تبليغاتX
شهر شعر
Andrea Bocelli: Bésame, bésame mucho..

شهر شعر

برای نشر اشعار بيژن باران و نقد شعر برای شبکه ی شعر-دوستان فارسی

بیژن باران: حضورت

بیژن باران

 

حضورت

          برای احمد و بهروز- مخاطره و خاطره

پس از این که ربوده شدی

سایه ها به خانه ریختند

بردند چنگیزی به چنگ هیز آنچه خواستند.

شاید هم پاداش به آن افزون.

 

بی کاری کولاک می کند.

نان آور نیست.

نبودت ز کف ربود دینار در بازار.

سهم بچه ها کوچک و کم تر شده؛

چادر همسر نخ نما.

بی تو باغچه از بی آبی مزمن ساکت می سوزد.

قامت غرور نسترن تکیده و شکننده شده؛

ردیف اطلسی و لاله عباسی زرد و عصبی.

 

اگر چه سایه قامت نان آورت در حیاط نیست

ولی در اندیشه و رویای ما

تو هنوز پشت دری-

گویا کلید در را نیز بردند آنها.

حیات خانواده در تهدید دایم است.

هر روز، امروز و فردا شود.

ساعات نور اطاق محدود شده؛

رفت و آمد به خانه کم و کمتر.

در این روزگار گرانی

نبود نان آور مصیبتی است.

 

كجايي اي شرافت قوم قائم، قربانی حقیقت،

رسالت مدني، برآیند فقر و رهايي.

ای چاووشی مبیین فقرانتقاد یا انتقاد فقر!

با پیغام آخر به مام "دیگر تمام شده" لباس بخانه جلوتر آمد.

شايد لگد بر جناغ سينه بسته راه بر هوا.

ترا بي خواب، بي غذا، بي دوا

كجا مي برند اين بی اعتناي تار تار كج گوژ سايه ها

بر ديوار سفيد فردا

درضجه ی دور چگور، لابلای اين مه اكيد زور.

 

در حلقه ي رفيقان

حضور عزيزت غدغن شده؛

غيبتت با حكم تبرئه در راه.

ملاقات حضورت در خاطرات رخ می دهد.

در جوار ديوار

نگاه كن بما اگرچه نه بیدار

نباشد ترا رخصت ديدار.

دروازه بسته ی نگاه ما را نيازست لولای مفتاح نگاه تو-

براي كمال گروه در نور فردا.

ما به تاريكي نگاه مي كنيم با چفت و رز زنگ خورده تا

صداي ترا در يابيم از پشت حصار- اگر چه نارسا.

حضور تو در هندسه جمع خالي ست. 

ولی در خاطرات ماهستی مستدام.

آيا زوج كفش مشگی مرتب دم در، مال توست؟

گويا این صندلي، نه براي دير آمده اي؛

بلكه براي كسي ست كه اينجا نيست.

دست تو بسوي نمك سايه ندارد بر مستطيل سفره.

مداد بر كاغذ سفيد روي ميز كنار پنجره

در انتظار دست توست.

انگار نگاهت از پس پرده نسيم

ستاره سرخ را در محجبه ي لاجوردي منتظر ست.

ولي صداي تو در تلاشي يا در تلاش

چو زنجره بسوي پنجره، در نورمستدام.

شايد كنج تاريك اطاق

در حساب جمع، تفريق اضافه کرده.

اما سكوت مطلقه بر نور بسته راه

ورود آزاد به جمع را. 

..

قانون، قرینه قبول دارد.

هر نوع عدم قرینه، جرم؛

یعنی محکوم است- بی نیاز به قراین.

اگرچه قداره قانون قدرت يا

وراي قدرت قانون

بر قوي گردنت سايه انداخته؛

ولی عشق با محبس، مرض، مرگ از بین نمی رود -

الا با نفرت و آز.

در اطاق دور

چشم باور آن قدر نبود براي رج روي كاغذ جور

با قلم قدر ونه تقدير.

 

ادامه ی انتظار، بی قرار.

در دور دست، باد گرم شیشه ای 24 در 7 ادامه دارد.

 صاحبان باد گرم با پوشاک گران نرم

پشت نقاره، با قرو قنبیل قیافه گرفته، ُغر می زنند؛

بر طبلهای عاریتی انفرادی می کوبند.

با مطرب رو حوضی با بزک و دوزک امروزی شتر دور می زنند.

ریسمان به آسمان، دسته جمعی ُکر می زنند.

اسقاطیون قدیمی درخاطرات آن روزهای رفته ی سور و زور-

نوشیدنی بدست، در حمایت فراورده های تبلیغی قهقه ُپر می زنند.

ورق جوانی طی شده بُر می زنند.

پرده تفخرحقیر و خرفت ُ گر می زنند.

مصرفیان هر وعده غذا، باسماتی اضافی چلو به چاه ریزند.

بقایای غیبت عظما، شکم خالی تر شود.

ولی از رفاه برون، نیست کمکی برای بقایای غیبت درون.

 

در پشت پنجره

جدا از ما.

جيره ناچيز

با غناي تخيل،

فكر

خانواده، خانه، خیابان، شهر

می آمیزد با

آفتاب، خاك، باران، باد تا

بي نهايت شود.

 

صدا ميماند براي فردا.

امروز سخن ممنوع؛

خط خوردگي واژه هاي لغتنامه

با خط قرمزناخن شست و سبابه حاكم.

َتلاشي شادي و تلاش.

حضور كانون بدور شمع فروزان عشق اكيدا ممنوع.

صداي حيات، طنين تراكم حركت

بر نطع زمين-

ِشنَوَد آن تجربه را

كودك فردا.

*

اي ماديان زين شده ي سفيد

در سواد فلات بلند

انتظارت سر آيد.

زيرا در صبح سرخ

سوار از قلعه جدا، بر خط افق

بسوي تو، سپس به دروازه شهر، آيد.

0704

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 18:34  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: حافظ زیر هشتی

 

حافظ زیر هشتی  - دیدار اول

 

(در ذهن حافظ پیر:) چرا غزلم از حافظه آید به ذهنم؛ نه از خواندن صفحه ی کتاب؟

مرا آفتاب پرست خوانند-

سوی چشمم کم شده؛ ولی حواسم جمع، سر جاست.

