزانسن

4.  امتزاج دستوری چند فعل/جمله موازی بصورت معترضه/ تقطیع

5. ارایه رئوس شعر در عدم کاربردی سنتی نحو/ دستور

6. کاربرد نامسازی onomatopoeia، کلمه، عدد، تصویر. ص7، 18، 22،

7. طنز، مطایبه، استتار کلامی

 

در شعر مندرج ص 8-9 سوز هجران برابر "ندارمت" که باعث "ناتمانی ام" است با خلاقیت ارایه می شود: چرخه ی روال سوختن، اجزای بدن و افعال مربوطه اینگونه نامبرده شده اند: آتش {2 بار}، گر، شعله، زبانه، دود، دودکشها، سیاه، سوزش، گرما، دما، سوزی، شعله، حرارت2، گدازه، گداخته، تاول، خاکستر، دوده، سیاه؛ دست2، زبان2، چشم، {دهن2} خوردن /جویدن، دندان، پیشانی، پا 2{شویه /شدم}، قلب، تن2، انگشت؛ لخت، عریانی، آبله، لرز.  تکرار بصری گر در واژه های گر، گرما، گرفته 2.  در این شعر بدایع فراوانی دیده میشود:

1. تسبیح ضمایر شخصی (من، تو، او، ما، شما، ایشان) در یک مفصل شعر. نمونه:

به ایوان می روم/ و انگشت کشیده بر تمامی ام/ دوده می شوی

2. حذف که در: کشد زبان به زبانه ام از زیر آتشی {که} در خود فروخورده ام؛ ص 6 و 9 و

سوزشی افتاده روی خودخوره گی هایی {که} ذره ذره می جوند/ دندانهایم را.

3. در نمونه دوم، "سوزشی.." جویدن که فعل برای دندان است برای خودخورگی بکار رفته است.

4. ترکیبات نوین: "حرارتنت" = حرارت تنت؛ میداختم= فعل ترکیبی از "من گداخته میشوم"

5. پیچاندن ضمیر بصورت نامتعارف: "تمامی دار و ندارمت"

6. چندصدایی: آتش گرفته ام {اول شخص مفرد} گر از خودم بلندتر {است، سوم شخص مفرد } قد میکشم {اول شخص مفرد}.

7. چرخش دید از من اتوبیوگرافیک (م) به تو طرف دیالوگ (خطابیه، ی)  سطر اول و سطر آخر.

8. حواس جمعی تغزلی راوی! ".. ام همینطور بالا میرود" در تناظر با "..ت.. پایین نیامده"

9. آتش درونی است؛ پس راوی عریان.

10. محرمیت لفظی بصری پیچیدم با مچاله.

11. همگونی اجزای شعر- تن آتش گرفته راوی: دمای دستم به تنت نمی رسد.

 12. آمیزش راوی کلان با اول شخص مفرد اتوبیوگرافیک و دوم شخص مفرد دیالوگ. نمونه: ص 10

13. چرخش از بیان یک پندار بوسیله یک واژه مشترک به یک پندار دیگر. نمونه: "سرباز" در ص11  این تکنیک در فیلم کاربرد فراوان دارد.  مثلا در لاورنس عربی، ارتباط دو صحنه مختلف درپی هم آ، از طریق یک موتیف مشترک، یعنی شعله کبریت = خورشید غروب، گذار را تسهیل میکند.

14. کاربرد واژه های هم صدا : راحت – راهت ص 15 و جاهای دیگر.

15. کاربرد واژه های ریاضی. نمونه: ص 14-13، جذر/ریشه، ص 46

16. کاربرد قلمها /علامتهای درشت. ص 14

17. کاربرد یک کلمه با 2 مفهوم. عکس= تصویر سخت و معکوس ص21.

18. دستبردن در دیکته کلمات- اربده بجای عربده، که در واقع درست هم هست! ولی در دیکته امروزی فارسی version عربی مصطلح است. سماغ بجای سماق، قازی بجای قاضی که  اثر بصری دارند و صوتا یکی هستند.

19. آوردن واژه های فرنگی در شعر – ارتوپد، سیفون، فورم/فرم، پرانتز، رفوزه، مین، ویلچر، تست، ریمل.

20. آوردن واژه های فنی از ترسیمی رقومی: 4ضلعی، قائم الزاویه، دایره، عمود، محور، مماس، ارتفاع.

21 آوردن واژه های همشکل – دلقک/قلقلک، حوصله/وصله،آلت/جالت، داروغه/ دروغ، بیکسی/ عکسی، بزنم/وزنم، زنجره/هنجره.

22. آوردن آواهای طبیعی- غارغار، واق واق.

23. لکنت زبان/تپق زدن – مم..مم..من، توتوپوق، بچرچرچرخم.

24. تاکید روی حروف صدا دار- صداآآآ، زوووور، ارتفاااا.

25. بازی لهجه ای در تلفظ قاف بجای گاف در واژه گنجشگ؛ که اثر بصری بیشتر از صوتی دارد.

26. پیدایش واژه ای نو از تاثیر معنی {پاره گی} یک واژه بر اجزاء واژه بعدی {جدایی} – پاره ت ن

27. کلمات قصار بصری شده- "این دیوار بلندتر از آن است که کوتاه بیآید، ارتفاع/ همیشه جواب آدمها را سربالا میدهد."

28. شیطنت بازی با هجای کلمات- تمامیت ارزی ص45، تیرراس ص44، سماغ ص43.

29. دست بردن در افعال کمکی- محل سگ هم بمن نمی دهد (گذارد) ص40.

 30. تقطیع: پله گانی، فاصله بین دو کلمه، خوانش موازی 3 خط، ص 40.

31. تعویض- "این جا کلاغ ها بدجوری قوقولی قو" ص45.

32. سرهم ننوشتن حروف یک کلمه – ب ا ز.

 

رابطه عدد و کلمه چیست؟ هر دو نشانه ای قراردادی برای مفهومی هستند: ۸ و هشت.  ولی گاهی شکلی/ صوتی در طبیعت هم شبیه یک عدد یا کلمه است.  مثلا پرواز غازان در آسمان مثل ۸ فارسی است.  یا دور شدن و ریز شدن بچشم ناظر را میتوان با . شدن بیان کرد. شعر ص 18 یک شعر کنکرت است که از نظر بصری آویزه یا قطره را تصویر میکند. در این شعر مناسبات بین عدد، حروف، کلمه، شکل، علامت، فاصله، جمله، خواندن از چپ به راست یا از راست بچپ، تجزیه کلمه به حروف = "باز" شدن از طریق چینش الفبا بر ماتریس 2 بعدی برگ کتاب با خلاقیت شاعر دیده میشود. حتی باز و بسته شدن بال در پرواز با ۷ و ۸ فارسی و کوچکتر شدن علائم بخاطر فاصله بیشتر از ناظر در یک شعر به دام افتاده اند.  این شعر تلفیق موفقی از خطاطی و کلام میباشد.  آیا شعر از صفر/هیچ آمده؟ آیا ما از عدم آمده ایم یا به عدم میرویم (فلسفه خیام)؟

 

شعر ص 19 مقایسه یک عکس قدیمی با صورت فعلی فرد است.  نکات بسیاری را میتوان در مورد این شعر نوشت. همانطور که چشم اشیای محیط را در نور scan میکند؛ از شاخصه ای به شاخصه ای دیگر مکث میکند؛ از یک شئی به شئی دیگری زوم zoom میکند. پردازش اطلاعات نوری در حافظه حواسی، پشت چشم در مغز، سریعتر از بخشهای حافظه کوتاه-مدت یا دراز-مدت در بخشهای درونیتر مغز انجام میگیرد. در این شعر هم بجای نوشتن دستوری کلمات / شئی ها در جمله، بجای دستور متداول سنتی، شاعر کلمات را جور دیگری نحو و صرف میکند- آنگونه که میخواهد.  کلمات/شئی ها ثابت اند ولی چینش آنها در جمل، دستور سنتی را مراعات نمیکند. شجره کلمات و ترکیبات از کجایند؟  قدر مسلم این ست: شاعر بیشتر از زبان حال کوچه تا زبان ادبی گذشته برای بیان اندیشه های خود کمک میگیرد.  ولی اکثرا بین این دو مامن کلامی در رفت و آمد است. این سفر ذهنی دو متن کوچه و گذشته، دستور زبان را هم درهم میریزد. ذهن و زبان شاعر در بیان شعر با بدایع توام میشود: عسک، چیک، ندیدبدید،.. گویا زبان محاوره ای کوچه با دستور زبان ذهن سیال شاعر تطابق بیشتری دارد. دیگر اینکه زمان در مفصل دوم فشرده میشود تا جاییکه رشد پا منجر به شماره های متناظر صعودی شده و شاعر با مطایبه آن را بیان میکند.  چگونه می توان تجربه های شبیه پی در پی را در یک مفصل شعر تلخیص کرد؟ شاعر خواننده، یار "بیگودی" بسر، کفش، عکس، و اشیا دیگر  را مخاطب قرار میدهد.  با درشتی قلم و تغییر ع به ا در عربده توجه بصری خواننده را جلب میکند. 

 

آیا شعر میتواند عدم ایقان/ حتمیت uncertainty موجود و عینی در فیزیک کوانتوم را با جملات نامحتمل/نامطمئن بیان کند؟  در برخی مطالب در پیشبینی بازاری علوم، پس از هر جمله احتمال وقوع آن را بصورت درصد اعشاری میآورند. مثلا طبقات زمین در دوران یخ بندان حامل آثار حیاتی میکرو میباشند (90%).  یا تراشه های حافظه رایانه ای در بازار سال 87 افت خواهد کرد (30%).  بدون بیان این احتمالات جمله ایقان سد در سد مطلق را القا میکند.  ولی مطلق رویداد با عدد احتمالی می شکند.  در ادبیات توصیف عدم ایقان چرا باید با جملات مطمئن (درست دستوری) باشد؟  پس در ص 19-21 عدم ایقان در دستور زبان دویده؛ آنرا بنا به حال شاعر در لحظه دام انداختن شعر متحول میکند.  همان طورکه شتاب در رانندگی در اتوبان و سواری با مترو، خاطرات را تکه تکه میکند؛ پس توصیف این خاطرات نیز جویده جویده (از نظر دستوری) می شود.  البته این یک راهکار پسامدرنی است.    

 

دیگر اینکه اگر شعر گزارش کلامی ذهن شاعر زیر تاثیر حال/ دید لحظه ای است؛ پس میتواند بنا به اجزای میزانسن (افراد و اشیای صحنه منتخب شاعر) از دید و زبان هر کدام از اینها روایت شود؛ نه ضرورتا/سمتا از دید راوی کلان یا اول شخص مفرد.  نگاه کنید به مقدمه خشم و هیاهو اثر فالکنر. { روگراهام آلن: اين واقعيت كه مكالمه با ديگري مي تواند در گفته يك گوينده واحدنيز رخ دهد، پيش از همه در سيلان ذهن مدرنيست ها مشهود است. در اوليس جويس، تك گويي دروني بلوم، دوصدايي محسوب مي شود، چون بلوم نه تنها گفته خود را به مخاطباني متفاوت معطوف مي كند، بلكه در افكار خود، پاره متوني را كه پيش از اين خوانده، به همراه گفتمان هاي آئيني مربوط به زمينه هاي مذهبي و مثل ها و عقايد ديگر مي گنجاند http://www.itpaper.ir/Articles/mono_voice_poly_voice_literature.aspx} مثلا در مینیاتورهای ایرانی /چینی /هندی، نقاش، گردان بدور موضوع، فاصله خود را از  سوژه حفظ میکند. این دید البته با پرسپکتیو یونانی تفاوت قطری دارد. زیرا هنرمند غربی از فاصله ای ثابت سوژه 3 بعدی را با اصول هندسه ترسیمی در صفحه 2 بعدی بوم ترسیم میکند با کوچکی- بزرگی اشیا از دید نقاش ناظر.  ولی در دید شرقی کوچک- بزرگی افراد در تصویر با منزلت /قدرت /ثروت آنها رابطه مسقیم دارد.  من یک صدف دریای نقاشی شده اصفهان دارم که جویی 2 گروه انسانی را از هم جدا میکند. در این سو، امیران درشتتر در حال خوش گذرانی اند.  در سوی دیگر جو، کشاورزان کوچکتر بکار مشغولند.  در حالی که فاصله هردو گروه از نقاش /ناظر مساوی است. این را در حجاریهای شاهان/ سربازان در تخت جمشید هم می توان دید. در دید سنتی راوی کلان متکلم الوحده است.  در حال که دراین شعر دیدگاه متفاوت میشود: از راوی به یار یا به شئی رفت و برگشت میکند- چرخش دیدگاه.  با اینکه تمام اشعار نوعی خود-روایی است ولی در مفصلهای شعری نقطه نظرهای دیگری با انکسارات ایهامی تداخل میکنند. نمونه ها فراوانند.  بعنوان مثال، ص20: "دماغم -کی از دماغ فیل افتاده ای - بزرگتر؟" معترضه مقوله بصری دماغ مرا به یاد شنل گوگول و توصیف دماغ در کتاب شندی - نویسنده ایرلندی Sterne در قرن 18م انداخت.

 

در ص 22 نام شعر با انگشت نگاری بصری در جایی در صفحه قرار دارد.  این جا ثابت نیست.  شعر میتواند هم از مجموعه واژه ها در جمله و هم تسبیح واژهها /صداها بر روی صفحه تشکیل شود. در صورت دوم شعر به موسیقی نزدیک میشود.  در این گونه شعر صدای حروف صدایی در طبیعت است که با الفبا تقریب شده.  صداهای محیط مساوی کلمه نیستند؛ نمونه ها: صدای پرندگان، جانوران و ماشین که در زبان طبیعی نشانه گری semiotics نتوان کرد.  شاعر برای درج این صداها آنها را نزدیک به حروف مصوت و باصدا تقریب میزند تا خواندن این کلمات نوعی موسیقی را بگوش رساند.  مثلا پی تی کو صدای اسب سواری از کودکی در حافظه شاعر مانده تا در این شعر خود را بیرونی کند.  آوای دیگر چیک صدای عکس انداختن با دوربین است.   

