تبليغاتX
شهر شعر
Andrea Bocelli: Bésame, bésame mucho..

شهر شعر

برای نشر اشعار بيژن باران و نقد شعر برای شبکه ی شعر-دوستان فارسی

بیژن باران: توت

 



توت

بر سطح خاكی جنوبی شهر
توت فرتوت- گنبد سبز درخت تنها
هر بهار غبار ايام از خود پاک کند
با جوانه های حنايی و قوی با شاخه های حرير پر برگ پهن
شيره در شاخه بالا برد.
چون شهر آذين به چراغهای انگشتونه ای شود.
آغاز تير دلخستگان شهرستان
از شاخه های برکت آن توت رشگ سفيد
به دهان خشگ سرخ خود گذارند.
کام شيرين قوت جان بياد کودکی
از بازوان سخاوت آن آويز با ياد مادر ميوه بکام گذارند.
گاهی مسافری چادر بزیرت پهن کرده؛
از تنه تو بالا رفته؛ شاخه ها را تکاند-
رگبار توت بر چادر.
در خانه بر چینه دیوار ترا خشگ کرده
برای آجیل شیرین شب یلدا.
در زير آن
توتهای رسيده خاکی و نيمه خشگ برای مور و پرندگان.
اين برج خضرايی با شکیبایی کرم ابريشم
در تارهای قالی ابدی می شود.
درخت کارخانه توليد رنگ، رايحه، آواز، رقص است؛ 
             سایه بان، کامخور حیات.
برآن بيتوته ايليلاتی سار، گنجشگ، شانه بسر، فاخته، زاغی
پس از سيل توتهای سرين شيرين شور و ماهور ميخوانند.
050612
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 3:19  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: 7 خوان رستم

تحلیلی از 7 خوان رستم

دکتر بیژن باران

خلاصه. کمتر فرهنگی در جهان میتوان یافت که در آن یک شاعر زبان و توان یک قوم را ارتقایی ابدی بخشیده باشد.  فردوسی در زبان فارسی نمونه ای تک از ارتقای فرهنگی یک قوم است.  او نه تنها زبان را احیا کرد تا جاییکه در قهوه خانه ها ورد زبان مردم شد بلکه غرور ملی، خردگرایی، وجدان انسانی را هم تصعید و تبلیغ کزد:  چو ایران نباشد تن من مباد؛ توانا بود هرکه دانا بود؛ میازار موری که دانه کش است.  هنجارهای انسانی فردوسی از هزاره پیش تا زمان حال و هزاره های بعد دوام داشته و خواهد داشت. شخصیت والا، دانش علمی، وجدان انسانی، عواطف عمیق، استعداد شاعری، تخیل قوی، روایت خطی، حافظه پرتوان، نگاه نافذ، مناعت طبع، احترام بهمنوع، صحت دماغی، سلامت فکری، ارج ارزشها، اشاعه دوستی، سدها مقوله مثبت را در 60 هزار بیت فارسی فردوسی میتوان یافت. آیا تاثیر هومر در یونانی، پلوتارخ در رومی/ لاتین، شکسپیر در انگلیسی، گوته در آلمانی، پوشکین در روسی، معری در عربی، تو فو در ماندارین/چینی، باشو در ژاپنی، حالوی در عبری، و دیگران قابل مقایسه با فردوسی در فارسی است؟ فردوسی سوای زبان و ذهن بیهمتای خود شخصیت و وجدان انسانی همپایه پیامبران دارد که ورای منافع آنی محدود است. او غرور ملی را با خصایل انسانی می آمیزد.  در این جستار 7 خوان رستم از کتاب شعر فردوسی مداقه شده؛ بعدها با 12 خوان هرکول و 7 مرتبت عرفانی مقایسه میشود.    