صدای بلبل در گوشم، چون جوانی کند مدهوشم.

یادش بخیر نانوایی! تغار خمیر ترش به تنور تنها می بردم.

کتاب شاهنامه در دستم سنگینتر شده؛

عضلات، مفاصل خشگی گرفته؛ بلند شدنم سخت تر شده.

موی سرم  ریخته تو سرشانه، ابرو، گوش، بینی ام!

دندانهایم زرد، موی سینه پاک سفید، خستگی مرا چرتی کند.

عطر لواش گرم در مشام، دیزی آبگوشت

با دوغ و گلپر، سبد ریحان و ترخان بر سفره.

 

امروز مرا چه گذشت؟

در شبستان نشستم.

برفی، گربه م کنار در، تو آفتاب، خرخر کند.

شاخه نبات کنار پاشویه حوض، دست و رو شست، به بازار رفت.

فرزندم از باغ، تو دستمال یزدی، زردآلو آورد.

همسرش با نوه ام از در آمد تو – دخترش گفت:

بابا بزرگ دوس ت دارم؛ خیلی زیاد.

(فکر کردم:) در باره دستور و لغات- با لبخند بوسیدمش.

کاتب سر بازار، دو نسخه از غزلهایم را آورد؛ با دخل و تصرف سلیقه ای ش.

30 سکه دادمش، دستم بوسید، دور شد.

طرح غزل عناصر اربعه دارم:

مارا آوری ای باد ، خود از یاد می بری.

 آب را نوشیم و شوییم تن خود؛ به باغ می روی.

آتش آمد با نورو گرمی و تمدنها.

مارا خاک، خوراک دهی؛ در انتها تو مارا می خوری.

غروب برای قرار با عبید به میخانه سر راه باباکوهی سر زدم.

طنز او مفرح ذات است.

پس از بغل و روبوسی، سلام خواجو را به او رساندم. 

در پاسخ گفت، علیکم السلام.  ادامه داد مدتی منزل بازرگانی قزوینی میهمان است.  دیداری شبانه به تخت جمشید داشت- با عبور آهسته ی ماه دور مهجور بر فراز ستونهای غرور.

( در دل خنده ام گرفت؛ فکر کردم:) این رسم ترکان قزوین است!  یاد جوانی، این بیت را بلند برایش خواندم:

"ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما..

هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق.

ثبت است بر جريده عالم دوام ما."

از قول سعدی گفت:

وقت طرب، خوش یافتم آن دلبر طناز را.

ساقی بیار آن جام می! مطرب بزن آن ساز را!

شیراز پرغوغا شدست از فتنه ی چشم خوش ت.

ترسم که آشوب خوش ت، برهم زند شیراز را!

خنده ی جانانه ای کردیم.

(تو ذهنم:) "مطرب" من خواننده دلکش است؛ وزنش طویل، آمرانه.

"مطرب" او نوازنده ملک است؛ وزنش ضربی، شاد.

(از خنده عبید که به سرفه ختم شد، جا خوردم. راستی خیلی پیر شده. با این رباعی ادامه داد:)

هر لحظه رسد به من بلائی دیگر./ آید به دلم زخم ز جائی دیگر. 

بر درد سری کز فلکم راست بود/  امروز فزود درد پائی دیگر. 

 

 گفتم: وصف الحال است.  سهمم شد بجای "راست بود،" چی فکر می کنی؟ دیشب خواب ترا دیدم. گفتمت، بمان؛ برنگرد به زاکان؛ اردوی ملخ راه برده به تاکستان.  آیا گذشته را توان تغییر نیست؛ آینده چطور؟  وجدان چیست- چرا بعضی دارند؛ بعضی نه؟

 

عبید با خنده گفت: قسمت یا سهم بهتر است. خدای شعری! از این رو ست که از هند تا عثمانی هواخواه داری. امیران در روایت حوادث چنین کنند؛ طالع بینان بر وفق امیران پیش گویی!  وجدان منطق جمعی است در سر فرد برای منافع بیشتر از یک فرد.

**

(غروب دوشنبه است. در محله شیادان شیراز، امروزه معروف به "درب شازده" است. در یک میخانه یهودی ام. کنار دیوار کاشی، زیر هشتی، دو نیمکت و میز خالی- رویش بشقابی، پیاله پر پسته شور، عطر شیرین شکوفه سفید گلدان رازقی.  حافظ وارد شد. از روی نیمکت بلند شدم؛ دست ش را بوسیده؛ گفتم:)

 

-: بیژن، از قرن 21م، مقیم سواحل اقیانوس آرام. در باره 3 موضوع باشما حرف دارم: شعر، اجتماع، زندگی.  گویا بیان زندگی خانوادگی از محرمات است.

 

(نشستیم دور میز؛ ساقی برایمان شراب شنگرفی خللر شیراز در2 جام ریخت.)

 

حافظ: گفتی بیژن؟! می خواهم از خودم چند کلمه بگویم. پدرم از اصفهان به شیراز آمد و مرد. مرا دو برادرمهتر باشد.  دوزندگی و نانوایی کارم بود.  با شاخه نبات ازدواج کردم. کودک اولمان از دست رفت؛ فرزند دوم خودش یک بچه دارد.  اشعار خواجو، بابا طاهر، حلاج، سبک خراسانی، عراقی را شدید می خوانم.  هوای سفرم نباشد؛ گرچه دعوت نامه و روادید از ارض روم، هند، ختن برای 3 همایش ادبی در دست دارم. امشب دربار دعوتم.

 

-: کلمات با فرهنگ تغییر کنند.  پس از انقلاب مشروطه، واژه ی فارسی و فرنگی در تقابل با تازی و باستانی متداول شد؛ پس از انقلاب جمهوری و سرنگونی سلطنت، واژه شاه متروک. شهر گل و بلبل، شیراز در تاریخ ویژه است با فراوانی شراب، شعر، شعور، شاهد، شیرینی، عشق، عشوه، عطر، عطش.  پس از وفات، دوست شما، گل اندام، آثارتان را در دیوانی مکتوب کرد؛ 500 غزل در 50 سال عمر شاعری که سالی 10 تا بطور متوسط می شود.  بمرور دیگران کلمات، ابیات، غزل هایی به دیوان افزودند- ناسخان برای سلیقه، کاتبان برای منفعت از حجم، شاعران از ترس.  دیوان در ایران، افغانستان، تاجیکستان، پاکستان، هند، عراق، ترکیه، امارات خلیج فارس برای تفال در سفر، شفا، عشق، تجارت، تصمیم مهم بکار می رود.  مردم شما را لسان الغیب دانسته؛ نقل قول از شما بیشتر از هر کس دیگر روزانه می آورند.