 

ص 23 اگر جای فاعل و مفعول تغییر کند، نتیجه چه میشود؟ آیا مغز خواننده پیام را مع الوصف میگیرد؟ آیا میتوان گرسنگی را اینگونه بیان کرد؟ با تصویری صدادار، بوی ماهی و حرکت گربه.   در ص 26 واژه لنگه به لنگه با حالتی کودکانه با دست نوشت در چاپ بصورت قرینه آیینه ای آمده.  این شعر سودازدگی راوی را از بازآوری خاطرات گذشته بطور موجز به تصویر می کشد.  کف بینی خواندن آینده از خطوط کف دست است. این خطوط شبیه نقشه است.  کاربرد این مفهوم در ص 23 با اصطلاح نقش برآب، شعرِ بسیار موفق پدید آورده.  در ص 27 با قلم درشت عدم امکان تنفس با حدود دو پرانتز خلاقانه تصویر میشود.  نام دست و فعل/ صفت باز کمی مداقه میطلبد.  دست شامل کف و انگشتان است؛ متصل به آن ساعد و بازو میباشند.  دست باز اصطلاحی در مقابل مشت بسته است.  آغوش برای بازوان باز میباشد.

 

در این مجموعه تعادلات موفقی بین نوآوری و متداولات فراوان است.  یکی از این ها مفصل زیر است که با این جمله قصار { زندگی آنچه زیسته ایم نیست بلکه آن چیزی است که به یاد میآوریم تا روایتش کنیم.  – گ مارکز} قرابت دارد:

از همه این حرفها که گذشته

همه این حرفها از گذشته

این دروغ روراست راست است. ص28

  

سطور غیرمستقیم بلند بجای بیان ساده تری در ص 31 بکار میرود.  گاهی طنز بسیار بموقع بکار میرود:

-به پیش بینی سازمان هواشناسی-

          مردی با اسب  که نه

          بی اسب        که نه  

          بی خود میرفت

 

شعر ص33 حامل یک سلسله سکانس زندگی، بسیار موجز و فرمولی میباشد.  این شعر با کاربرد نامسازی از آواهای دوروبر انسان در مراحل گهواره تا گور زندگی با تلفیق قلم درشت و معمولی تشکیل شده.  گلایه، مطایبه و طنز این شعر را زینت میدهد.  شاعر "به علت کمبود امکانات زبانی – آوایی صدای گریه بچه را" محول به خواننده شعر میکند.  حق هم دارد خط فارسی با 32 حروف و نیم دوجین صدادارها، همزه و تنوین حدود 40 علامت است.  که برای دامخطی گریه کافی نیست.  دیگر این که اکثر شاعران شعر را در رابطه با دوره جوانی و تندرستی انسان نوشته اند.  خیلی بندرت شعر در باره مریضی، تولد بچه، و حالات دیگر زندگی انسانی میباشد.  لذا محدودیت کلامی در مورد این موضوعات وجود دارد.  مثلا مسئله طلاق در شعر زیاد نیامده؛ در این شعر هم غیرمستقیم با تعبد معکوس" جونم حلال مهرم آزاد" آمده.  که مرا یاد "سنگ را بسته و سگ را آزاد" انداخت. این 2پهلوگویی در ادبیات فرنگی بنامهای innuendo و double entendre و pun زیاد بکار میرود.  مولانا میگوید:  "آن یکی شیر است اندر بادیه .."  که شیر و بادیه 2 معنی مایع/ جانور و ظرف/ بیابان میدهند.  پایان بندی شعر هم تراژیک-کمیک میباشد.

 

محتوای کتاب اگرچه در مکتب بصری دیجیتال قرار میگیرد؛ ولی پیام آن با همه نوآوریهای بصری در مدار "صفر تقسیم بر جذر گنگ ریشه هامان" می گردد. شکار محتوای عدم یقین fuzzy در لحظه ی گذران را در شعر چگونه میتوان انجام داد؟  با ردیف یک دوجین کلمه؛ تا اندیشه ای نادقیق حدود و ثغور یابد.  امپرسیونهای نامطمئن حسی- محیطی و ذهنی- انتزاعی با ایقان درمیان آشوب محیطی / فکری با ردیف واژه ها، شعری بظاهر نامفهوم پدید می آید.   در کل پیام فلسفی خیام، هدایت، کافکا در پایان کتاب برای بار چندم تکرار میشود:

اصلا چه توفیری

که کدام تست را بزنی!

غلط یا درست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 8:5  توسط بیژن باران  | 

دکتر فرزان سجودي: پسا مدرنيسم در ایران

پست مدرنيسم بي ساختاري و نگاه انفعالي در گفت وگو با دکتر فرزان سجودي
پست مدرن ما پست مدرن آنها

سجاد صاحبان زند

گرچه چند سالي است که تب و تاب پست مدرنيسم ديگر به اندازه گذشته مطرح نيست، اما هنوز اين نگاه فکري در جامعه ما طرفداران بسياري دارد. در مقابل برخي نيز انتقادهايي را به گفتمان پست مدرنيستي وارد مي کنند. اين دسته از چهره ها، نگاه انفعالي، عدم ساختارها، حرکت به سوي خردگريزي، عدم مشارکت در مسائل اجتماعي، حرف هاي دهان پرکن و بي مفهوم و بسياري ديگر از موارد را در رد پست مدرنيسم بيان مي کنند. برخي از اين چهره ها گام را فراتر مي گذارند و معتقدند که پست مدرنيسم از آنجايي که جامعه ما هنوز مدرنيته را تجربه نکرده، امري ناکارآمد و بي پايه براي ماست و از اين رو بحث در مورد آن را بايد منتفي دانست. در نگاهي معتدل تر، از عدم دريافت مفهوم واقعي پست مدرنيسم توسط ايراني ها سخن مي رود و عنوان مي شود که به دليل فقدان منابع کافي و گاه ترجمه هاي نه چندان دقيق (که از روي حرف هاي نه چندان علمي به دست آمده) دريافت ما از اين گفتمان به هيچ وجه درست نيست. هرچند پرداختن به اين مسائل به بحث مفصلي نياز دارد، اما در ادامه مي توانيم به اجمال پاسخ هاي دکتر فرزان سجودي به آنها را بخوانيم.

---

- بناي پست مدرنيسم بر «نفي» است؛ نفي کلان روايت ها ، نفي ساختارها، نفي واقعيت و... با اين همه پست مدرنيسم براي اعلام موجوديت بايد از «بودن» حرف بزند. به نظر شما اين تقابل «نفي» و «بودن» به ضعف پست مدرنيسم نينجاميده يا نخواهد انجاميد؟

به گمان من پست مدرنيسم نبايد چندان با دغدغه ضعف و قوت مواجه باشد، به دليل آنکه ماهيت تئوري هاي پست مدرنيستي مبني بر ضعف است؛ يعني هر آنچه مي خواهد به واسطه ساختارهاي کلان، روايت هاي کلان، استواري هاي ديرپا تشکيل شود، توسط تئوري هاي پست مدرنيستي واپاشي مي شود. در نتيجه وقتي اين کارکرد در ارتباط با همه چيز توسط پست مدرنيته رعايت مي شود، بالطبع دامان خود آن را هم خواهد گرفت. از همين رو بايد وضعيت پست مدرنيسم را وضعيت فروپاشي و ضعف دانست؛ ضعف در برابر قوت و قدرت ساختارهاي کلان. بنابراين به نظر مي رسد که واپاشي، فروپاشيدگي، گسست، کثرت و تنوع ديدگاهي پيشاپيش بخشي از نظريه پست مدرنيته است. ضعف از اين ديدگاه، درون زاد پست مدرنيته است و نمي توان آن را نقطه يي منفي برايش به حساب آورد. واقعيت اين است که نوعي تعارض در نظريه پست مدرنيته وجود دارد. وقتي ما کلمه نظريه را به کار مي بريم، به نظر مي رسد که بايد با يک فضاي گفتماني منسجم روبه رو باشيم، در صورتي که فضاي گفتماني پست مدرنيته عليه هرگونه فضاي منسجم عمل مي کند. اين ويژگي پست مدرنيسم است. اين همان چيزي است که آن را جذاب مي کند.

- ضعف در برابر ساختارها و کلان روايت ها، آيا نشان از وضعيت بي ثبات پست مدرنيسم دارد؟

ضعف در اينجا به هيچ وجه به معناي ناتواني نيست. اتفاقاً تئوري هاي پست مدرن، کلان روايت ها را به خوبي واپاشي مي کنند. من به جاي ضعف، رد کردن يا عبارت هاي مشابه، کلمه واپاشي را درست تر مي دانم، يعني پست مدرنيته کلان روايت هاي دنياي مدرن را واسازي مي کند. به نظرم پيش از آنکه هرگونه سوءتفاهمي ايجاد شود، بايد توضيح بيشتري بدهم. به گمان من اگر عنوان کلان روايت يا ساختارهاي محکم را قدرت مي گذاريم، پست مدرنيته پيشاپيش گسست و واپاشي را که به اين ساختارها تحميل مي کند، خود نيز مورد پذيرش قرار داده است. به همين دليل است که تئوري پست مدرن يا فضاي پست مدرن يک فضاي ساختمند محکم و کلان نيست. به دليل آنکه نمي تواند کلان و ساختمند باشد، عليه اين دو عمل مي کند.

- حال اگر کسي بخواهد اين تئوري را نظم و نظام دهد، همان طور که بودريار، ليوتار، چارلز و جنکس انجام دادند، کار او از آنجا که در تعارض با پست مدرنيته است، به مرگ آن مي انجامد؟

نه، به نظر من اين همان متناقض نماي پست مدرنيسم است. دريدا در آن مقاله مطرح «ساختار، بازي، نشانه» بحث را به خوبي مطرح مي کند. وقتي بحث از نظام مي شود، به سمت ساختمندي مي رويم. گريزي از اين نيست. کاري که بودريار و ليوتار هم مي کنند در همين عملکرد جاي مي گيرد. آنها به طور خودآگاه يا ناخودآگاه نظام انديشگي را به سمت ساختارمند شدن پيش مي برند. از طرف ديگر اين نظام انديشگي يا هر نوشتار ديگر پيوسته داراي اين استعداد و قابليت هست که ساختمندي خود را فروبريزد. با اين فروپاشي، ساختمندي دوباره يي شکل مي گيرد. فرق اين ساختمندي با ساختمندي کلان در اين است که ما پذيرفته ايم ساختمندي هاي کلان انساني در قاب ساختمندي هاي موقتي، محلي (همان که فوکر با عنوان local در برابر فرهنگ جهاني دارد) و کثير شکل مي گيرند و فرومي پاشند. در نتيجه به جاي رسيدن به ساختارهاي کلاني همچون سوسياليسم و انواع مدينه هاي فاضله ما با حقيقت هاي خرد متکثر در حال شکل گيري و در عين حال متکثر روبه رو هستيم. نتيجه اين نوع رفتار ما را به آنجا مي رساند که به جاي صحبت از رسيدن به نوعي نهيليسم تهي بودگي بي انتها، مي توان از نوعي انرژي پوياي متکثر سخن گفت که پيوسته در حال شدن و واشدن است. به نظر مي رسد همان انرژي است که زندگي معاصر ما را مي سازد.

- فکر نمي کنيد که اين جابه جايي هاي مدام و قائل نبودن به يک ساختار مي تواند به بي خردي و هرج و مرج تبديل شود؟

چرا، پساساختارگرايي موجود در آراي دريدا و رولان بارت در برابر خردگرايي جهانشمول نوعي بي خردي به حساب مي آيد. پساساختارگرايي و پست مدرنيسم متاخر در برابر ساختارهاي منطقي خردگرا که ادعاي جهانشمولي دارند، نوعي بي خردي متکثر غيرجهاني بومي است. به عبارت ديگر، در مقابل مرکزها، پست مدرنيسم نوعي حاشيه گرايي به حساب مي آيد. با اين همه نمي توان اين بي خردي را در برابر آن خردگرايي متمرکز داراي نوعي ضعف و گسست به حساب آورد. اتفاقاً بر همان چيزي تاکيد دارد که خود نيز به آن واقف است. اگر بخواهيم واژه ها را دقيق تر به کار ببريم، پست مدرنيسم در تقابل با خردگرايي جهانشمولي است که مدعي حقيقت انساني است اما پست مدرنيسم آن را رد مي کند و از سويي خود نيز ادعايي مشابه را مطرح نمي کند.

- شما مي گوييد که پست مدرنيسم ساختارهايي است که مرتب ساخته شده و فرو مي ريزد. آيا اين خود يک روايت کلان نيست؟

پست مدرنيسم را نمي توان ساختارهايي دانست که ساخته مي شوند و سپس فرومي ريزند. اما پست مدرنيسم به عنوان يک شرايط يا يک وضعيت ساختارهاي متکثر محلي بومي حاشيه يي فرهنگي است که دائماً در حال شدن و واشدن است. به عنوان نمونه وضعيت خودمان را در نظر بگيريد. بعضي ها خيلي ساده انگارانه مي گويند در جايي که در روستاهاي آن هنوز مردان با بيل به سر زنان مي کوبند و نتيجه مي گيرند که ما در يک جامعه فئودالي زندگي مي کنيم و در اين جامعه نمي توان از پست مدرنيسم حرف زد، در اشتباه به سر مي برند. يکي از دلايل استنتاج اين دوستان اين است که آنها خطي به تاريخ نگاه مي کنند. آنها گمان مي کنند در تاريخ بايد به طور خطي از يک نقطه به سمت نقطه ديگر و سپس نقاط ديگر حرکت کرد.

- نگاه متکثر را ناديده مي گيرند...

بله، در حالي که همين الان ما در جامعه يي زندگي مي کنيم که گوشي هاي موبايل، اس ام اس، اينترنت با سرعت هاي مختلف، وسايل ارتباط جمعي، ماهواره، تبليغات بازرگاني و خلاصه بمباران رسانه يي ما را مورد تاثير قرار مي دهد، نمي توان از دوري ما از جهان حرف زد. وفور متن در جامعه ما چنان است که شما وقتي از خانه ات بيرون مي آيي، تا وقتي که برمي گردي، مدام با متن هاي مختلف روبه رويي. در خانه هم از همين جدا نيستيم. شما مدام و ناخودآگاه در حال خواندن هستيد. اين يعني زندگي در فضايي کاملاً متکثر، مصرف زده و سطحي. و اتفاقاً سطحي بودگي يکي از نشانه هاي دنياي پست مدرن است و مي توان آن را يکي از نشانه هاي بي خردانه به معناي تقابل با آن خردگراي عام جهانشمول به حساب آورد. اين نشانه ها مدام در حال تاثيرگذاري بر هم هستند. يعني مي خواهم بگويم همان سازه ها يا ساختارهاي بومي متکثر در حال شکل گيري و واپاشي مدام در حال تبادل اطلاعات با خود و جهان پيرامون است. شما حتي در آن روستايي که طرف با بيل به سر همسرش مي کوبد، مي توانيد گوشي هاي موبايل، ديش هاي ماهواره، تلويزيون و در نهايت تاثيرپذيري از فضاي رسانه يي را ببينيد تا آن حد که ممکن است طرف بر اثر تاثيرپذيري از فضاي رسانه به همسرش مظنون شده و او را مورد ضربه بيل قرار داده باشد. به همين دليل است که با توجه به داده هاي متفاوت، ساختارها مدام در اين جامعه شکل مي گيرند و کمي بعد فرو مي پاشند. اين فضا کاملاً متفاوت با فضاي چهل سال پيش است.