مقدمه. در ذهن هر جانوری گذشتن از نقطه مبدا به نقطه مقصد می تواند به پاره خطهایی تقطیع گردد.  سگها با قطرات شاش خود این تقطیع را علامت گذاری می کنند.  انسان هم عبور مکانی یا زمانی را درذهن خود و سپس در اساطیر و فرهنگ تقطیع می کند.  عدد 12 مربوط به ماههای سال و 7 روز هفته که ضربدر 52 هفته تعداد روزهای سال را کمابیش بدست می دهد. هر 3 این داستانهای مربوط به رستم، هرکول، عرفان در وجود یک آمر/ سرور/ ولینعمت و اجرای وظیفه یک فرد در قبال او در امری خطیر مشترک اند.  سرور سرنوشت سفر را رقم میزند. درچرخه حیات، تقطیع زمانی با صور ماه /خورشید، گذر فصول، مراحل گهواره تا گور، آمد و شد قدرتمندان در ذهن انسانهای فکور اثرگذار است.  اصولن در زندگی ایلیاتی تحرک کودکان، کنجکاوی جوانان، کار سالمندان، پرحرفی/ سکون پیران را میتوان دید.  تقطیع مکانی در سفر، جاده، گذرگاه، کاروانسرا، کیلومترشمار دیده می شود. در جوانان پرتحرک و قوی تقطیع مکانی مصداق بیشتر دارد. مانند سفر گیل گمش، سفر اولیس، خوانهای هرکول و رستم.  در زندگی شهری تقطیع زمانی با مرتبت عرفانی و مراحل گذر از سفلا به علیا دیده می شود.  در سفر مکانی جسارت، قدرت، خلاقیت، مکر، اولویت دارد.  اصولن در فرهنگ قومی گذار از خدایان به پیامبران بوسیله پهلوانان اساطیری انجام می شود. یعنی نخست انسان در باره خود، زندگی، مرگ، خواب، سایه، محیط زمینی و آسمانی مانند خورشید، ماه، باران، خشگی ایده هایی را با تخیل و تجربه سرهم میکند. توجه شود غیر از نیاز روزمره زندگی آب، گرمی، نور محرکه کنجکاوی/ شگفتی در روال شناسایی محیط دخیل اند.  در 7خوان رستم، سفر زندگی از کودکی به پیری (بعد زمانی) نماد روایتی یافته که در بعد مسافتی تصویر می شود.  دیگر این که کاووس نماد قدرتمداران، فردی ضعیف در عقل و عضله است؛ کارها را رستم، نماد اجرایی مردم، انجام میدهد.  نماد جانشینی یک شئی برای شئی دیگریست که مشمول روال تداعی، تشبیه یا تبدیل می شود؛ معمولا نماد جسم است.  نمونه: پرچم نماد میهن، فرشته چشم بسته ترازو بدست نماد عدالت، عکس تیر در قلب نماد عشق اند.  در روانشناسی یک تصویر/ ابژه ناخودآگاه نماد یک اندیشه، احساس، یا محرکه/ تکانه جنسی است. نمونه: صدف نماد واژن در شعر فردوسی مفصل همخوابگی رودابه و رستم.  در ریاضیات شیمی، فیزیک، ژنیتک، احتمالات الفبا نماد عناصر طبیعی اند.  نمونه: H2O نماد آب، F = ma  نماد نیرو = جرم ضربدر شتاب است.