 

حافظ: این سرنگونی خواست دیرینه مردم بود.  غزلی در این باره گفته ام. کاتبی آنرا برد؛ بعد هم رفت بغداد- که با اوضاع خراب آنجا..

-: اکنون رسم بر این ست که همه چیز را با مختصات غربی بسنجیم.  شما، هم عصر دانته ایتالیایی، صاحب کتاب کمدی الهی، هستی؛ من بخانه او در فلورانس رفته ام. غزل شما در هر خانه فارسی زبان در 5 قاره بوده وهست.  مردم از آن برای کمک به مسایل روزمره شان فال می گیرند.  شما با آنها این مدت حرف زده؛ درد دل و اعترافات خصوصی آنها را چون پدر کاتولیکی یا آموزگار بودایی شنیده اید.  تدریس فارسی بر اساس آثار10 شاعر طراز اول و چند نثرنویس بوده؛ لذا فهم شعرشما هنوز برای مردم آسان است.  غزل شما به آلمانی، انگلیسی، فرانسه، روسی ترجمه شده.  گوته، نیتچه، بایرون، امرسون، هوگو، ژید، پوشکین بشما ارادت داشتند.  از تکامل شعر تا قرن خودم گویم.  بخاطر عدم تمرکز سیاسی از رودکی تا حافظ، این 6 قرن در سه مکتب حماسی خراسانی، تغزلی عراقی، استعاری هندی، شعر فارسی تکامل بطی کرد. در 5 قرن بعد، شعر موازی با جامعه متمرکز، ایستا، تقلیدی، نقلی، فقیرانه بود.  از هند تا عثمانی در دربار و محافل عرفانی خوانده شد.  ستارگان فروزان شعر بین دو نام فوق فردوسی، خیام، سعدی، مولوی، عطار، نظامی، زاکانی نزد خواص و عوام محبوب بوده اند. 

 

پس از انقلاب مشروطه، نیما یوشیج، زاده مازندران، جنوب دریای خزر، زد زیرتقارن قافیه؛ با رعایت اوزان درتقطیع خطوط نامساوی.  شعر نو به 3 دلیل طرفدار یافت: 1- شعر، دنیوی، عرفی، مال مردم شد. 2- با صنعت چاپ شعر خواندن از صفحه ی کتاب در تقابل از حافظه، متداول شد. 3- با موسیقی، تصویر، زبان محاوره، ترجمه، مکاتب غربی شعر جهانی شد. شاعران راه نیما زیادند؛ نسل اولشان- اخوان، شاملو، فروغ، سهراب، رحمانی، گلسرخی، ح مصدق - همه مرده اند.  یک نمونه از هر کدام به ترتیب:

 

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانيد،/ يکنفر در آب دارد می سپارد جان.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت:/ سرها در گريبان است.

در سیاهی جنگل/ یک شاخه بسوی نور فریاد می کشد.

ایمان بیآوریم به آغاز فصل سرد.

عشق صدای فاصله هاست.  صدای فاصلههایی که غرق ابهامند.

و آفتاب خسته بيمار/ از غرب مي وزيد/ پاييز بود/ عصر جمعه پاييز.

بايد كه دوست بداريم ياران./بايد كه قلب ما/سرود و پرچم ما باشد.

چه کسی ميخواهد/من و تو ما نشويم؟/من اگر ما نشوم خويشتنم./تو اگر ما نشوی خويشتنی.

 

حافظ: غمناکند.  انتظارات زیاد- امکانات محدود در اختناق. من از کودکی لغات را در جمل بکار رفته در کتاب و بین شهریان حتی با آهنگ گویش در ذهن می سپردم.  برای همین تخلص حافظ دارم.  مورد اجتماع را ادامه بده.

 

-: پس از حمله مغول، همسایگان مجاور، کشورهای غربی با جنگ، معاهده، کودتا در ایران- که دیگر مرزهایش آب رفته- نفوذ کردند.  در قرن 19م جنگهای ایران و روس آغاز جنبش تجدد در 2 جبهه ی ایجاد ابزار فنی و نهادهای اجتماعی شد. دولتمردان اولی را خواسته؛ مردم دومی. تا این زمان جامعه ایستا بود؛ غرب در تحول. مسافران اخبار این تحولات را انتقال می دادند.  در قرن گذشته،  دو رویداد در جامعه اثر عمیق گذاشت. یکی استخراج و صدور نفت در خلیج جنوب شیراز، ایران را به غرب چسباند.  دیگری، تجربه قبضه قدرت سیاسی در کشور همسایه شمالی- با شعارهای شدیدا انسانی بود.  البته این تجربه جهشی والای انسانی بخاطر مجریان بدفرهنگ در جهان فروپاشید.  ولی سرمشقهای نوینی مانند رای زنان، برابری ملیتها، پذیرش خواستهای زحمتکشان، سواد آموزی عمومی، بیمه های اجتماعی، جهان وطنی انسانها را در جوامع آن قرن مطرح کرد. در مقابل، تجربه تکامل تدریجی مالکیت خصوصی، رقابت، انعطاف نظام، آزادی فردی در این دوره به مذاق بشر خوشتر آمد.  

 

هردو تجربه در ایران اثر گذاشتند با مراعات استبداد شرقی.  تجربه اول منجر به دولتی کردن منابع کانی و نفتی با امتیاز مناصب دولتی شد.  دیوان سالاری متمرکز، گسترده، در حال رشد، انتصابی شد. در کنار ادارات دولتی و نیروهای مسلح ، شرکتهای بزرگ دولتی مثل نفتی، هواپیمایی، ذوب فلزات، بانک، صنایع نظامی قرار دارد.  این در کشوری است با یک دو جین ملت/زبان که نیاز به تحکیم حکومتهای استانی/محلی دارد.  در نتیجه ربع جمعیت در پایتخت ساکن است با آلودگی هوای تنفسی.  در مقایسه با امریکا، تنها 1% جمعیت در پایتخت و حومه ش بوده؛ با این که هر 50 ایالت یک زبان داشته؛ هر یک دارای دولتهای قوی محلی ند.