- به هرحال بايد بپذيريم که پست مدرنيته شرحي از خود مي دهد و به همين دليل سازنده نوعي کلان روايت مي شود. اين طور نيست؟

به نظر من اين استعداد را دارد که با چنين متناقض نمايي (پارادوکس) روبه رو شود. يعني علاوه بر آنکه استعداد بدل شدن به يک کلان روايت تعصب آميز را مي تواند داشته باشد، در عين حال نيز مي تواند خود را متناسب با جامعه و شرايط اجتماعي و تاريخي از نو بسازد. منتها از زماني که تئوري ها وارد بسته هاي دانشگاهي مي شوند، داراي اسم مي شوند. ممکن است نام اين تغييرات فردا پست مدرنيته نباشد، به دليل آنکه دانشگاه ها، به ويژه دانشگاه هاي غربي تمايل دارند نظريه ها را به کالاي مصرفي تبديل کنند. آنها آن قدر به سرعت نظريه و صاحب نظريه توليد مي کنند که اگر آن را بسته بندي و نامگذاري نکنند با بي نظمي روبه رو مي شوند؛ چيزي که به آن علاقه يي ندارند. وقتي ما با نگاه نقادانه و البته جامع نگر خود به اين نظريه ها نگاه مي کنيم، گاه حس مي کنيم که تفاوت ما با آنها بسيار کوچک است. گاهي فقط تاريخ ها براي ما محل تفاوت است. در حالي که قرار است اين نظريه ها در آنجا برچسب بخورد و به سرعت به کالاي مصرفي تبديل شود. به دليل آنکه هرکدام از اين نظريه ها بايد در صدها تفسير، شرح و تاويل مورد بررسي قرار گيرند که مي توان آن را يک صنعت بزرگ دانست.

- اگر از آن جمله دريدا و برخي ديگر از چهره هاي پست مدرنيته بگذريم که خود را پست مدرنيست نمي دانند، بسياري از اين چهره ها در برابر مسائل سياسي و اجتماعي اغلب حالتي منفعل دارند. آنها همه ايدئولوژي ها و آرمان ها را به دليل آن رد مي کنند که آنها را کلان روايت مي دانند. به نظر شما آيا اين نگاه نمي تواند شرايط را براي شرايط اتوريته غيرخردگرا در کشورهايي که مدرنيته را تجربه نکرده اند فراهم کند؟

نظرات پساساختارگرا و پست مدرن در کشورهاي جهان سوم با خوانش خاص خود روبه رو بوده اند. درست است که ترجمه ها در معرفي اين انديشه ها بسيار موثر بوده اند، ولي به دليل فضاي متکثري که در جهان وجود دارد، پست مدرنيسم نيز در کشورهاي مختلف با خوانش هاي متفاوتي روبه رو بوده است. به طور مثال مي توان از پست مدرنيسم ايراني و چيني حرف زد که با خوانش آن در امريکا و اروپا متفاوت است. پست مدرنيسم در اين جوامع تحت تاثير شرايط فرهنگي آنها قرار گرفته و در نتيجه خوانش متفاوتي داشته است. وقتي شما در امريکا حرف از پست مدرنيسم مي زنيد، منظور مصرف گرايي، ابتذال (البته نه به معناي يک ارزش گذاري اخلاقي)، سطحي نگري و... است.

- منظور توجيه سطحي نگري است؟

بله، يعني هزل، يعني مصرف گرايي.

- يعني سريال هاي درجه B که آخر شب پخش مي کنند...

بله، اما همين ماجرا وقتي وارد ايران مي شود، رنگي ديگر به خود مي گيرد. در حالي که در آن کشورها که همواره به نوعي محافظه کاري، انفعال و رفاه نسبي حاصل از سرمايه داري تن داده اند، نگرشي متفاوت يافته است.

- مي توان آن را دلمشغولي شهروندان غربي و دوري شان از سياست نيز دانست؟

تاحدي، آن پست مدرنيسم غيرسياسي است. بودريار نيز در اين مورد حرف مي زند.

- تمايل به غيرسياسي بودن دارد...

بله، مي خواهد اينگونه باشد. همان طور که مي دانيد واکنش هاي بعد از يازده سپتامبر نشان داد همان تصوير از جامعه غرب نيز تصوير دقيقي نيست، يعني هنوز دغدغه هاي روشنفکرانه سياسي، دغدغه مسائل جهان و استبداد وجود دارد، من اما مي خواهم از چيز ديگري حرف بزنم. به گمان من وقتي همين پست مدرنيسم وارد جهان سوم مي شود، بدل به نوعي نظريه آزادي خواهي در برابر جريان تماميت خواهي که در اين کشورها مسلط است، مي شود. البته اين يکي از خوانش هاي آن است. به دليل آنکه وقتي پست مدرنيسم با روايت کلان پدرسالاري به مقابله برمي خيزد، وقتي که با مدينه هاي فاضله يي که قرار است از طريق الگوهاي فکري خاصي حاصل شود مقابله مي کند، وقتي بحث از کثرت دارد در برابر نگرش مسلط، وقتي از پذيرش ديدگاه هاي گوناگون حرف مي زند به نوعي بدل به نظريه آزادي خواه در برابر نظريه تماميت خواه کلان نگر و استبدادمحور مي شود. اين خوانش خيلي با نظريه پست مدرنيسم امريکايي با شعارهايي همچون «لحظه را درياب» و «بي خيال باش» متفاوت است. پيش از اين گفته ام که خوانش پست مدرنيسم در کشورهايي که خطر تماميت خواهي آنها را تهديد مي کند، علاوه بر اين صورت ديگري نيز دارد. در اين کشورها، علاوه بر خوانش آزادي خواهانه، نوعي خوانش محافظه کارانه نيز از پست مدرنيسم وجود دارد که اتفاقاً اين خوانش انفعالي ترين و نامطلوب ترين خوانش از پست مدرنيسم است. يعني نگاه باري به هر جهت که خيلي خطرناک است.

- به گمانم توجه به سنت ها هم در اين خوانش جاي مي گيرد. آيا توجه به برخي از سنت ها و خوانش آنها اين خوانش پست مدرنيستي را به سوي دنياي پيشامدرن نمي برد و خطر استبداد را در پي ندارد؟

به نظرم در اينجا ما دچار يک سوءتفاهم هستيم. سنت به معناي يک واژه در مباحث شبه فلسفي، با تماميت خواهي همسو است، چون سنت همواره با نوعي پيش آگاهي همراه است که تغيير در آن جايي ندارد اما اين هيچ ربطي به آن بازگشت به سنت از سوي پست مدرنيست ها ندارد. سنت گرايي به مثابه يک نحله، با تماميت خواهي همسو است، به دليل اينکه تو را از حضور در صفوف مقدم، از پيشگام گرايي، از نگاه انتقادي بازمي دارد و به نوعي تقديس سنت خواهان تثبيت اوضاع موجود است. سنت را به تنهايي نمي توان به هيچ وجه امر تقديس شده يي دانست. به طور مثال ما در مورد دوره صفوي، آن را بزرگ مي کنيم، آرزوي بازگشت به آن را در دل مي پروريم و در نهايت آن را با هاله يي قدسي مي پوشانيم که هيچ جايش خدشه يي ندارد. اين نکته در مورد معماري، نگارگري، سياستمداري و خلاصه همه چيز آن دوران مصداق دارد. ما گاه مي خواهيم بدون توجه به شرايط متفاوت از آن الگو برداريم و گفتمان آن را در جامعه رايج کنيم. اين فرهنگ و سنت نيز محصول دوره يي است که البته تفاوت هايي با ما دارد. در نگاهي ديگر، گروهي با دوره هخامنشي نيز چنين برخوردي دارند. آنها بدون در نظر گرفتن هرگونه نگاه انتقادي، اين دوره را به تمامي تقديس مي کنند. کار اين دو دسته اين است که يک امر قديمي را به عنوان يک امر کامل و درست مي پذيرند و هر نوع رويکرد انتقادي را بر آن مجاز نمي شمرند. اين برگشت به سنت هيچ ربطي به رجعت به سنت پست مدرن ها ندارد. در رجعت به سنت پست مدرن ها، ما با احياي يک سنت فراموش شده روبه رو نيستيم، بلکه پارودي و نقيضه آن را مي بينيم. در اين پارودي نيز واپاشي کلان روايت هاي دنياي مدرن موردنظر است.

- گاهي نيز تنها تکرار است...

تکرار نيز نوعي پارودي و نقيضه به حساب مي آيد. تفاوت نيز در همين جاست. آن که تقديس مي کند، تکرار نمي کند، بلکه آن را مي ستايد. آن که گفتمان قديمي را تکرار مي کند، آن را از اعتبار مي اندازد.

- شما به نگاه انتقادي پست مدرنيسم در جوامع جهان سومي اشاره کرديد. آيا مي توان اين نظريه ها را داراي نگاه انتقادي دانست در حالي که ساختارهاي آن مدام ساخته شده و فرومي پاشند؟ آيا براي نقد نبايد به نوعي ساختار و الگوي از پيش تعيين شده استناد کرد؟

به نظرم در اين شرايط نيز مي توان نقد کرد، چرا که اين نقد برپايه همين نگاه متکثر ساخته مي شود.

- به هرحال نوعي پيش داوري و ارجاع به يک ساختار مورد نياز است، چرا که وقتي شما نقد مي کني، بايد به الگويي استناد کني.

پيش داوري اين نگاه انتقادي را مي توان مقابله با هرگونه نگاه کلان جهاني و اومانيستي دانست. شما فوکو را سياسي مي دانيد يا غيرسياسي؟ او همان وقت که درباره سياست کلان حرف مي زند، حرف از سياست عملي و خرد مي زند. اتفاقاً به نظر مي رسد که در اين نوع سياست، دست به عمل سياسي و انتقادي زدن و نگاه به دستاوردهاي کوتاه مدت بسيار ملموس تر از رسيدن به آرمان هاي روايت هاي کلان است. به عنوان نوعي جمع بندي بايد عرض کنيم که پست مدرن به هيچ وجه چيزي واحد نيست. از سويي مي تواند به يک محافظه کاري غيرانتقادي کاملاً تسليم مصرف گرايي برسد و از سويي ديگر به جريان هاي کاملاً انتقادي و آزادي خواهانه. به عنوان مثال ديدگاه هاي «لاکلا» و «موف» که متفکراني آرژانتيني و بلژيکي هستند و در ايران شناخته شده اند، مي تواند نگاهي از دسته دوم خوانش پست مدرنيستي باشد. دکتر سلطاني در کتاب «زبان، گفتمان و قدرت» به ديدگاه هاي اين دو نفر پرداخته است. قبل از آنکه به اين ديدگاه اشاره کنم، بايد بگويم ما نمي توانيم نسبت به پست مدرنيسم و ساير گرايش هاي فکري نگاهي تسليم طلبانه داشته باشيم. ما بايد ببينيم با توجه به مناسبات فرهنگي، اجتماعي و سياسي چه علمي بيشتر از لحاظ نظري و عملي به کارمان مي آيد. ما بايد ديدگاهي را بپذيريم که شرايط گفت وگو، نقد و تکثر را در جامعه ما ايجاد کند. دليلي نيز ندارد پرچم پست مدرنيستي علم کنيم و بگوييم هرچه آنها مي گويند درست است. به عنوان مثال همين «لاکلا» و «موف» نظريه هاي پساساختارگرايي دريدا را مي گيرند، از ديدگاه هاي کثرت گراي پست مدرن ها بهره مي برند و در عين حال يک انديشه انتقادي بسيار مدرن و روشن را مطرح مي کنند و پيش مي برند. آنها مي گويند دعوا بر سر «حقيقت و ايدئولوژي» و «حقيقت و کذب» آن طور که مارکسيست ها مي گفتند، نيست. آنها به عنوان دليل، تعريف مارکسيست ها از ايدئولوژي را به عنوان حقيقت کذب مطرح مي کنند و مي گويند به اين دليل آنچه را که مارکسيست ها مي گفتند مي بايست خود حقيقت باشد. «لاکلا» و «موف» براي آنکه پاسخ به سوال «تا کجا» و «تا چه حد» را حل کنند، از جدال گفتمان هاي مختلف بحث به ميان کشيدند. گفتمان هاي مختلف با اسلوب هاي خاص خود با هم در جدال اند. هرکدام از اين گفتمان ها از طريق روش هاي خود به توليد حقيقت مي پردازند. در اينجاست که نگاه پست مدرن مطرح مي شود؛ حقيقت واحد مطرح نيست اما ما به عنوان روشنفکران آزادي خواه، طبيعتاً از گفتماني بيشتر حرف مي زنيم که در حاشيه مانده است؛ يعني گفتمان حق زنان، گفتمان طبقه کارگر که در بحران اقتصادي و مالي به سر مي برد، گفتمان کودکان کار، گفتمان جنگ زدگان عراق و افغانستان و... هرچند که هرکدام از اين گفتمان ها در تلاشند تا به شيوه هاي خود به توليد حقيقت بپردازند. پس با توجه به تغييرات در زماني و در مکاني، آن جدال طبقه کارگر و کارفرما شايد ديگر کارساز نباشد. به نظر مي رسد گفتمان هاي ديگري در جريان است که آن تئوري هاي کلان گذشته ديگر کارساز نيست. اينها هيچ کدام خود حقيقت نيستند، بلکه جدال هاي گفتماني براي رسيدن به تشبث حقيقت گفتماني خود هستند. به نظرم چنين نگاهي يک قدم از مشکلاتي که شما به پست مدرنيسم نسبت مي دهيد فراتر مي رود و از آن مي گذرد. نگاهي اينچنين، پست مدرنيسم را از آن محافظه کاري دور و آن را روشن تر کرده و حتي به صراحت تکليف اش را مشخص مي کند. «لاکلا» و «موف» به صراحت اين ديدگاه هاي انتقادي را مطرح مي کنند. آنها از حقيقت متکثري حرف مي زنند که بايد آن را از ميان گفتمان هاي مختلف جست و به آن دست يافت. اين نگاه جست وجوگر به هيچ وجه نمي تواند با محافظه کاري و انفعال در يک سو قرار گيرد، بلکه به نوعي حرکت آزادي خواهي و انتقاد محور بدل مي شود که مي تواند بسيار کارا باشد.

http://www.farzansojoodi.com/home.html

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 19:29  توسط بیژن باران  | 

شعر کنکرت ایران

شعر کنکرت ایران

اگر همواره مانند گذشته بیندیشید، همیشه همان چیزهایی را به‌دست می‌آورید كه تا بحال كسب كرده‌اید.  -ریچارد فاینمن، صاحب نوبل در فیزیک

شعر کنکرت مسئولیت تام در برابر زبان دارد.  – بیانیه 1958

دکتر بیژن باران

 

تعریف. شعر کنکرت نوعی از شعر مدرن است که ظاهر چاپی روی صفحه را اولویت میدهد.  این شعر بصری (شکلی/ الگویی) تاکید را بر چینش حروف و کلمات روی صفحه کاغذ میگذارد. در این نوع شعر غیرخطی، ظاهر شعر - بموازات دیگر آرایه های سنتی مانند گزینش واژه، وزن، قافیه- برای تاثیر مورد استفاده قرار میگیرد.  شعر خطی سنتی شکل نردبانی دارد- توجه شود به ظاهر صفحات در شاهنامه، مثنوی مولوی و غزلیات حافظ.  در شعر نو ظاهر شعر پله ای شده- بخاطر کوتاه /بلند بودن سطرهای شعری. این شکل پله ای چه در شعر نیمایی و چه در شعر سپید شاملویی دیده میشود.  شعر خطی روی صفحه از تسلسل کلمات موزون در جملات درست دستوری با استثناهای پذیرفته شده، سنتی 1000 ساله در ایران دارد.  شعر غیرخطی صفحه کتاب را، چون یک ماتریس 2 بعدی برای چینش واژه ها و واجها بکار میبرد.