 

راس سیاسی حکومت، صاحب منصب عالی ارتش هم بود.  نتیجه: اختناق متمرکز نوین سامان یافت که دولت با منابع فراوان ثروت و نیروی قهار ناپاسخ گو در برابر شهروندان فقیر و بی قدرت قرار گرفت.  اراده مردم با 2 انقلاب مشروطه با تفکیک نیروهای مقننه، قضاییه، اجراییه و جمهوری با ایجاد نهادهای شورایی شهر و ده قدرت مطلقه را به زیر کشید. استقلال ایران را 3 کودتای روس- محمد علی قاجار، انگلیس- رضا خان پالانچی، امریکا- محمد رضا پهلوی بضد مجلس مردم، مخدوش کردند.  کلانترین خاطی قانون این هایند که در راس قوای قهریه سلیقه فردی را فوق قانون قرار می دهند.  آنها پس از کودتا هزاران ایرانی را شکنجه، قتل، اعدام، زندان، تبعید کردند- بجرم مبارزه مسلحانه.  ولی خود با باند کودتاچی مسلحانه بضد حکومت مردم دزدانه شبیخون زدند.  تازه طلب کار هم هستند- باید آدم کشیهای آنها در دادگاه ملی یا بین المللی مطرح شود؛ بنا به قانون مجازات شوند.  کودتاچیان سلطنتی، چون در حمله مغول، بی شکیبا، هر که را دگر اندیش دانستند، محکوم کردند.  آنها توجه نداشته که انسان در روال زندگی اجتماعی و رشد فکری تغییر می کند: خط یا شیوه کار عوض کرده؛ فنی، کاسب، غیرسیاسی، منفعل، وغیرو می شود.  آنها با شعار بدوی "یا با ما یا بر ما" در این لحظه، با قمه، قداره، قنداق تفنگ به جان دگراندیشان افتادند؛ رقیبان با کفایت را از میان برداشتند؛ مناصب را بین همپالگیها شان تقسیم کردند. اثرات آن درسطح ملی باعث پس رفت روال تجدد کشور، نقض قانون،  خسارات جانی و مالی به قربانیان این تمرد گران قضایی می شود. راس هر 3 کودتای غیر قانونی در خارج دفن بوده؛  از فروش نفت نخست سبیل خود را چرب کرده؛ سپس ابزار تمدن غرب ابتیاع کردند.  این 3 کودتا نونهال مردمی را ضربه های مهلک زدند؛ نگذاشتند که رشد طبیعی خود را به بلوغ برساند.  نهادهای مردمی ریشه دار نشدند؛ آزادی مطبوعات، احزاب، اتحادیه ها مکرر از سوی راس حکومتی کودتاچی- که خود قانون شکن کلان بوده- نقض شدند.  یک مقایسه سرانگشتی بین اوضاع اجتماعی مجلس اول و آخر دوران سپری شده مشروطیت، این پس رفت را تبیین می کند. اعتراض تقلیل بودجه دربار قاجار در 1287 (1908)، در کشور مسلمان یپرم خان ارمنی رییس پلیس تهران بودن، محاکمه ی آخوند نوری، وجود احزاب اشتراکی/ اجتماعی در مجلس و آزادی مطبوعات با سطح تجدد اجتماعی ایران در آستانه انقلاب اسلامی مقایسه شود. در اواخر مشروطه اینها قابل توجه اند: بودجه بدون سقف دربار، دست اندازی غیرقانونی/ ماورای انتقادی خاندان 62 نفره راس، بیکاری خیل دهقانی خرافی حومه شهرها پس از انقلاب سفید/نابودی کشاورزی، برو بیای تکایا/حسینیه ها، وجود تک حزب فراگیر فرمایشی رستاخیز، عدم آزادی مطبوعات/ احزاب، دستگاه مخوف ساواک که 9 زندانی محکوم به حبس در دادگاه نظامی را در محوطه اوین از پشت سر هدف تیرقرار داد.  الویت برای اکثر مردم نهادهای تمدن جدید بود: کار، حزب، اتحادیه، آموزش، بهداشت، امنیت، مطبوعات آزاد، اجرای قانون، دادگستری، شادی، فن آوری، تفریحات، ستایش زیبایی/ ورزیدگی، رقابت، حقوق بشر، رفاه، ترابری عمومی، بیمه همگانی، اخلاق خانوادگی/اجتماعی نوین (احترام به زن، کودک، ملیتها، اقلیتها، حیوانات)،محیط زیستی، سلوک با هم سایگان و دیگران.

 

حافظ: افراط و تفریط دولت با تاکید بر اقتصاد و مردم بر فرهنگ موازنه می خواهد- تا با منابع کانی/نفتی در دست مالکان، دولت فقط در راس قوای قهریه قرار گیرد.  بودجه اش سالانه در مجلس تصویب شود.  بخاطر مالیات گیری از مالکان، دولت پاسخ گو به منافع آنها خواهد بود؛ در تکامل این روال پاسخ گو به شهروندان هم خواهد شد.  شاهد بیاناتم، تجربه دوم است که در بالا نام بردی. پس تا زمانی که مردم فقیر و بی تشکیلات، دولت فربه و مسلح است، اختناق مستدام خواهد بود. راه برون رفت، فروش بنگاهای اقتصادی دولتی به مردم است – اگرچه با فساد توام باشد. این فساد در غرب قرن گذشته هم بود که با انعطاف ذاتی جمهوری و حضور در صحنه مردم تعدیل شد.  تجربه جهان شمول دوم در این مقطع زمانی بشر به تثبیت تاریخ رسیده است. پس در نظام، تفکیک مالکیت اقتصادی از مدیریت اجتماعی، کشور را از استبداد خانخانی به مشارکت جمهوری سوق دهد. از تعداد دیوانیان کم کرده به طبقات مالیات ده می افزاید. در حرکت فنری تکامل اجتماعی تا قرن تو، هنوز رفاه و رهایی برای اکثر مردم حل نشده.  البته من این 6 قرن از درد دل مردم با تفالشان در جریان امور بوده ام.  مورد زندگی را بگو.

 

-: کاش این را در غزلی قرار می دادید تا در تفال دولتمردان و روشنفکران راه حل تجربه شده دوم سرمشق می شد.  زندگی این اواخر برای غرب و اغنیا کاملا غنی تر شده- انسان در مرکز عقاید زمینی قرار گرفته.  پس از اختراع چاپ، رایانه، نمآهنگ، ماهواره، قرص تصویری اینترنت ممیزی دولتی و کنترل زبدگان را دارد خنثی می کند. دهها هزار تارنامه نویس / پایگاه افکار و تخیلشان را اشاعه می دهند.  کاربران می توانند به 5 بیلیون پایگاه اطلاعات در جهان دسترسی داشته باشند. ترابری تندتر شده: از گاری و ارابه به ماشن دودی و هواپیما؛ از چاپار به تلگراف ، بیسیم، تلفون همراه، پست الکترونیک. گویا تمدن نوین مظاهرش را به سرعت اندیشیدن می خواهد رساند. تمام شاخصهای نوین یک سر از غرب می آیند.  از محتوای دروس، تفریحات، طب/ دارو، مد پوشاک، ابزار استخراج کانی، نظامی، پرواز، رفاهی، ارتباطی، دارویی، تولیدی، هنری، علمی، صنعتی، ورزشی، اتمی، زمینی، هوایی، آبی، اختراعات، تقریبا همه چیز.

 

حافظ: کلان ترین بلیه ی حاکم ارثی قیم بودن، ماورای انتقاد و عدم پاسخ گویی به مردم است.  آنها مهلکترین ضربه را به تمدن نوین وارد می کنند.  رفاه زندگی سریع، گسترده، شدید وارد زندگی مردم شده.  چند کلمه در باره پارتیهای اشراف بشنو: با کتابخانه های مملو؛ میزهای کباب، سبزی، میوه، آجیل، باده، شربت؛ موسیقی ضربی، مجلسی؛ رقاصان چالاک؛ دلقکان، شعبده بازان؛ سپس شعر خوانی و نقد.  در این مجالس 3 گروه اصلی ند: امروزیان /حسیها که زیبایی را ستایش می کنند ولی آنرا نمی توانند با بیان هنری بدام کشند. غزل من جنبه حواس بویژه بصر، سمع، تجسم را در نظر دارد. دوم دیروزیان/ دینی های با فکر باز که زیبایی را دریافت می کنند ولی در شهر معذورند. لذا کلام را مراعات کنم؛ از مصالح دینی در ساخت غزلم کمک گیرم.  آخرین بخش هم فرداییان/ عرفانیها یند که دنیای حسی آنی را نماد مطلقی جهان شمول دانند. این هم یک لایه دیگر به غزلم افزاید. موضوع غزلم دام انداختن لحظات زیبا، بیان حیات مردم/ طبیعت، اشاره به حوادث اجتماعی است که غایتا در سیر سرمدی بسوی خوبی و دوری از بدی به انسان است.  پیام شعر من عشق است.  یار انسان رها از خشونت این جهان در سطوح خانوادگی، اجتماعی، سیاسی، ملی است.  این پیام در قرن تو هم مطلوب است.  

 

خط حیات شعر دری از رودکی تا حافظ 6 قرن طول کشید.  در مقطع حمله مغول رفاه و رهایی 2 مسئله مزمن بودند.  از گفته مردم امروز برآید- نیازشان همین هاست.  تو رساله ها هم، همین 2 مسئله اساسی ست.  قرنی ست که دولت مردان هنوز بدنبال ثروت نامشروع و بکرسی نشاندن مکاشفات فردی خودند؛ وقعی به آرای دیگران نمی گذارند. آنها از بیت المال زندگی بسیار مرفه داشته؛ در حالیکه مردم و خانواده های مخالفان در فقر؛ مخالفان زندان، اعدام، تبعید شوند. هر اندیشه ی اجتماعی عالی با مجریان دون فاسد شود. کماینکه تجربه همسایه شمالی نشان داد.  اختناق بین دو انقلاب در نهایت منجر به قهر برای سرنگونی حاکمیت شد.  هیچ بدیل سیاسی حق فعالیت نداشت.  خطوط سیاسی هم با نداشتن پیوند تنگاتنگ با اقشار/طبقات سابقه تجربی نداشته؛ تمیز سره از ناسره میسر نبود. آنها به زایده ی فکری قطب بندی جهانی در آمده بودند.  نه حق بیان آزاد بود؛ نه مصونیت پس از آن.  لذا درستی عقاید سیاسی و رشد مکتبهای اجتماعی منطبق بر جامعه، عقیم ماندند.  تشکیلات سنتی/ محفلی و عقاید عتیق/ترجمه ای رایج بودند.  پس زبدگان در این قرن ابتدا در ولایات شمالی و سپس در پایتخت به قهر بر خواستند.  حاکمیت تمام خواه وابسته به استعمار حق هر گونه ابراز نظر مردم را خفه می کرد؛ راس آن، مردم را قابل آدم نمی دانست؛ خود را فوق قاطبه مردم می انگاشت. لذا قهر تنها بدیل شد. اکنون در نبود نضج قرنی احزاب، اتحادیه ها، نهادهای قوی مدنی- احاد مردم به صف گسترده تمرد قانونی آرام ولی 7 در 24 روی آورده اند.  3/2 جمعیت جوانان ند، 2/1 زنان ند، بیکاری 20%؛ سپس دانشجویان، معلمان، کارگران، اصناف صفوف مستقل خود را تشکیل می دهند.  این تطور ناشی از "حرکت فنری تکامل اجتماعی" است؛ نباید به حرمت پاکترین رزمندگان گذشته با مشی قهر صدمه زد؛ با تفرعن، آنها را در مقایسه با حالا مذمت کرد.  آنها نوادگان پرافتخار کاوه، بابک، حلاج، ستار ند.  دلیجان دم در است.  بازهم ببینمت.

 

(حافظ بلند شد. سکه ای رو میز گذاشت. دستش را بوسیدم. دور شد.)