 

تاریخچه. در این قرن رگه هایی از داداییسم و فوتوریسم را در کنشگری آپولینر (1880-1918 شاعر و نقاد) در شعر پاریس میتوان دید- رک به نام همکاران و دوستان او در لیست منابع {1}. کمی پس از مرگش، کالیگرم – مجموعه شعر بصری/ کنکرت او چاپ شد.  در این مجموعه او فن چاپ/حروف-نگاری  typography، چینش لغات و صفحه آرایی را برای تاثیر بصری بشعر افزود.  او کالیگرم را اینگونه تعریف کرد:  "کمال مطلوب {ایده آلیزه} کردن شعر آزاد و {کاربرد} دقت حروف- نگاری در عصر .. سینما و فونوگراف." چاپ کتب داستانی اروتیک او تا 1970 در فرانسه غدغن بود.  شاعر /نقاش مشهور آمریکایی کامینگز  نیز با ماشن تحریر صفحه شعری را به نمایش حروف و کلمات تبدیل میکرد؛ گاهی هم تقطیع نردبانی در شعر سپید (با نبود وزن و قافیه سنتی) بکار میبرد. {2} عذرا پاند هم حروف {ایده گرم} چینی در شعرش را برای القای بصری بکار میبرد.  ابزار تکثیر این گونه شعر ماشین تحریر بود و اکنون رایانه چند رسانه ای است. 

 

در ایران شعر کنکرت را در تجربه های کوتاه شاعران نیم قرن اخیر میتوان دید. در این نوع شعر تقطیع پلکانی شعر نو با شگردهای بصری زیر می آمیخت: فاصله گذاری در بین کلمات سطر، تقطیع کلمه به هجا و حرف در چند سطر، گذاشتن فضای سفید حول و حوش سطر در صفحه، مفصل بندیهای من درآوردی بیرون از نحو و ساختار جمله، کاربرد علامت گذاریها و قلم درشت در سطر.  البته گاهی این شگردها برای مکث، نفس تازه کردن در خواندن، حظ بصری بودند. روشن است که شعر نو در ایران در نیمه دوم قرن 20م، یک جریان اصلی متعهد داشته؛ که حول و حوش آن باریکه ها/ بن بستهای ضعیف حاشیه ایی در دگر دیسیهای  بی پایان نیم قرن بوسیله قلمزنان تجربه گر خودی جان سختی نشان داده؛ سرانجام بسوی بستریات تنانگی خروج کرده است.  جریان اصلی شعر نو شامل آثار خمسه اول (نیما، سپهری، فروغ، شاملو، اخوان)، ثانی (ح مصدق، گلسرخی، مشیری، کسرایی، رحمانی)، ثالث (ابتهاج، سلطانپور، کدکنی، آزرم، مختاری) می شود.  محتوای شعر متعهد آزادی، عشق به میهن/ خلق/ انسان، اتحاد، مبارزه، پیروزی، عدالت بود{3}. شعر حاشیه تاکید بر تجربه گرایی فردی بیخطر و اشارات اسرارآمیز بیمعنی با قلمبه گویی غربی ذهنی در جملات درست دستوری ولی بی رابطه با واقعیت و حقیقت عینی بود.  این شعر برگ بیجان آلترنتیو حاکمیت بود که گاهی با کمکهای دولتی (کنفرانس، سفر بخارج، شو رادیو /تلویزیونی، رفت و آمد به کاخها، حقوق و مزایای چرب) همراه میشد.  جالب است که یکی دوتا ازجان سختهای این نوع شعر درجازن با پشت چشم نازک کردن میگویند آینده قدر آنها را خواهد شناخت!  در حالیکه با سمجی و درآمد حاصله از منابع دولتی پادوی شعر بیخطر خود در کنفرانسها، ترجمه ها، چاپ خانه ها، مجله ها، پایگاهها هستند.  اینان نیم قرن است که در پشت این "نوعی از هنر" سنگر گرفته اند. 

 

بیانیه. شعر بصری در تکامل خود به نوعی تصویر کلامی یا عکس بوسیله واژه رسید.  در 1956، نمایشگاهی از این نوع شعر در سائو پولو، برزیل، با الهام از آثار آندراده شاعر ملی، متعهد، مدرنیست براه افتاد. {4} 2 سال بعد، بیانیه شعر کنکرت برزیل انتشار یافت. اصل آن بر این بود که در یک اثر بصری کاربرد کلمات بخاطر شکل ظاهری خودشان است نه یخاطر اینکه حامل صرف ایده های نامریی (معنی) اند.  بیانیه ادامه میدهد: "شعر کنکرت مسئولیت تام در برابر زبان دارد: با پذیرش این پیشفرض که در طول تاریخ، بیان بمثابه هسته تجزیه ناپذیر ارتباطی بود. {بیانیه} نمی پذیرد که جذب کلمات {در یک شعر} صرفن بمثابه حاملان علی السویه، بدون حیات، بدون منش، بدون تاریخ  باشد. {بیانیه}  گور {این} تابو {محرمات} است که سنت با تاکید بر ایده {کلمات} را {در شعر} دفن میکرد."  دیگر بنیانگزاران مکتب شعر بصری برادران کامپوس هستند{5}. این دو، آثار شعری خود را بر بیلبورد برقی، متن ویدیو، نئون، هالوگرم، لیزر، گرافیک رایانه ای، و رویدادهای چندرسانه ای با صدا و موسیقی اجرا کرده اند. آثارشان شامل 4 شعر هالوگرم در یک نمایشگاه، کلیپ ویدیویی شعری، شعر بمب با انیمیشن روی رایانه گرافیک در دانشگاه شهرشان{6}، سی دی چند رسانه ای شعر/ موسیقی/ تصویر میباشند.

 

نمونه. آثار کامپوس را در سایت خودش که نشانی آن در زیر آمده، می توان دید. {7} روی هر شعر کلیک کنید.  برخی از آنها پویا هستند لذا میبایست روی مثلثک کلیک کنید.  تا شعر مصوت بحرکت بیافتد. دو نمونه از اشعار کامپوس اینجا آورده شده اند- ایندو ثابت ند.

 

 کامپوس، شعر کوازار، 1975.       Camp1

 

 

 

Camp2

 

  کامپوس، شعر بمب، 1983.

 

 

 

Nahav1

 

 

 

 

 

 شهرام نهاوندی، حافظ دیجتیال - کالیگرافی

 

 

 

 

Finley1

 

 

 

 فینلی، 1966 ستاره/سو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شعر بصری از اسلاف خود در کاربرد تایپوگرافی برای بیان عدم ثبات بنیانی زبان آگاهانه تر است.  شاعر دیگر اسکاتلندی فینلی است {8}.  او صفحه آرایی را با حروف و کلمات برای تاثیر بصری با حروف چینی در چاپخانه شخصی خودش انجام میداد. همو در نهایت، شعرش را در کتیبه های سنگی با قلم می تراشید. او گلکاری در باغش را با شعر می آمیخت.  نیز با همکاری 30-40 نفر دیگر آثارش را آفرید (پروسه چاپ و حروفچینی).  در مجارستان هم پتوش این سبک را ادامه داد. شعر بصری به شعر صوتی، پازل و محاوره ای هم پیوند دارد.{9}  در شعر صوتی، صداها با محرمیت اشکال/ جناس کلمات و حروف تدوین میشوند.   لیست شاعران مشهور شعر بصری در پایین آمده است.{10}

 

نقد. شعر بصری غیرخطی را چگونه باید نقد کرد؟  شعری که سنت خطی عروضی و شعر سپید فارسی را کنار گذاشته؛ لذت خلاقیت و خواندیدنش را در صفحه ی حاوی شعر، از طریق الویت بصری بر معنی ضمنی /نامریی کلمات قرار می دهد.  شعری که در استحاله خود به شعر چندرسانه ای دیجیتال، ابزار رایانه ای را بکار می برد.  باید خاطرنشان کرد  که نقد این گونه شعر، کلامی، نه سمعی /بصری، خواهد بود.  برای نقد آن به شکافتن شعر/نقد مدرن و پسامدرن نیاز است.  این شیوه نوین نقد در آینده خواهد آمد.  برای نمونه، چند شعر بصری/ کنکرت با این شیوه نوین واشکافته خواهد شد.

 

ایران. تجربه شعر بصری/ کنکرت در قرن 20م وجود داشت – چه در غرب و چه در ایران، سوای شعر متعهد. در ایران، تلفیق امضا، خطاطی، شعر منجر به پیدایش شعر کنکرت  Concrete شد. عامل ذهنی این نوآوری با چاپ آثار غربی در تهران نطفه بست. در دهه های 30 و 40 خورشیدی، چاپخش مکتبهای ادبی {فرانسه}، ترجمه رضا سید حسینی و پاره ای اشعار مندرجه در نشریات ادبی مانند صدف، اندیشه و هنر، آرش، خوشه، کتاب هفته الگوهای غربی را در برابر نوشاعران ایرانی قرار داد.   در کالیگرافی ایرانی، کلمات برای تزیین صفحه بکاربرده میشدند. آثار شهرام نهاوندی را در سایت زیر ببینید. {11} نمونه ای از این شعر در بالا آمده. در این آثار نمادهای هنری، حروف، عناصر شکلی با رنگ، سبک (نستعلیق، شکسته، کوفی، نسخ، ثلث) آمیخته می شود. {12}  این هنر با تکامل و تجرید به طرحهای کاشیکاری و حاشیه های فرش و سفره رسید.  در اینجا 2 شعر بصری چاپی می آید. اولی اتود 2، از کتاب مجموعه راه و رود، چاپ آذروش، تهران، 1972، ص 28 . در این شعر بیژن باران، انگشتان گیتار-نواز و خود گیتار، روی صفحه ترسیم شده اند. داخل پرانتز، 3 جفت کوک، برای  6 سیم گیتار دیده میشود که با استعاره "مارها" آمده؛ در پایان شعر به "تارها" بسته میرسند.  "گلابی" حجم جعبه صدای گیتار را تداعی می کند.  سیب، گردی حفره پایین جعبه صدا را، القا می کند.  4 خط نهایی انگشتان نوازنده اند.

 

اتود 2

تمام شب با گيتارم گريستم:

من مي گريستم كه او مي نواخت

يا او مي نواخت كه من مي گريستم ؟

مهتاب

(با رامشي حزين

- از سازش نسيم-

آسايشي گزين)

سر مي نهاد

به مارهاي

تاك باغ و

شاخه هاي

آبستن و

گره دار

هلوي سرد.

در تور سايه ها،

- ز شاخه هاي گلابي پر گره-

غنوده ايم من و گيتار بينوا.

بر دور سيب زرد

- ز سيگار و لبهاي ناپديد-

پيچيده تارهاي رقيق مهتاب لابلاي پنجه ام.

مي تراود از نوك انگشتهام:

چشمه آرام يك آهنگ.

×

در كندي گيراي دست،

نرماي آوايش روان:

از قلب من، از قلب او،

تا بيكران..

 

تكروي شبهاي بي دريغ،

گيسو فشانده بروياي دورمان.{13}

 

شعر دوم از کتاب مجموعه شعر "ته مانده های حاصل از تقسیم من.." است؛  سروده رضا کردبچه، چاپ اول: ۱۳۸۴- ناشر: مهرراوش، تهران، ص 18.

.