* * *

04‏06‏22

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 9:6  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: هانالولو

هانالولو

 

پنجره ما رو به دریاست.

ثانیه ها در امواج دربدرند.

مرغان دریایی در پی ماهیان شاد

طلوع خورشید را جشن میگیرند،

بر لخت دختران رقص هولا با تاج امواج طلایی.

 

کنار پردهِ شوریده از نسیم،

آرنج تو بر هره آن

گیسو فشانده ای بر شانه ها؛

بزیر لخت کمر، مرمر قوس و منحنی، ولی گرم ولی نرم،

بر زانو و ساق مماس فرش چینی زمینه آبی.

سرم از شور شب گذشته پر

چشمانم از انحنای لذت و حشر پر

ولو بروی خالی تخت از تو.

 

سوی شرق

کوه آتش خاموش سر الماس

راز شهاب راه گم کرده اعصار دور

در دوری کیهانی خود هویدا کند.

غرب، شهر است- بندر مروارید؛

نبود کاماکازیهای نیمه قرن گذشته

با خاطره نفیر کشتیها در آتش و دود.

 

بر گستره درخت بَنیان با ریشه های معلق،

دکه های فروش اقلام زینتی

با دختران بومی پوست زیتونی.

این درخت افقی بازارچه ایست برای مسافران-

میعاد پرنده و انسان.

قهرمان بر ماسه های سفید دراز کشیده

از نی نارگیل در مشت قهوه ای خود شهد سفید را میمکد

در زیر آفتاب سوزان.

 

روبرو، افق کبود،

لبه ی گرد ناپیدای جهان.

اسب ابلق ساحل

خیس از آب بیرون میرمد؛

بسوی نخلهای سرسبز ناظر آسوده.

بشیرین کرتهای آناناس و نیشکر.

020608

Honolulu بزبان هاوایی یعنی سرپناه، شهر پرچمعیت جزیره Oahu ؛ هوای آن در شب و روز هر 4 فصل مطبوع می باشد. رقص Hula دختران با گیتار و آواز امواج را تجسم میکند. در میان اقیانوس آرام، این جزایر مکه موج سواری surfing است که بومیان از 100 ها سال پیش این ورزش را انجام میدادند. این شهر با ساحل ماسه سفید وایکیکی  Waikiki  در شرق، کوه آتشفشان خفته ای دارد که قله آن حفره سر الماس Diamond Head نام دارد. در غرب آن Pearl Harbor است که در جنگ جهانی 2م، ژاپن این بندر را در تهاجم هوایی قرار داد. Banyan   درخت رونده با ریشه معلق که گاهی دکه های فروش زینت آلات بر شاخه های ان قرار دارند.  قهرمان بسکتبال Chamberlain بلند قامت مشهور در ساحل دراز کشیده بود.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 20:34  توسط بیژن باران  | 

دکتر بيژن باران: بدبينی يک شاعر

Vaqedi

دکتر بيژن باران: بدبينی يک شاعر

این نقد در باره کتاب شعر عاشقان قدیمی اصغر واقدی قبلا در پایگاه بلوط و آفتاب  نشر شده؛ نشانی آنها در پایان آمده. شکل مورد استناد در مقاله برای نشان دادن منحنی تناوب تنویت بدبینی و خوشبینی تابع سال سرودن اشعار از بازتکثیر اینترنتی حذف شده.  صداقت، استعداد، احساس واقدی در اشعارش اورا همگن با سپهری و فروغ میکند.  

 

اصغر واقدی شاعر بدبین دهد چهل، 9 شعر در شب هشتم شبهای شاعران و نویسندگان در مهر 1356 ، در انجمن فرهنگی ایران – آلمان خواند.  از او مجموعه شعری بنام "آواز عاشقان قدیمی" شامل 25 شعر آزاد و 9 غزل – که در کرمانشاه، قزوین و تهران در دهه ی 1341تا51 نوشته شده اند – بچاپ رسیده است.

 

این کتاب با نقل قولی از برشت آغاز می شود: "نیک میدانیم که/ کینه بر ضد دنائت و پستی / چهره مارا زشت می کند/ و خشم بر ضد بیدادگری نیز/ صدایمان را خشن می کند. / افسوس، ما که می خواستیم زمین را آماده مهربانی کنیم/ خود نتوانستیم مهربان بشویم./ اما شما، وقتیکه زمانه فرزانه شد/ وقتی که آدمی یاور آدمی شد/ با گذشت از ما یاد کنید." اشعار واقدی نه تنها حاوی "خشم" نبوده؛ و اگرچه از مهربانی مالامالند؛ ولی عمدتا بدبینانه اند.  این بدبینی گاهی بطور یکسویه ای ناامیدانه بوده و در سطرسطر هر شعر موتیفها (جمل و ایماژها) بار امیدشان اندک است.          

 

واقدی حال را با ترحم و آینده را با امیدی کم- مایه توصیف می کند.  اشعارش ناشی از مشاهدات حول و حوشش بوده؛ از جریان های معاصر جهانی و گذشته وطنش تهی می باشند.  در این انزواست که آنها با چند استثنا شدیدا ناامیدانه اند.  رابطه شکل و محتوا را در غزلهایش بوضوح می توان دید: بدبینی شدید شاعر را مسخر کرده.  تا جاییکه گلایه تغزلی تبدیل به ناامیدی تام شده است.  اشعار او مالامال از موتیفهای منفی، بدبینانه و ناامیدکننده اند که هر کدام تاریخ و شهر نگارش دارایند.  

 

تعداد موتیفهای امید بخش از صفر در غزل "برکه" و "آوازهای عاشقان قدیمی" اردیبهشت 46 به نصف کل موتیفها در "شهرها" میرسد.  در "اساطیر" تیر 46 بربع تقلیل یافته و در "آه.. ای رفیق" مهر 46 موتیفهای امید بخش- در رابطه با پیروزی ملاآواره و قادر شریف در کردستان- غالب میشوند. در "زمزمه دشمن" دی 46 وحشت و در "شهرمن" بهمن 46 غم کاملا حکمفرماست.  در "تسلیم" فروردین 47 نوری از امید می تابد؛ در "صبح" کاملا غلبه میکند.  در "کابوس" به صفر می رسد؛ در "بغض" مهر 47 بعنوان واکنشی کمی تلاش مثبت دیده میشود؛ در "گذرگاه شقایقها" اریبهشت 51 دوباره غالب میشود.          

 

شاعر وجدان اجتماعست.  او ناظر شرایط انسانی یا طبیعی بوده؛ در وجدانش بشهود مسایل جهانی، اجتماعی، شخصی و موضوعی می پردازد.  در جامعه باز اخبار رویدادهای جهانی و اجتماعی گزارش می شوند.  لذا اشعار مربوطه را میتوان بوضوح از اشعار شخصی تفکیک کرد.  همچنین از هر شعر میتوان مساله موضوعی را جدا کرد.  پس برای خواننده مساله شخصی منعکس در شعر ناشناخته است.

 

در جامعه دیکتاتوری سانسور گاهی تمام مسایل فوق را بهم آمیخته؛ در استعاره های شخصی موضوعی می پیچاند (مانند غزلیات حافظ).  در این گونه جامعه، علیرغم اختناق سیاسی، مراسم جمعی و شادی زیستن (بهار، صبح، عشق، عروسی) وجود دارند.  در سیاهترین سالهای اختناق سیاسی، هر ملتی مراسم ویژه خود را برای بهرهمندی از زندگی بپا میدارد.  در اینجاست که اگرچه کلیت اشعار واقدی بدبینانه اند، ولی دمهای شاد را در آن – بمناسبت نوروز، صبح بهار، و خوشیهای شخصی – میتوان دید.  پس محتوای اشعار او را می توان به دو دسته انسانی و طبیعی تقسیم نمود؛ موتیفهای مثبت و منفی را در هر کدام تعیین کرد.  در این تجزیه و تحلیل ما به دو موتیف مثبت و منفی در اشعار او بطور عام میپردازیم؛ سپس به آنهایی که حول مسایل شخصی و طبیعی اند اشاره میکنیم.          

 

بدبینی واقدی را در دهه چهل میتوان در اشعارش بطور کمی سنجید.  اگر هر شعر واقدی را تقطیع کرده تا موتیفها (جمل و ایماژها) ی مثبت و منفی آنرا در جدولی در کنار هم بیاوریم.  آنگاه با شمار ش هر کدام و تعیین در صدشان، شدت بدبینی او را میتوان سنجید؛ تا بدینوسیله اشعار اورا نه بطور کیفی بلکه کمی و عینی (علمی) مورد بررسی و نقد قرار داد.  برای نمونه، بند نخست شعریراکه در آخر این مقاله آمده است در نظر میگیریم.  خط نخست حاوی موتیف مثبت است و سه خط بعدی، منفی.  با تقطیع هر یک از 25 شعر مجموعه فوق، تفکیک موتیفهای منفی و مثبت آن، یافتن نسبت مثبتها به مجموع موتیفها و سپس منحنی تناوب این موتیفها در برابر تاریخ سرودن اشعار، تصویر میشود.

 

در شکل زیر اوجهای خوش بینی بوضوح از غالب اشعار بدبینانه متمایز شده اند و نتایج زیر را میتوان گرفت:            1- در آغاز بهار شاعر حالت خوش بینانه تر دارد.          

2- تنها یک/ سوم شعر ها کمتر از 20% موتیف خوش بینانه دارند.          

3- تنها 3 شعر "لبخند بودا" 6/51 تهران، "صبح" 1/47 کرمانشاه و "گذرگاه شقایقها" 1/51 کرمانشاه خوش بینانه اند؛ یعنی بیش از 50% موتیف مثبت دارند.          

4- "صدای گامهای نور"، "آوازی در غربت"، "اندوه من"، "آواز ناتمام چکاوک"، "آه ای رفیق"، "گردباد" تا یک/ سوم ایماژهای خوش بینانه دارند.          

5- تا دو/سوم غزلها بدون حتی یک موتیف مثبت اند.          

6- دو اوج امید در فواصل46تا47 و 50 تا 51 دیده میشوند.         

7- دو دوره ناامیدی بین 41تا 46 و 47 تا 49 وجود دارند.          

8- بدبینی شاعر بوسیله موتیفهای منفی اندازه گیری شده است.           

 

علل بدبینی واقدی را نمیتوان بیقین دریافت.  معهذا میتوان گفت که سوای مسایل خانوادگی، مسایل اجتماعی هم – که در نهایت مسایل شخصی و موضوعی را هم تحت الشعاع دارند – در اشعارش انعکاس یافته اند.  حوادث اجتماعی عمدتا سرکوب آزادی و خیزشها ی مردم، بسط و تشدید اختناق و سانسور، مرگ رهبران عقیدتی/فرهنگی بوده؛ مسایل شخصی مانند وصال یا ناکامی در عشق و گزینش موضوعی مانند توصیف زیبایی صبح یا غم غربت می باشند.  با بررسی اجتماعی دهه 40 ، درست بلافاصله پس از تنفس 39 تا 42، دیده میشود که سرکوب آزادی پیگیرانه دامن زده میشود. 

 

اختناق و سانسور روشنفکران را از هم، مردم را از رجال سیاسیشان و فرهنگ ملی را از فرهنگ پیشرو جهانی جدا نگه میدارد.  روشنفکر بدون چشمانداز تاریخی- اجتماعی در غرقاب بدبینی معلق میشود؛ تنها پدیده های طبیعی و شخصی او را از ورطه ناامیدی بطور لحظه ای میرهانند.  با اختناق و سانسور، روشنفکران مبتذل و کم دانش وجهه پیدا کرده، رسانه های گروهی را قبضه کرده؛ آتوریته های کاذب در رشته های مختلف هنر و دانش برای خود دست و پا می کنند.  چون آزادی انتقاد وجود ندارد، آنها بدون چالش، آثار سطحی خلق میکنند؛ لذا فساد فرهنگی را دامن میزنند. 