۸

۸

۸

۸

۸

۸

۸

۸

۷                 ۸

۸                           ۷

۷                          ۸

بسته                                باز

باز                 بسته

بسته            باز

دست ها ی ام را ب ا ز می شوم پرواز به شکل      باز

در باره شعر بدون نام دوم زیاد میتوان نوشت. نقد آن، نیاز به شکافتن نظریه نشانه شناسی اکو و ساسور دارد {14}.  رابطه عدد و کلمه چیست؟  هر دو نشانه ای قراردادی برای مفهومی هستند: ۸ و هشت.  ولی گاهی شکلی/ صوتی در طبیعت هم شبیه یک عدد یا کلمه است.  مثلا پرواز غازان در آسمان مثل ۸ فارسی است.  یا، دور شدن و ریز شدن بچشم ناظر را، میتوان با . شدن بیان کرد. شعر ص 18 کتاب "ته مانده های .." یک شعر کنکرت است که از نظر بصری آویزه یا قطره را تصویر میکند. در این شعر مناسبات بین عدد، حروف، کلمه، شکل، علامت، فاصله، جمله، خواندن از چپ به راست یا از راست بچپ، تجزیه کلمه به حروف = "باز" شدن از طریق چینش الفبا بر ماتریس 2 بعدی برگ کتاب با خلاقیت شاعر دیده میشود. حتی باز و بسته شدن بال در پرواز با ۷ و ۸ فارسی و کوچکتر شدن علائم بخاطر فاصله بیشتر از ناظر در یک شعر به دام افتاده اند.  این شعر تلفیق موفقی از خطاطی و کلام میباشد.  آیا شعر از صفر/هیچ آمده؟ آیا ما از عدم آمده ایم یا به عدم میرویم (فلسفه خیام)؟

نتیجه. شعر بصری یکی از مکاتب تجربه گر شعری میباشد.  باید توجه داشت که شعر بصری را میتوان در مرحله ای از حیات شاعری تجربه کرد.  ولی دوام این گونه شعر نیاز به شرایط خود را دارد.  در استبداد فراگیر و محاصره نظامی غرب در خاور میانه که حقوق شهروندی مسئله روز است این گونه شعر خریدار کمی دارد- بیشتر بین خواص.  کارمندان، دانشجویان، ملیتها، زنان، کارگران، اصناف با اینگونه شعر رابطه برقرار نمیکنند. این گونه شاعر باید انرژی زیاد برای پخش اثرش در جامعه صرف کند.  محافل معدود هنری و شعری خاصی باین نوع شعر رغبت نشان میدهند.  در بازار شعر ایران این شعر یک بوتیک است.  دیگر اینکه آینده این شعر با پیشرفت ابزار فن آوری اطلاعات گره خورده است.  حسن این شعر اینست که میتواند در هنرهای سمعی/بصری جهانی جاگرفته؛ بر برد اجتماعی خود بیافزاید. لذا در پروسه طویل و پرهزینه خریدارانی در جهان میتواند پیدا کند.  ولی از نظر هنر و ادبیات بومی تنها یک تجربه زود گذر در زندگی شعری محفلی است.  این نوع شعر به شعر لمسی نیز در حال استحاله است.  شعر یکه هم بینایی و هم لامسه را میخواهد.  که شاید به برخی اشعار/ اشیای  دادایسم و سوررئالیسم یا حتی فتیشیسم طلسم، مهر، گوهر های عرفانی نزدیک است.  در نهایت به شعر دیجیتال و واقعیت مجازی می رسد.

منابع
 

{1}Guillaume Apollinaire, Montparnasse in Paris, Pablo Picasso, Max Jacob, André Salmon, Marie Laurencin, André Breton, André Derain, Faik Konica, Blaise Cendrars, Pierre Reverdy, Jean Cocteau, Erik Satie, Ossip Zadkine, Marc Chagal, Marcel Duchamp.

 

{2}Edward Estlin Cummings (1894 – 1962)

 

{3}   http://naqdesher.persianblog.ir/1383_12_naqdesher_archive.html

 

{4}Carlos de Drummond Andrade (1902-1987)

{5}Augusto de Campos (b1931), Haroldo de Camposو Silicon Graphic Computer Station

 

  {6و 7}http://www2.uol.com.br/augustodecampos/poemas.htm

 

{8}Ian Hamilton Finlay (1925 - 2006)

{9}http://www.nationalgalleries.org/collection/online_az/4:322/?initial=F&artistId=4872&artistName=Ian%20Hamilton%20Finlay&submit=1

interactive and puzzle

 

{11}http://www.iranian.com/Arts/2006/February/Nahavandi/index.html

 

{12}http://www.caroun.com/Calligraphy/aCalligraphyGeneral/HistoryIranCalligraphy.htm

 

 {13}

http://beji.persianblog.ir/

{14}  Umberto Eco (1932), Ferdinand de Saussure (1857 – 1913)

{10}Argentina: Fernando Delgado Garcia E.A. Vigo

Brazil:

Ana Aly

Eduardo Kac

Avelino de Araujo

Augusto de Campos

Haroldo de Campos

Philadelpho Menezes

Décio Pignatari

 

Australia:

Julie Joy Clarke, 1951

Lindsay Clements

Ruth Cowen

Jennifer Kathleen Phillips

Jas H. Duke

Tim Gaze

Peter Murphy

Pi O

David John Powell, 1955

Alex Selenitsch

Pete Spence

Amanda Stewart

Peter Sullivan

 

Austria: Josef Linschinger

Belgium: Luc Fierens

 

Canada:

Randy Adams

Jim Andrews

Jonathan Ball

Shaunt Basmajian

derek beaulieu

Earl Birney

Bill Bissett

Daniel f. Bradley

Barbara Caruso

JW Curry

Greg Evason

LeRoy Gorman

Paul Hartal

Lionel Kearns

Peggy lefler

Donato Mancini

Gustave Morin

bpNichol

Ross Priddle

John Riddell

Gerry Shikatani

David UU

Ted Warnell

 

Cuba: Enrique Sacerio-Garí

Czechoslovakia: Vladimir Burda, Jiri Kolar, Jiri Valoch

 

England:

Paula Claire

Bob Cobbing

John Furnival

Alan Halsey

Sylvester Houedard

Geraldine Monk

Tom Phillips

Tony Trehy

 

Finland:

Karri Kokko

Jukka-Pekka Kervinen

Marko Niemi

 

France:

Guillaume Apollinaire

Julian Blaine

Jean-Francois Bory

Thomas Braichet

Cyrille Bret

Guy Foreau

Ilse Garnier

Pierre Garnier

P.A. Gette

Georges Hassomeris

Jean-Claude Moineau

Gabriel Pomerand

Alain Satie

J. Rabinowitz

 

Germany:

Theo Breuer

Klaus Peter Dencker

Reinhard Doehl

Jochen Gerz

Ferdinand Kriwet

Hansjorg Mayer

Karla Sachse

Dirk Schroeder

Timm Ulrichs

Emmett Williams

Ruth Wolf-Reheldt

 

Greece: Constantin Xenakis

 

Holland: Ben Leenan, Rod Summers

 

Hungary: Márton Koppány

 

 Italy: Nanni Balestrini

Vittore Baroni

Mirella Bentivoglio

Caterina Davinio

Arrigo Lora-Totino

Filippo Tommaso Marinetti

Eugenio Miccini

Lamberto Pignotti

Adriano Spatola

 

Japan: Yasuo Fujitomi

Takako Hasakura

Kitasono Katue

Kajino Kyuyo

Shutaro Mukai

Keiichi Nakamura

Toshihiko Shimizu

Hiroshi Tanabu

Shohachiro Takahashi

Nobuhiro Yamaguchi

Misako Yarita

Shoji Yoshizawa

 

New Zealand: Jennifer Kathleen Phillips

 

Poland: Cat Parczewska

 

Portugal: Fernando Aguiar

Alberto Pimenta

Ana Hatherly

José Luís Luna

E. M. de Melo e Castro

 

Romania: CamillE Bacos

 

Russia: Dimitry Bulatov, Aleksei Kruchenykh, Valerian Neretchnikov

 

Scotland:Ian Hamilton Finlay, Edwin Morgan

 

South Korea: Koh Wan

 

Spain: Julia oxtoa

 

Taiwan:

Chen Li

 

United States:

Adele Aldridge

Reed Altemus

mIEKAL aND

Patty Arnold

William J. Austin

CamillE Bacos

David Baratier

Susan Barron

Harriet Bart

Michael Basinski

Guy r. Beining

C. Mehrl Bennett

John M. Bennett

Jake Berry

Anne Boyer

Jonathan Brannen

Nancy Burr

John Byrum

David-Baptiste Chirot

Peter Ciccariello

David Cole

Doris Cross

E. E. Cummings

David Daniels

Marilyn Damman

Maria Damon

Martha Deed

Wally Depew

Bill DiMichele

Johanna Drucker

endwar

K.S. Ernst

Loris Essary

Jessica Fanzo

Ficus strangulensis

Betsey Franco

Larry Freifeld

Ken Friedman

Christopher Fritton

Celestine Frost

Peter Ganick

Gena Genis

Jesse Glass

Joan Goswell

Robert Grenier

Bob Grumman

Scott Helmes

Dick Higgins

Jessica Higgins

Crag Hill

Virginia V. Hlavsa

Paula Hocks

Geof Huth

Sandra Jackman

Ray Johnson

Ronald Johnson

W.B. Keckler

Bill Keith

Karl Kempton

W. Bliem Kern

Judy Kleinberg

Alison Knowles

Richard Kostelanetz

Wendy Kramer

Donna Kuhn

Louis Lacook

Robert Lax

Jim Leftwich

D. a. levy

Joel Lipman

Clark Lunberry

Carlos Luis

Mike Magazinnik

Malok

Camille Martin

Stephen-Paul Martin

John Martone

Mike Miskowski

J. Michael Mollohan

Sheila Murphy

F. A. Nettelbeck

T.A. Noonan

Marco de Oliveira

Mark Owens

Shin Yu Pai

Kenneth Patchen

Harry Polkinhorn

Bern Porter

prPrimeau

R. Prost

Eduardo Ramos

Ad Reinhardt

Marilyn R. Rosenberg

Aram Saroyan

Armand Schwerner

Spencer Selby

Jessica Smith

Susan Smith-Nash

John Solt

Mary Ellen Solt

Wendy Collin Sorin

harry k stammer

Carol Stetser

Matthew Stolte

David Stone

Kevin Thurston (Thirst Dog)

Andrew Topel

Cecil Touchon

E. Grace Vajda

Nico Vassilakis

Dan Waber

Elizabeth Was

Paul Weidenhoff

Hannah Weiner

Irving Weiss

Derek White

Timothy Willette

Emmett Williams

Jonathan Williams

Michael Winkler

Deborah Young

Karl Young

Madam X

Paul Zelevansky

Jody Zellen

 

Uruguay: Clemente Padín

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 4:47  توسط بیژن باران  | 

اروتیسیسم خیام

 

اروتیسم خیام

با اهل خرد باش که اصل تن تو /گردي و نسيمی و غباري و دمی است.

 -خیام

دکتر بیژن باران

مقدمه

در ادبیات، انسان را می توان تنی با سر و دل دانست.  سر جایگاه حافظه، حرکت، هوش و منطق است.  دل تاریخا جایگاه احساس، عشق و کردار است. مثلا در فارسی اصطلاح "خودش را تو دل جا کرده" برابر عشق است. البته اکنون روشن شده که وجود هرمونهای درون ریز جنسی مغزی/ غددی endocrine روی ضربان دل، تنفس و ماهیچه ها اثر می گذارد. لذا این مراکز با ریزش/میرش پیامبرهای شیمیایی پویا در خون، کردار را جهت می دهند. {2،1} رابطه انسانها پدیده ای زنده است که آغازی و پایانی دارد.  یکی از این رابطه ها عشق است.  عشق یا رابطه 2 تن، از 3 مرحله عمده می گذرد- توصیف هریک از این مراحل، یک ژانر هنری هم می باشد.

1-      انس 2 فرد از فاصله دور.  بیان شعری این رابطه لیریک lyric نام دارد.  بیشترین بخش شعر جهانی لیریک است.  در فارسی، غزل (چه عروضی و چه سپید) تبلور این گونه احساس است.  این تبیین رابطه، قدیمتر بوده؛ بیشتر متنی میباشد. اگرچه گاهی با کتیبه و مینیاتور همراه است.  در لیریک رابطه 2 تن از فاصله ای معین، بخاطر اوضاع فرهنگی جامعه، با پندارهای رمانتیک یا عارفانه، بیان می شود.  در این نوع شعر از سر و دل، با پوششی بدیع از 2 تن، گفته میشود.  نقاشی مونا لیزای داوینچی نمونه هنر لیریک قرن 16م است. تاریخ 1000 سال گذشته فارسی پر است از غزلیات مبین این رابطه. سپهری می گوید: 

 عشق
صدای فاصله هاست..
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند...

 

2-      نزدیکی 2 فرد در خلوت. بیان هنری این رابطه اروتیسیسم eroticism یا رابطه دنجی پوست 2 تن است که این بیان گاهی انگیختن نفسانی مخاطب را موجب شود. به لسان عربی، وصف الحال؛ نصف الحال. سقراط آموزه های اروس (الهه عشق) را در باره زیبایی تن زمینی تدوین کرد.  ابن سینا و فارابی تحت تاثیر فلسفه افلاطونی توصیف معانقه /بغل کردن و تقبیل/ بوسیدن را پذیرفته ولی مباضعه/ دخول را تنها با ازدواج می پذیرند؛ توصیف این کردار سومی را در هنر نمی پسندند.  اوكتاويو پاز، دارنده نوبل ادبیات از مكزيك، غزل حافظ .. را در رده اروتيسیسم عرفانى قرار ‏دهد. او افزاید: در تورات و انجيل هيچ آيه‏اى كه نشانى از سرزنش تن يا ترجیح روح بر جسم، به عنوان دو عنصر متضاد، وجود ندارد. پاز سرچشمه ی اين سرزنش و ريشه‏ى آن را در مکتب عشق افلاطونى (بدون بستریات)،مى‏داند. {3} شعر اروتیک توصیف هنرمندانه میان تنه را هم به سر و دل میافزاید. نقاشی مایای برهنه گویا، هنرمند قرن 18 اسپانیا، نمونه هنر اروتیک است.{4}  حافط می گوید:

 

من با کمر تو در میان کردم دست /پنداشتمش که در میان چیزی هست.

پیداسـت از آن میان چو بربست کمر/ تا من ز کمر چه طرف خواهم بربسـت.

 

3-      بیان دخول پورنو گرافی نام دارد. این واژه از ترکیب 2 واژه یونانی برابر روسپی و نگارش پدید آمده.  معنی ضمنی آن وجه تجاری را هم با آن القا میکند. در فارسی اعضای میان تنه و فعل اصلی کمکی، همه با کاف آغاز می شوند. این نوع توصیف با فیلم، نوار، قرص فشرده، اینترنت عامه گستر شد.  پورنوگرافی تاکید را روی افعال مربوط به هم آغوشی 2 تن گذاشته؛ جای عشق لیریک و حسیات اروتیک را توصیف عمل جنسی می گیرد.  برخی، برخی آثار فرخی، عبید، ایرج را شعر پورنو مینامند. هزلیات سعدی از نخستین چاپ آثار او هم‌واره در محاق حذف بوده است. در ۱۳۱۹، محمد علی فروغی با تصحیح کلیات سعدی، هزلیات را  منافی اخلاق انگاشته؛ آنها را کنار گذاشت. {5}از آن تاریخ به بعد، اکثر چاپها از سلیقه فروغی‌ پیروی کرده‌اند. سعدی با تاکید بروی حظ حواس و لذات جسمانی بطور موجز گوید:

 

 جامع هفت چیز در یک روز/  نه عجب گر بمیرد آن دابه {جانور}:

سیر بریان و جوز و ماهی و ماست / تخم مرغ و جماع و گرمابه.

 

در این جستار، از 3 مرحله ی عشق، تنها مرحله دوم، آنهم فقط در شعر خیام، تشریح می شود.  قبل از ورود به این بخش، شمه ای از زندگی علمی و فلسفی او در اینجا می آید.

 

اندیشمندی خیام

 

خیام (1048-1131) در نیشابور خراسان 83 سال زندگی کرد. او در اقامتهای چندین ساله به اصفهان، سمرقند و مرو با اندیشمندان معاصرش همکاری داشت.  خیام از قرون 11 و 12 میلادی، یکی از چهرههای علمی جهانی از نوع رازی (865-925)، کاشف الکل و جوهر گوگرد، تشخیص آبله از سرخک، امتحان کن دارو روی جانوران، می باشد. می‌توان این دو را از برجسته ‌ترین پیشروان جهانی تلفیق خرد و تجربه‌ در علوم دانست.  خیام  اندیشمند بیمانند ایرانی تا 25 سالگی، آثاری در جبر، موسیقی نظری، ریاضیات آفرید. او نوشت که خوارزمی (840م)، پدر جبر و الگریتم، و ماهانی (884م) هندسه تحلیلی را پایه گذاشته؛ هندسه ی یونانی را به معادلات جبر تبدیل کردند.  در قرن 18م دکارت این معادلات را دنبال کرد؛ محور مختصات را برای ترسیم معادلات عرضه کرد. {6}

 

هندسه، علم محاط بر خط، نقطه، حجم است. خیام معادلات درجه 3 را از طریق هندسه ترسیمی و رقومی حل کرد. در حل معادله مکعب مشهورش x**3+200x=20x**2+2000، او هم از طریق تقاطع هذلولي Hyperbola  با یک دایره، و هم بطور تقریبی از میان یابی (درج/ الحاق) interpolation جدول مثلثاتی، یک ریشه مثبت این معادله را یافت.  در اینجا، خیام تا کشف ریشه های صفر، منفی و موهومی فقط یک قدم فاصله داشت. حتی پیش بینی کرد که این ریشه های ثانوی را اخلاف او خواهند یافت. بهر تقدیر خیام بدرستی پیش بینی کرد که معادلات مکعبی بیشاز یک ریشه دارند.  او نوشت حل این معادله درجه سوم نیاز به کاربرد مخروطات دارد؛ که نمی شود بدون خط کش و پرگار آنرا حل کرد.  این نتیجه گیری 750 سال بعد در اروپا ثابت شد.

 

خیام در کتابی راهی یافت برای ریشه یابی n م دوجمله ای binomial ها و چندجمله ای polynomial ها.  این کتاب از بین رفته است.  او در بسط غیر-هندسی در قضیه خطوط موازی و ضریب کسور کمک شایانی کرد.  خیام در آموزش نسل بعدی دانشجویان، بخشی از زندگی خود را نیز در این راه گذاشت.  یکی از شاگردانش در باره خیام مینویسد: "او از ودیعه تیز هوشی و قوای دماغی عالی برخوردار است."{6}

 

در رصدخانه اصفهان، او با دیگران تقویم جلالی را براساس سال خورشیدی با 12 ماه تهیه کرد.  محاسبه ی سال با 365.24219858156 روز بسیار به طول سال امروزی نزدیک است- با دانستن اینکه طول سال تغییر میکند. آثار خیام بزبان عربی رایج در خاور میانه همعصرش نوشته شده؛ که اکنون بدرد فارسی/دری زبانان نمیخورند. ترجمه های نیمه نصفه کاره به السنه غربی مورد استفاده این دوستداران قرار میگیرند. از خیام 4 کتاب در ریاضیات، یکی در جبر، یکی در هندسه، 3 تا در فیزیک، 2 تا در متافیزیک، رساله ای هم در فلسفه، و نورزنامه بجا مانده اند:

1ـ رساله فی البراهین علی مسایل الجبر و المقابله- در باره معادلات درجه3م

2ـ رساله فی شرح ما اشکل من مصادرات اقلیدس- در باره خطوط موازی باهتمام دکتر ارانی

3ـ زیج ملک‌شاهی

4ـ رساله فی‌طبیعیات

5ـ رساله فی‌الوجود

6ـ رساله فی‌الجواب و عن ثلاث المسائل

7ـ رساله فی‌الکون و التکلیف

8ـ رساله فی‌الوازم الاکمنه

9ـ نوروزنامه {7}

 

او از تناسخ ابوالعلا معری شاعر نابینای سوری و شاید تاریخ نگاری فردوسی آموخت؛از پیروان خیام طوسی و حافظ اند. از آثار خیام میتوان این نتیجه را گرفت.  برای خواننده محلی او بفارسی نوشت؛ برای خواننده جهانی آنروز او به زبان رایج آن عهد نوشت. دوم آنکه او فلسفه را بزبان شعری برای عامه مردم در آورد. اندیشه های او چه در فرزانگان ایرانی و آثارشان و چه در عامه مردم در طول 1000 سال نفوذ کرد. یکی از حفره های ماه بنام خیام ثبت شده.  در آثار غربی و فیلمهای هولیوود هم تاثیر خیام دیده می شود.  شرابی در فرانسه بنام خیام است.  در ریاضیات مثلث خیام-پاسکال مشهور است.

 

خیام حرکت سیارات را در مدارات بیضوی، شهابها را در پرتابی شلجمی، ستارگان را تابث، زمین زیرپایش را در حرکت توصیف می کند.  برای او مدار اجرام آسماني (مانند ستارگان دنباله دار) لزوما بيضوي نيست بلكه مي تواند هذلولي يا شلجمي نيز باشد. مخروطات صرفا ترسیمات و تقاطع سطوح شلجمي يا سهمي نبوده بلکه الگوی ترسیمی اجرام سماوی میباشد.  در رصد سیارات، مدار گريز از مركزيتي را در حركت غير دايروي دیده؛ سرعت نايكنواخت ان اجرام را با قوانين حركت پرتابي مخالف دانسته؛ با فلسفه مدرسي مخالفت کرده؛ پی بوجود مفهوم شاعرانه گرانش عمومي برد.  گویا در حضور غزالی، خیام نشان داد که افلاک universe بدور زمین نمی چرخند- برخلاف نظرات رایج آن عصر.  خیام با یک پایه گردان و نقشه ستارگان که با نور شمعهای روشن در دیوار اتاقی مدور قرار داشتند، نشان داد که زمین بدور محورش در یک شبانه روز می گردد. در نتیجه کواکب و کهکشانهای گوناگون شب و روز روی زمین دیده میشوند.  نیز گفت ستارگان در فضا ثابتند؛ اگر بگردند بخاطر جحم عظیمشان می سوزند. {6}

اين چرخ فلک که ما در او حيرانيم/ فانوس خيال از او مثالي دانيم.

خورشيد چراغداران و عالم فانوس/ ما چون صوريم کاندر او حيرانيم.

اين کهنه رباط را که عالم نام است/ و آرامگه ابلق صبح و شام است.

پيش از من و تو ليل و نهاري بوده است/ گردنده فلک نيز به کاري بوده است.

آنانکه محيط فضل و آداب شدند/ در جمع کمال شمع اصحاب شدند.

ره زين شب تاريک نبردند برون /گفتند فسانه‌اي و در خواب شدند.

اجرام که ساکنان اين ايوانند/ اسباب تردد خردمندانند.{8}

 

فلسفه خیام

 

در قرن 11م فرقه‌های سنی، شیعه، دهریون، لاادریون، اصحاب تناسخ، اشعری، معتزله در بحث‌های عمومی/ خصوصی و شفاهی /کتبی تمام مسایل فلسفی روز را باز کردند.  در این قرن، گستره علوم شامل آثار یونانی، هندی، مصری، ایرانی، چینی بود که در جغرافیای شطرنجی فلات ایران با حکام مستقل منطقه ای باز تولید شد. نیز رویدادهای سیاسی این قرن شامل بود بر: 1ـ فروپاشی سلسله آل‌بویه 2ـ سلطه سلجوقیان 3ـ جنگهای صلیبی در فلسطین، 4ـ قیام باطینان و الموتیان.  معاصران خیام مانند عروضی و بیهقی از رباعیات او ننوشته اند.  هدایت نوشت: ترانه های خیام در زمان حیاتش بین دوستانش میگشته؛ پس از مرگش جمعآوری شده اند.  از روی رباعیات، هدایت فلسفه خبام را در این مقوله ها تلخیص کرد: راز آفرینش، درد زندگی، تقدیر از پیش نوشته،گردش دوران، ذرات گردنده/ تناسخ، دم را دریاب، هرچه هست اینجاست.

 

فلسفه تشریح عامترین اصول محاط بر جهان و انسان میباشد.  شیوه ایست که تمام ادعاها، فرضیات، گزاره ها، یا نظریه ها را بدون کاربرد قیاس یا اعتقاد با اتکا به اندیشه بخردانه بررسی میکند.  در طول تاریخ 2-3 هزارساله بشر فلسفه تکامل یافته و مکتبهای متعدد در آن پیدا شدند.  همین تکامل را هم در زندگی یک فیلسوف میتوان دید.  در مراحل زندگی یک اندیشمند، او از بیان عقاید موروثی آغاز کرده؛ در مراخل بعدی با شک، خرد، تجربه؛ به نظرات گاهی قطری با آغاز خود، میرسد. این انکشاف فکری در مورد خیام نیز صادق است.  شقوق  فلسفه بقرار زیرند:

 

1-شناخت شناسی، دانش چگونه پیدا میشود- در روال عین بیرون از مغز به ذهن.

هرگز دل من ز علم محروم نشد/ کم ماند ز اسرار که معلوم نشد.

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز /معلومم شد که هيچ معلوم نشد.

چون نيست حقيقت و يقين اندر دست/ نتوان به امید شک همه عمر نشست.

 

2-اخلاق، چگونه باید زندگی کرد؟ از حیله پرهیز باید کرد.

هر ناله که رندي به سحرگاه زند/ از طاعت زاهدان سالوس به است.

نيکي و بدي که در نهاد بشر است /شادي و غمی که در قضا و قدر است.

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل /چرخ از تو هزار بار بيچاره‌تر است.

عمرت تا کي به خودپرستي گذرد/ يا در پي نيستي و هستي گذرد.

کم کن طمع از جهان و میزي خرسند/ از نيک و بد زمانه بگسل پيوند.

گر يک نفست ز زندگاني گذرد/ مگذار که جز به شادماني گذرد.{8}

 

3-منطق، اصول استدلال درست چه اند؟

با اهل خرد باش که اصل تن تو /گردي و نسيمی و غباري و دمی است.

 

4-کیهان شناسی، جهان از کحا آمده و به کجا میرود؟

اي بس که نباشيم و جهان خواهد بود/ ني نام زما و ني‌نشان خواهد بود.

زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلل/ زين پس چو نباشيم همان خواهد بود.

اجرام که ساکنان اين ايوانند/ اسباب تردد خردمندانند.

هان تاسر رشته خرد گم نکني/ کانان که مدبرند سرگردانند.

می نوش ندانی ز کجا آمده‌اي /خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت.

در دايره‌اي که آمد و رفتن ماست/ او را نه بدايت نه نهايت پيداست.

آمد شدن تو اندرين عالم چيست؟/ آمد مگسي پديد و ناپيدا شد.{8}

تا کي ز قديم و محدث امیدم و بيم /چون من رفتم جهان چه محدث چه قديم.

 

5-نظریات درباره ذهن، ذهن و عین چیست؟

جسم است پياله و شرابش جان است.

درياب که از روح جدا خواهی رفت/ در پرده اسرار فنا خواهی رفت.

اي دل چو زمانه می‌کند غمناکت/ ناگه برود ز تن روان پاکت.

باز آمدنت نيست چو رفتي رفتي.

 

6-فلسفه سیاسی، علل تغییر جامعه کدامند؟

 هر راز که اندر دل دانا باشد/ بايد که نهفته‌تر ز عنقا باشد.

هرگز دل من ز علم محروم نشد /کم ماند ز اسرار که معلوم نشد.

از جرم گل سياه تا اوج زحل/ کردم همه مشکلات کلي را حل.

 

7-زیباشناسی، اصول زبباشناسی کدامند؟

بنگر ز صبا دامن گل چاک شده/ بلبل ز جمال گل طربناک شده.

در سايه گل نشين که بسيار اين گل/ در خاک فرو ريزد و با خاک شده.{8}

 

خیام فیلسوفی ماتریالیست بود؛ جهان عینی را مستقل/بیرون از ذهن انسان دانسته؛ آنرا در چرخه ی پیدایش، گسترش، زوال و میرش بیند.  او گوید ذرات ماده در روال تناسخ بقا داشته تنها شکل عوض می کنند؛ مانایند؛ خواص آنها از طریق حواس در ذهن انعکاس می یابند.  او تبدیل را در محیط می بیند؛ زمان را از چرخه حیات-ممات بشر مستقل دانسته؛ پس ماده را قدیم و ازلی دانسته نه حادث. این تفکر نزد دهریون، بویژه رازی، تدوین شده؛ بقول شبستری: "عدم موجود گردد، این محال است./ وجود از روز اول لایزال است." دهر = زمان= ابدی.  خیام حتی فرهنگ را هم در روال حیاتش می بیند که با ماده می ماند.  مثلا نام بهرام گور و کی خسرو با ذرات خاک آنها متناظرا وجود داشته- اولی در تاریخ/ اذهان انسان؛ دومی در خاک و تاک.  دیگر این که روح را تابع جان دانسته؛ مرگ جسم انتهای روح خواند.  در مقابل، غزالی ایده آلیست بوده؛ به دهریون ایراد می گرفت که منکر صانع اند.  اینکه در تاریخ 3 هزار ساله صاحبان تمدن، فرهنگ، فلسفه، چرا برخی روش علمی و جهان بینی مادی دارند و برخی نقطه مقابل؛ باید گفت غیر از آموزش، توارث ژنتیک، مدارات عصبی، ریزش هرمونهای مغزی آنها علل اصلی اند.  مثلا برای یک ناظر دور شدن/ نزدیک شدن کشتی به ساحل در تمام تاریخ اینگونه بوده که اول بدنه پنهان میشود بعد دکل/ اول دکل هویدا میشود و بعد بدنه- زیرا سطح زمین مدور است.  اگر سطح زمین مسطح بود، بدنه و دکل به یک میزان کوجک و در نهایت محو می شدند.  البته هر دو نظر در باره کرویت/ مسطح بودن زمین همیشه مکتوب بوده.