 

از سوی دیگر روشنفکران متعهد با ارگانهای سرکوب مواجه میشوند، دربند میافتند، اعدام میشوند، خنثی و ساکت میشوند، ممنوع القلم میشوند، مشاغل خود را از دست میدهند، کوچ می کنند، حرفه عوض کرده و خریده میشوند، یعنی بطور خلاصه پراکنده و تارومار میشوند.  برخی از از روشنفکران هم به الکل و فراموشی – که گاهی واقدی هم به آن اشاره میکند- روی می آورند تا به ریشه یابی مسایل و پاسخ یابی.  رابطه اختناق با اشعار واقدی نیاز به تحلیل مفصل از جامعه دهه 40 داشته که از حوصله این نقد خارج است.  (رجوع کنید به کتاب موذن، " ده شب شعر کانون نویسندگان ایران،" امیرکبیر، 1357 بویژه به مقالات گلشیری، رحیمی، ساعدی، مومنی، هزارخانی، شمس آل احمد، به آذین).

 

پس از قیام 15 خرداد 42، مبارزات مسلحانه در فارس، کردستان و سیاهکل برهبری بترتیب قشقایی، شریف و فراهانی سرکوب شدند.  رهبران آن در برابر جوخه های اعدام قرار گرفتند.  در این دهه مرگ شاعر پیشرو فروغ فرخزاد، پهلوان ملی تختی، نویسنده مردمی بهرنگی و رهبر مبارزات ضد امپریالیستی دکتر محمد مصدق به سوگ سترگ ایرانیان دامن زد.  در بخش دوم "تاریخ سی ساله" در باره ملا آواره و شریف کردستان آمده است که "سرودهای زیادی از جانب مردم و روستاییان ساخته شد و خوانده میشد." واقدی مرثیه خوان و نظاره گر ناامید این واقعه میباشد:            "وقتی تو را که گرمی ما بودی            آن دست پرشقاوت و خون آلود            دزدانه درسیاهی جنگل ربود و رفت            انسان شکسته خاطر و تنها ماند..            بعداز تو در ترانه دهقانان            نام تو یادگار شگفتیهاست.            بعد از تو بادها و درختان و صخره ها            آوازهای گنگ تو را در فضای شب            پرواز میدهند؛             و رودهای پیر و کف آلود            در پای کوهها و اعماق دره ها                      دیوانه وار نام بلندت را            آواز میدهند."

 

بيوگرافی اصغر واقدی

شاعر ـ نويسنده و منتقد ادبی و اجتماعی

تولد: 1319 ـ کرمانشاه ـ ايران

تحصيلات: ليسانس ادبيات فارسی از دانشسرايعالی تهران

فوق ليسانس علوم تربيتی و مديريت آموزشی از دانشگاه تهران

 مشاغل: دبير ادبيات فارسی در دبيرستانهای کرمانشاه، قزوين، تهران (1351 ـ 1341)

کارشناس روابط عمومی در وزارت آموزش و پرورش

کارشناس ارشد آموزشی در وزارت آموزش و پرورش ايران

بازنشستهء وزارت آموز ش و پرورش، 1368 (1989)

 

فعاليت های ادبی و اجتماعی:

همکاری با نشريات مختلف ادبی و اجتماعی تهران از 1338 - اطلاعات جوانان، فردوسی، روشنفکر، سپيد و سياه، اميد ايران، سخن، آرش، تهران مصور، کيهان.

عضويت در شورای نويسندگان راديو تلويزيون ملی ايران؛ بويژه در «گروه ادب امروز» که با نظارت نادر نادرپور اداره می شد. اين فعاليت از 1350 تا 1357 ادامه داشت.

-  در 1356 در شب های شعر گوته، که از طرف کانون نويسندگان ايران برگزار شد، شرکت کرد و پس از آن، در تب و تاب انقلاب 57، به سمت منشی کانون نويسندگان انتخاب شد. در اين زمينه از 1357 تا 1360 فعاليت داشت.

- در طول سال ها همکاری با راديو تلويزيون ملی ايران، ضمن ارائهء برنامه های مختلف ادبی و فرهنگی، برنامه هائی هفتگی با عنوان «مباحث نظری شعر از ديدگاهی تازه» نوشت که مدت چهار سال ادامه يافت. در 1990 از ايران مهاجرت کرده؛ در آمريکا (دنور، کلرادو) زندگی می کند.

 

آثار انتشار يافته:

1. «جرقه»، مجموعهء شعر ـ در بر گيرندهء اشعار اوليه از سال 1338 تا سال 1342

2. «آواز عاشقان قديمی»، مجموعهء شعر، در بر گيرندهء شعرهائی از 1342 تا 1352

3. «تماشا و حيرت»، برگزيده ها و غزل ها، انتشارات «نشر هنر»، نيوجرسی، آمريکا، به کوشش بيژن اسدی پور، اسل انتشار 1374 (دسامبر 1995).

4. «شعر و شکوفه ها»، مجموعهء شعرهائی برای کودکان (کودکستان و سال های اوليهء دبستان) ـ 1365 تهران.

http://www.vaghedi.com/

http://www.balout.ir/

http://www.aftab.ir/articles/art_culture/literature_verse/c5c1177411376_vaghedi_p1.php

http://www.alizarrin.com/page4.html

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 22:9  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: حرف

حرف

 

با تو حرف دارم

ای عزیز دور!

در شعله های سرخ داغ

ُلخت آتشین باغ

در سپیدی حریر زمهریر

در شکوفانی پرآب بهار

 

با تو به حرف آیم

ای غروب نارنجی افق

در دیوار کویر شب

با قالی نقش هندسی نور آبی و مجمر زعفران

در صداقت صبح شنگرفی

و عدل ظهر و همهمه ی بازار

زنی  با کودکی در تردد هشتی، دود کباب دکه ی نبشی

نسیم نرم عصر، تلنگری بر خوشه عطر اقاقیا

و شب، آه باز شب

در ایمن ناسوتی حضور تو

و مغناطیس زوج قطب مشهودت

جهاز آز، دروازه باز، تاز ساز راز ناز گاز

 

به حرف تو نیاز دارم

چون به هوای تازه، آب خنک، چهچه زردجامه، لمس نان تنوری، الوان میوه رسیده.

ای فراوانی شور و شعور،

حجم جور شنگرفی آتش دور،

لحظه ی نور و سرور، نغمه ی فرٌار چُگور.

 

وقتی با تو حرف زنم

دلم آرام گیرد

سرم مرام گیرد

خواهم دانست آنگاه حرفم را.

160804

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 9:3  توسط بیژن باران  |