 

در رباعیات، رگه های فلسفه وجود بروشنی دیده میشوند.  خیام یک گام فراتر رفته؛ هستن را در روال شدن میداند.  فروید با تاثیر از گزاره های نیتچه برخی از نظرات خود را در مورد علایق حیات تدوین کرده بود.  سارتر بطور منظم این نظرات را مردود دانسته.  الویت وجود بر ذات در حیات انسان را در اگزیستانسیالیزم قرن 20می در ادبیات و فلسفه ارایه داد.  در این مکتب، نبود نیروی آسمانی بمعنای آزادی تام انسان؛ در نتیجه مسئولیت مطلق اوست.  این وظیفه انسانهاست در آفریدن منش ethos مسئولیت فردی، بیرون از نظام اعتقادات گروهی.  بگمان این مشرب، تبیین فردی هستن تنها راهیست که میتوان از وضعیت عبث  absurd  انسانیت (ملال، مرگ، محتومیت فردی) فراتر رفت.  آثار فلسفی کرکگارد و نیتچه و ادبی داستایوسکی و کافکا، بعدا با آثار سارتر، دوبوار، کامو، به پیدایش و پیشبرد این مکتب کمک کردند.

 

رباعیات خیام

 

خیام بطور غیر رسمی بین 100 تا 1000 رباعی نوشته؛ اکثر آنها ازبین رفته اند؛ یا با آثار دیگران قاطی شده اند. نسخه ای خطی از رباعیات خیام با 251 رباعی، 68 سال پس از مرگش بجا مانده؛ نخستین چاپ آن در 1893م در تهران به تصحیح ایرج میرزا با 453 رباعی است. شاملو در کتاب ترانه ها، روایتی از 125 رباعی خیام میدهد. در 1859 فیتزجرالد انگلیسی حدود 600 رباعی منسوب به خیام را ترجمه کرد.  این کتاب در غرب غوغا بپا کرد؛ کمی بعد به زبانهای آلمانی، روسی، فرانسوی، ایتالیایی، اسپانیایی، عربی، ترکی، کردی، هندی، چینی، ژاپنی، و دیگر ترجمه شد. {6}

 

در این رباعیات دیدگاه راوی کل، حساسیت به طبیعت، نظرات فلسفی مادی، شک در اصول علوم و ادیان، دید علمی شاعرانه، تصاویر/ تشابهات بصری/حسی بطور خلاقانه ای باهم تلفیق شده اند. احتمالا او 60 سال آخر زندگی خود را با نوشتن سالی 10 رباعی گذراند.  این اشعار از دید 2 چشم تیز در سری پرند که بنظاره محیط باکنجکاوی فطری، تخیل کیهانی و تیزی هوش مشغول بوده؛ رویدادها و اشیا را در چرخه ی حیات و تاریخ با بیانی عالی ترسیم میکند.  او از هر محیطی مصالح شعری را میگزیند: میهمانی، کارگاه، بازار، باغ، ارگ، برج، قلعه، ساختمانهای بلند، باران، ابر، آسمان، سیارات، ستارگان، خورشید، ماه، افلاک.

 

اروتیسیسم

 

در ترجمه‏ ی عذرا پاوند از اشعار مصر باستان، "زنان و مردان جوانى را مى‏بينيم در فضايى انباشته از عطرهاى خوشبو، تن‏پوش‏هاى ابريشمين، شكارهاى لذيذ، كلوچه‏هاى شيرين، گوهرهاى گرانبها، بسترهاى پاكيزه .. اينها تماماً لوازم و اشيايى هستند كه براى لذت جسمانى فراهم آمده‏اند." اميال نفسانی كه در پندارهای كليمى- مسيحى از وسوسه‏هاى تن با نماد شیطان سرچشمه مى‏گيرند؛ نيرويى مخرب و معصيت‏بار محسوب مى‏شوند. در فرهنگ هند این امیال انرژىِ مثبتى اند كه خرد و انديشه را شكل مى‏دهند. این اميال که از نيروهاى كيهانى اند؛ از عوامل چرخش افلاک قلمداد شده. كاما از خدايان هند است؛ همپايه اروس در ميتولوژى يونان. كاما به اين دليل از خدايان است كه در پاكترين و پُرتحرك‏ترين شكلش، انرژى تقديس شده است. تن در فرهنگ هند مخزن اين انرژى تقديس شده و كيهانى است. {3} در غزل غزلهای سلیمان، ترجمه شاملو، آمده است: "ای خواهر و عروس من، بوسه هایت چه بسیار لذیذند؛ از شراب نیکوتر." سافو شاعره یونان باستان شعر خصوصی بستریات نیز دارد. در کاماسوترای هندی از 30 جور بوسه نام برده شده. در افسانه های یونانی ثانوس، فرزند شب/ تاریکی و 2 قلوی خواب/الهه شر، تن-نمای personification   مرگ است. اروس، غریزه نفسانی دروج chaos / آشوب شهوانی در تقابل با نظم آپولو، تن-نمای زیبایی است.  افلاطون نفس اماره را از عشق تفکیک کرده؛ لذا عشق افلاطونی در ادبیات رایج شد.  ارسطو اروس را حرص برای تکمیل، الهه تکمیل مرد/زن و انسان/خدا قلمداد کرد. این نظرات در قرون وسطا در اروپا و خاور میانه رایج بودند.  در هولیود بخاطر سانسور نیمه ی دهه 50 قرن 20 م، بوسه ایستاده و نشسته در فیلم نشان داده میشد؛ بعدها بوسه 2 تن درازکشیده بآن افزوده شد.

در کل، اسرار مگو، سرکوب نفس ِامّاره، تصعید غرایز عوالم لذ ّت جوئی ِهمآغوشی و سکس،  با کلام ِ موزون تصویری شعر اروتیسیسم را پدید آورد. انگیختن حسی ِشعر با تصویر جسم و جان بیان اروتیک بخود گرفت. این رابطه نزدیکی 2 تن با مضامین عشق ورزی، بوس و کنار، ‏هم آغوشی محتوای شعر بستریات است.  از ثنویت جنسیتی، گفتمانی پدید آمده که برمبنای آن عاشق و معشوق دونیمۀ جداافتاده و بیگانه از یکدیگرند. کمال هر یک، مشروط به وحدت با نیمۀ دیگراست. به عبارت ِدیگر، عاشق و معشوق هر یک گویا نیمه ای ناتمامند؛ تنها با یافتن ِنیمۀ دیگراست که انسان به کمال دست می یابد. معترضه باید افزود که واژه عشق فارسی بوده با ریشه لغوی اوستایی.  در کتاب آسمانی مسلمانان واژه عربی برابر آن حب است.{9}

در شعله دوگانه Double Flame‏، اوکتاویو پاز با بررسی تاریخی اروتیسیسم در هنر و ادبیات اروپا نتیجه میگیرد که ‏دگرگونی اخلاقی در شعر درباری ‏جنوب فرانسه، تحت تأثیر آشنایی صلیبیون با ‏غزلیات مسلمانان آغاز شد. نهایتاً  برابری 2 جنس، که به نظر او بدون آزادی زنان امکان ناپذیر ‏است، در قرن 19م رخداد. با این ‏همه پاز اشعار عاشقانه ای را که در این قرن و ‏آغاز قرن 20م در غرب آفریده شده، ‏اروتیک نمی داند. چرا که هنوز تا آزادی ‏زنان در این جوامع راه درازی در پیش است. {10،11}

 

پس اگر هنر مربوط به گرانش (جاذبه) 2 تن را خلاصه کنیم:

لیریک = سر+ دل (رمانتیک و جاذبه جنسی استتاری)؛ الگو: مونا لیزای داوینچی.

اروتیک = سر+ دل + تن (جاذبه جنسی تصعیدی )؛ مایای برهنه اثر گویا.

پورنو = تن (اعضا + افعال)؛ بوفور در انیترنت.  

 

اروتیسیسم ایران

فلات پهناور ایران از 10 هزار سال پیش چون فرشهای رنگارنگ ایرانی با ملل و فرهنگهای گوناگون پر بود.  بومیان این فلات با عقاید ویژه، سفالگری، باغات، دامپروری زندگی میکردند.  از 2 هزار سال ق.م آریایها از شمال با اسب و فلزکاری در 2 ستون در خاور و باختر خزر در چند موج به سوی جنوب گرم فلات سرازیر شدند.  در خاور دینشان زرتشتی و در باختر با کیشهای میترایی، مغان، زروانی و مزدایی با همسایگان بومی درآمیختند. کیش میترایی از طریق ترکیه به روم رسید.  در خطه روم مهرابه هایی بدون پنجره، برای 7 مرتبت پیروان، ساخته شدند.    این مرتبه ها از مقام دون کلاغ، داماد، سرباز، شیر، پارسی، خورشید-رهرو، تا مقام والای پدر تقسیم بندی شده بودند. در این اماکن، با راز داری ویژه بدون کتابت، پیروان در مراسم پذیرش و اعتقادی حضور پیدا می کردند.  پدر بالاترین مرتبت بود.  در صحنه جلوی مهرابه، حجاری سنگی میترا با شلوار و کلاهی شبیه صف مادها در بارعام تخت جمشید در حال کشتن گاو مقدس است. بالای سر او خورشید، ماه، ستارگان؛ در پایین، نمادهای دیگری مانند کژدم، خوشه، خون، بیضه گاو، کلاغ، شیر دیده میشود.  در آذربایجان مغان برایشان آتش/نور معنای خاصی داشت.  در هزاره بعدی، زروانیان به 3 شاخه عمده تقسیم شدند. در ارتفاعات زاگروس کردستان دهریون پدید آمدند.  آنها زمان را ابدی، جهان را مادی و بیخدا، دم را غنیمت دانسته. در لرستان زمان و معنویت 2خدایی رواج یافت. آنها جهان را آفریده از اندیشه هرمز می انگاشتند.  در جنوب در نزدیکی با ایلامیان، افکار تقدیری شده؛ سرنوشت بشر را از پیش تعیین شده دانسته؛ با بدبینی قسمت انسان را در گرو بروج فلکی می پنداشنتد. ایلامیان با معماری هرمی مانند زیگورات چغازنبیل دزفول از 1250 ق م، اعتقادات به بروج 12 گانه فلکی، پرستش الهه کی ری ش و خدای این شوش نیاک به فتح بابل و آسور نایل آمدند. در شرق در ابتدای قرون اولیه میلادی، آموزه های بودایی به فرهنگ خراسان و سیستان افزوده گشت. در غرب فلات، اعتقادات مسیحی با اعتقادات محلی آمیخته؛ مانویت، هرمتیسم، مانداییان؛ سپس یزدانیان، صابیین، مزدکیان پدید آمدند.  فرازهایی از متون مانده از این فرهنگ شطرنجی آورده میشود.  ابن مصالح فرهنگی در آثار ایرانی بویژه فردوسی، خیام، حافظ فراوان بکار رفته اند.  دیگر اینکه بیان و دیدگاه این شاعران در مقطع قرون وسطا مرد-مرکزی بوده؛ با تمام لطافت و بدعت از مقوله های عصر حاضر مانند برابری جنسیت، ملیت، نژاد، عقیده تهی اند. بااین وصف تبلیغ عشق از خونریزی و جنگ بهتر است.

در متون اوستایی، یشتها، گاتها، یسنا، از پگاه، خیسی، و غیره سخن رفته است. در وندیداد و ارداویراف نامه حکایات‌ مجازات‌ فاحشگان آمده. در ترانه های شفاهی هم جنبه های عشقی و گاهی تن-مایگی وجود دارد. عمل لقاح بدون عقد/ ازدواج مرسوم نبوده. در مفصلی گیرا، فردوسی همآغوشی رستم و تهمینه را تحت شرایط تاریکی، جاذبه جنسی (رو، قد، تن)، بدون عقد و برای تولید مثل نه خوش گذرانی با زبان ایهام، تمثیل، اشاره، استعاره، غیر مستقیم بیان میکند. نطفه سهراب، فرزند رستم، یک در/مروارید در صدف/بطن تهمینه، دختر شاه سمنگان، میشود:

چو انباز او گشت با او به راز/نبود آن شب تیره تا دیر باز.

ز شبنم شد آن غنچه‌ی تازه پر/و یا حقه‌ی لعل شد پر ز در.

به کام صدف قطره اندر چکید/میانش یکی گوهر آمد پدید.{13}

 

 واژه ‌های شبنم، غنچه‌ی تازه، حقه‌ی لعل، دُر، صدف، قطره، کام، گوهر؛ افعال چکیدن، پر شدن، صفات باز، تیره، میان؛ و ایهام زیبای باز بمعنی گاه و انقباض بطور موجز عمل لقاح را در تصویری شاعرانه و اروتیک القا میکنند . باکرگی تهمینه ّبا پگاه/ تازه/ شبنم، آغاز صبح، خیسی دریا/ صدف، سرخی لعل برای بارداری تداعی  میشوند.  گذر زمان از شب تا دیرگاه /پگاه – از تیره تا رویت غنچه بطور موازی با روایت صحنه ی همآغوشی چون ساعتی فرارو نشان داده میشود.  چرخش دید نیز با آوردن انباز/همبازی او، زمزمه رازوش به او، زوم روی اعضای بدن در لفافه استعاره های نغز و زنده رشد مروارید، بازشدن غنچه، با استعاره 2گانه کام سرخ لبدار دو لبه ی انقباضی صدف با ماهیچه اتصال درونی تمرکز شدید بصری شاعر را نشان میدهند.   

 

یکی دیگر از چهرههای تابناک لیریک فارسی نظامي است. تصویری که او از میان تنه ی زن میدهد از دید راوی کل، از فاصله متنابهی با سوژه، می باشد.  او با کاربرد استادانه مصالح بیرونی/ صحرایی به توصیف تن درون اتاق میپردازد.  حرکت آهو در ایستایی دره و گذران زود برف دوگانگی ملسی را القا میکند. نیز رنگ آمیزی این تصویر، تقابل سیاهی دره را با سفیدی برف با ایجاز بیان می کند:

 

ميانش يكي دره ي ژرف بود /سم آهويي مانده بر برف بود.

 

مختاری در کتابش از شعر اروتیک، اروتیسیسم، شعر عاشقانه جنسی، شعر اروتیک در معرفت جسم، شعر رمانتیک جنسی، شعر جنسی در مغازله های باب روز، طرح جنسی زبان نام میبرد.{14}

 

اروتیسیسم خیام

 

خیام داهیانه افکار فلسفی خود را در شعر با بیانی اروتیک ارایه داده؛ تا عوام و خواص با شنیدن/ خواندن یکی دوبار، آنرا فراگیرند.  او یا مستقیم با نامبردن اعضا و افعال بدن یا با آرایه های ادبی/ بدیعی (استعاره، تشبیه، تمثیل، ایهام، کنایه) اندیشه های فلسفی خود را در لذت تنانگی تصویر میکند. پس از مرحله لیریک/ جاذبه دور، خیام رابطه عشقی/ اروتیک را که منجر به همآغوشی 2 تن و آرامش میشود، در 5 بخش تصویر می کند:

 

1- جاذبه جنسی.  این را خیام در رو/رخ  و قد، هم خود و هم طرف، میداند.

هر چند که رنگ و بوي زيباست مرا/ چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا.

بر چهره گل نسيم نوروز خوش است /در صحن چمن روي دل افروز خوش است.

برخيز و بيا بتا براي دل ما/ حل کن به جمال خويشتن مشکل ما.

چون لاله بنوروز، قدح گير بدست/ با لاله رخي اگر ترا فرصت هست.

 

او نام اعضای بدن را بسیار بکار می برد:

  پشت، گوش، چشم، سر، رو،  پا، انگشت، رخ، رخساره، زبان، کام، جمال، آیت، زلف، گير، گردن، دست، تن، کف، ران، جبين، لب، چنگ، خال، عارض.

 

نیز اسمهای مترادف با، یا بیانگر، لذت را بکار می برد:

جواني ، محرم، مونس، یار، دلبري، غذاي  سينه، خماري،  بوسه، مهر،  ماهرخي، سرو قدي، می، معشوق، عروس، کابين، دامن، بتي، بربطي، حور سرشت، ساقي، "يک دو سه اهل و لعبتي حور سرشت،" عاشق، گل، عياشي، لاله رويي، بنفشه، لب فرشته خويي، لب چو لعل، زلفين چو مشک، جگر، خون، طرب، رنگ و بو، عيش،  باده لعل، سيم تني،  شراب، لاله، نسیم، نازنین، صنم، جانان، منزلگه، نگار، خمار.

 

او ابزار طرب را هم از یاد نمیبرد:

چنگ، "کاواز دهل شنيدن،" شادي، جفت،  بهار، ساغر، طرف جويبار، پیاله، کاسه، قدح، دايره، بربط، نی، ترانه، جام.

 

خیام سمبلهایی برای ارایه اعضای عیان/پوشیده تن هم بکار میبرد:

صبوح، شاخ، جام بلورين، پيمانه، قلم، بکاسه سبو، پیاله.

 

برخی از افعال بکار رفته هم در رابطه با لذت بردن میباشند:

شکافت، نشکفت، نوش، گیر، بدست، خوش باش، گلي بچين، خوردن می،‌ آرايند برباي، "بنگر ز صبا دامن گل چاک شده."

 

خیام با استادی و سادگی در ترسیم طبیعت با چند کلمه می پردازد.

روزيست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد.

ابر از رخ گلزار همی شويد گرد.

 

2- اتمسفر ambiance  میعاد.  خیام برای ملاقات گوشه دنجی را در نظر دارد.  این محل در باغ، با جوی آب، موسیقی، می، وقت خوب مصاحبت/نزدیکی می باشد.  او زیرکانه لختی تن را در نبود تلویحی جامه گوشزد می کند.

مائيم و می و مطرب و اين کنج خراب /جان و دل و جام و جامه در رهن شراب.

هنگام صبوح اي صنم فرخ پي /برساز ترانه‌اي و پيش‌آور می.

 

3- کردار.  پس از دیدار طرف، خیام از مغازله foreplay  مانند زمزمه، ناز، بو، خوردن، نوشیدن، لمس، دیدن، بوسیدن، آغاز می کند تا سرانجام به لذت بردن میرسد.

با شاهد شوخ شنگ و با بربط و نی/کنجی و فراغتی و یک شیشه می.
چون گرم شود ز باده ما را رگ و پی/ منت نبریم یک جو از حاتم طی.

 

رباعی زیر از خیام نیست.  چون خیام در هر رباعی یک معنای مضاعف sub-text هم میگذارد. شاید رباعی دوم را در پیری گفته باشد که فرصت رفته است.

در آرزوی بوس و کنارت مردم/ وز حسرت لعل آبدارت مردم.
قصه نکنم دراز کوتاه کنم / بازآ بازآ کز انتظارت مردم.

چون لاله بنوروز قدح گير بدست/ با لاله رخي اگر ترا فرصت هست.

 

4- همآغوشی.  اینرا خیام به قوه تخیل خواننده/شنونده رباعی محول میکند.  شاید تحت تاثیر اخلاقیات ابن سینا، از توصیف آن خود داری میکند.  یا این مرحله را نتیجه روال منطقی 4 مرحله قبلی بطور تلویحی/ضمنی فهمیده می انگارد.  او گاهی با رندی از توصیف بستریات در گذشته؛ بقول غربیهای امروزی از "روز بعد" سخن میگوید:

وقت سحر است خيز اي مايه ناز/ نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز.

 

شعر جوانی، دبیرستانی، سانتی مانتال، عاشقانه، رمانتیک، اروتیک و مفاهیمی از این دست شعر دوره ای از حیات یک شاعر است.  معمولا شاعر از این مرحله عبور کرده ؛ احساس خود را فراگیرتر میکند.  آثار فروغ 20 ساله با فروغ 30 ساله مقایسه شوند .  شعرغزل همسایه دیوار به دیوار شعر اروتیک و در نهایت شعر پورنو می باشد: آثار سعدی/ ایرج. حَشر و همبستری بخشی از عشق ند؛ گاهی در ناخودگاه شاعر تصعید شده، بصور دیگر ظاهر میشوند.   در زیر ایهام "حشر" برای محشر و حَشر با "انگیزند" معنا را اروتیک می کند.

ما با می و معشوقه از آنيم مدام/ باشد که به حشرمان چنان انگيزند.

 

5- آرامش/خواب.  خیام میگوید قدر دم را دانستن (خوردن، نوشیدن، لقاح) تن را آرام می کند.

در این مرحله، گاهی مرگ چون لولویی خودنمایی میکند.  او سرنوشت محتوم بشر را مستمسکی برای خوش گذرانی و کام جویی قرار میدهد.  لذا فلسفه وحود خیام در همسایگی اگزیستانسیالزم قرار میگیرد.

می بايد و معشوق و به کام آسودن.

 

اروتیسیسم خیام با یک آرایه بدیع دیگر باوج میرسد. وقتی که او کوزه را استعاره ای برای تن می کند.  کوزه با منحنی ها، رنگها، اعضا (سر، گلو، دست/دسته، شکم) در استعاره برای تن قرار میگیرد - بویژه وقتی که هر دو از خاک و بر خاک و فقط دمی در این جهان وجود دارند.  یعنی هر دو در چرخه تناسخ از جمادی به نباتی و حیوانی در تبدیل اند. 

اين کوزه چو من عاشق زاري بوده است /در بند سر زلف نگاري بوده‌ست.

اين دسته که بر گردن او می‌بيني/ دستي‌ست که برگردن ياري بوده‌ست.

چندين سر و پاي نازنين از سر و دست /از مهر که پيوست و به کين که شکست.

 

گاهی خیام با کاربرد تن-نمایی personification جماد را تبدیل به انسان کرده؛ مفصل شعری را دراماتیزه، تخیل پذیر میکند.  او استعاره کاسه و پیاله را هم برای سر انسان بکار می برد.

از کوزه‌گري کوزه خريدم باري/آن کوزه سخن گفت ز هر اسراري.

شاهي بودم که جام زرينم بود/ اکنون شده‌ام کوزه هر خماري.

بر گرد پياله آيتی هست مقيم/ کاندر همه جا مدام خوانند آن را.

 هر کاسه می که بر کف مخموري است/ از عارض مستي و لب مستوري است.

 

آیا کوزه تندیس تن انسان نیست؟  با داشتن شکم و گلو و دسته. گل رس و ذرات آن همان نیست که انسان با مرگ خود و در خاک قرار گرفتن؛ سپس در دست کوزه گر تبدیل به ظرفی میشود که در دیدگان مست شبیه یار میشود. تناسخ خیام با چرخه تن-خاک-تاک تمثیلی از تجرید حیوان-جماد-نبات میشود. عیسی در شام آخر یه اصحاب خود میگوید: بخورید؛ بیاشامید. این (نان) تن منست و این (شراب) خون منست.

 

خیام نه تنها تن را در دم می بیند؛ بلکه آن را در روال زوال هم می بیند. لذا برای او هم هستن تن و هم شدن تن در آن واحد وجود دارند.  برای او روزمرگی روزانه بیاهمیت، تن را بسوی تحقق اگزیستانسیال مرگ می کشد. پس اینجا-و-اکنون آزادی ایست که این ترس را زایل میکند.  حس های دیگر مانند خشم، شهوت، ترس، شادی، غم، چاشنی این سفر تن اند.  دیگر اینکه میتوان سیر تدریجی تکامل فلسفه خیام را از 1-اعتقاد به 2- تشکیک و سپس به3- الحاد نشان داد.  در ابتدای شاعری یا مستقیم یا به کنایه صانع یا سایه او دیده میشود.  در انتهای زندگی خیام، او کاملا تنهاست؛ این تنهایی را با می و معشوق پر میکند.

1-دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست.

معلوم نشد که در طربخانه خاک/ نقاش ازل بهر چه آراست مرا.

دارنده چو ترکيب طبايع آراست.

 

2- می نوش ندانی ز کجا آمده‌اي /خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت.

چون نيست حقيقت و يقين اندر دست/ نتوان به امید شک همه عمر نشست

خيام که گفت دوزخي خواهد بود/ که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت.

 

3- با اهل خرد باش که اصل تن تو/ گردي و نسيمی و غباري و دمی است

آنانکه محيط فضل و آداب شدند /در جمع کمال شمع اصحاب شدند      

ره زين شب تاريک نبردند برون/ گفتند فسانه‌اي و در خواب شدند.

 

صادق هدایت که خود از افسردگی شدید رنج میبرد، این اضطراب ژنتیک مغزی را در اکثر آثار خود بازتولید کرد.  حتی فراتر رفته، این افسردگی حاد را در فلسفه خود و دیگران ترسیم  project ، کرد.  او در کتاب ترانه های خیام، جنبه های پوچی و بدبینی در خیام دیده؛ در فلسفه ای تاریکبین خود آن را عرضه می کند.  شاید خیام و حافظ از افسردگی، شیدایی، سودازدگی رنج میبردند.  علاج را در میگساری می یافتند.  خوشباشی خیام الگوی گذران ِ زندگانی ی حافظ ست؛ و گرنه، بسا که کاراشان به خودکشی، همچون هدایت، می‌کشید.  در این مصرعها، غم، شیدایی، و سودازدگی بمثابه عوارض بیماریهای روانی افسردگی، اضطراب، بیگانگی مییآیند.  این اختلالات علل ژنتیک داشته که شاید از نارسایایی سروتونین serotonin مغزی سرچشمه میگرفته است. حدود 10 % از مردم دارای این گونه اختلالات مغزی هستند.  افراد با حساسیت شدید خود از این گروه ژنی، بیشتر به هنر و ایده آلیسم روی می آورند.  گاهی با ترسهای مزمن و حاد، افسردگی، اضطراب، خلجانهای روحی آثار موحش و بدبین می آفرنیند.  ادگار الن پو و صداق هدایت از این عوارض رنج میبردند{15}

اي دل چو زمانه می‌کند غمناکت/ ناگه برود ز تن روان پاکت.

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را /حالی خوش کن تو اين دل شيدا را.

می نوش بماهتاب اي ماه که ماه/ بسيار بتابد و نيابد ما را.

امروز ترا دسترس فردا نيست/ وانديشه فردات بجز سودا نيست.

ضايع مکن اين دم ار دلت شيدا نيست/ کاين باقی عمر را بها پيدا نيست.

زان کوزه‌ي می که نيست در وي ضرري/ پر کن قدحي بخور بمن ده دگري.

 

نتیجه

بماناد

منابع/یادداشتها

م.مختاری، هفتاد سال عاشقانه ، انتشارات تیراژه، چاپ ۱۳۷۸، تهران.

آ. ادیب، سایت: عشق از ریشه اوستایی اشکه ishka = خواستن است که در سانسکریت، اسلاوی، ارمنی، لاتین، آلمانی، انگلیسی ask هم شبیه همند.  در 2 زبان سامی عبری و عربی habba بمعنی چسبیدن= عشق است.  در این 2 زبان ahav  بمعنی خواستن= خشق است.  این واژه فارسی یا در زمان ساسانیان به بحرین، حجاز، یمن، عمان رفته یا پس از استیلای اعراب بر ایران به زبان عربی وارد شده.  نمونه های دیگر کندک = خندق، زندیک = زندیق اند.  گردآورندگان لغتنامه های قرون وسطا باشتباه آنرا عربی انگاشته اند.{16}
اروتسیسم را در فارسی اروتیسم نوشته اند.  نمونه دیگر این سنت رمانتیسیسم است که رمانتیسم نوشته میشود.

 

1{1}http://www.ijem.org.ir/

{2}http://www.womanology.org/wordpress/?p=72

{3}http://www.hylit.net/ba/more/1771_0_2_0_M/

{4}The Naked Maja (c. 1800-1803) by Francisco de Goya

{5}http://www.forgotten-dust.blogfa.com/post-10.aspx

{6}http://en.wikipedia.org/wiki/Omar_Khayy%C3%A1m

{7}http://www.caravan.ir/AuthorTranslatorDetail.aspx?id=65

{8}http://www.hajipour.com/khayyam.htm

{9}http://www.poetrymag.info/revue/04/pouyan-m-h05.html

{10}http://www.arashmag.com/content/view/566/47/1/9/

  {12}The Double flame: Love and Eroticism. 1995. Essay on Mexican art. 1993.

{13}http://www.valselit.com/article.aspx?id=95

{14}www.iran-chabar.de/article.jsp?essayId=221

{15}http://www.mahmag.org/farsi.htm

تبلور اختلالات روحي در شعر نو فارسي/دكتر بيژن باران

 {16}http://aryaadib.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 6:55  توسط بیژن باران  |