هفت خوان رستم در مدتی و منطقه ای مشخص رخ می دهند. ساختار از یک مقدمه در آغاز، به اوج در انتها می رسد.  پیمان بین 2 انسان، پدر نماد گذشته و پسر امروزی و نماد آینده، در شرح 7 خوان تاکید می شود. در این داستان جانوران هم نقشی دارند. آنها با انسان قرابت دارند – چه در ظاهر و چه از نظر توارث و ساختمان درونی سرم خون که همان آب دریای شور است؛ محلی که آبزیان آغاز حیات در روال تجمع و تمایز منجر به پیدایش ماهیان، خزندگان، جانوران شدند. جانور غریزه کشف خطرش بیشتر از انسان است. انسان در خواب است. این نشان میدهد که داستان در دوره شهرنشینی و رفاه قشری در شهر شکل گرفته. در این مرحله از تمدن، انسان رام کردن جانوران را پشت سر گذاشته.  خوان اول درگیری 2 جانور است. انسان با اسب اتمام حجت می کند؛ در خوان سوم جانور را شماتت می کند.  در خوان دوم تشنگی است؛ جانوری آنها را به آب میرساند.  خوان سوم ستیز با اژدهاست؛ اسب به کمک انسان می اید تا هردو اژدها را بکشند.  در خوان 4 انسان قدرتمند زن جادوگر را می کشد.  زن جادوگر نماد اوراد متافیزیکی است که با نیروی مادی خنجر، جادویش- رازهای رمزی طبیعت با عواقب خسارتبار / قتال مانند آذرخش و زلزله- باطل می شود.  شاید جادوگر نماد زن بیوه و بی سرپرست در جامعه باشد که در دل برخی مردان وسوسه جنسی و در دل زنانشان حسادت برمی انگیزد. خوان 5 در باره مالکیت علوفه، چریدن جانور در ملک غیر، نزاع 2 انسان در باره حق مالکیت، رجز خوانی 2 پهلوان، پیمان داد وستد بین 2 طرف می باشد. در خوان 6 داستان اوج می گیرد. انسان با موجود افسانه ای دیگر جنگ میکند. 

در داستان 7 خوان رستم 3 موجود افسانه ای جادوگر، اژدها، دیو و 3 جانور عادی اسب، شیر، میش، در برابر انسان ظاهر می شوند.  گویا تا دوره ناصرالدین شاه در فلات ایران شیر وجود داشت. هر 2 گروه با انسان خویشاوندی دارند؛ جادوگر با وردخوانی رمز مرموز ناشناخته طبیعت است؛ اژدها/ دیو دارای نماد عضله خطرناک /مخرب طبیعت برای انسان است که موضع متخاصم او برای انسان عقلایی/ خردگرا نیست. البته این نیروی رمز و تخریب طبیعت در انسان بدوی در مرحله بعد به آسمان نزول کرده؛ در جامعه انسانی بعدی به سروری قادر /قهار استحاله مییابد که از طبیعت جدا شده چون نیروی پلیسی پندار، گفتار، کردار انسان را رصد می کند. برای اعمال مطابق احکام اجر/ زجر اعمال خواهد کرد. در جادو ابزار/ واسطه وصل رمز و هویدا شیی / ماده ای است که ناپیدا را به آشکار مرتبط می کند. این ابزار با ورد خوانی همراه است. این روال را امروزه هم در مناسک انسانی میتوان دید. خون دیو سفید شفای کوری انسانهای دربند است. ولی گرفتن خون دیو نیاز به جسارت و دانش /راهنمایی دارد. در این داستان رسیدن از مبداء به هدف به 7 پاره خط تقطیع شده.  هر پاره خط به یک خوان که خطرناک هم هست منتهی میشود. پیمان و منازعه بین انسانها، درگیری بین و با جانوران، جنگ بین جهان واقعیت و متافیزیک دیده می شود.  مراتب مراحل بطور فزاینده ای پرخطر می شوند. شجاعت یک انسان باعث آزادی و بینایی انسانهای دیگر میشود. راوی داستان، فردوسی، از فاصله ای معین قهرمان داستان را با محیط محاط بر او توصیف می کند. البته فردوسی استاد روایت با آرایه های ادبی ابزاری، معنایی، آوایی نو می باشد نمونه ابزاری: زوم، نزدیک شدن راوی به موضوع، از آرایه های مورد علاقه فردوسی است:  به تاريكي اندر يكي كوه ديد. / سراسر شده غار از او ناپديد. در این سطر/ لحظه روایت، فاصله راوی با تم کوتاه شده؛ طوریکه تمام صحنه دید را فرا میگیرد.  زاویه دید افقی انسان 135 درجه و عمودی 85 درجه است.  هرم دیدگاه راوی از 2 چشم او تا شیی مورد دید او با 2 چشم عمقیابی در فضا را امکان پذیر می کند.  رستم با زبان خود/ پارسی با اسب و اهالی مازندران که زبان تاتی دیگری دارند گپ می زند.  اصولن رستم زبانهای دیگری هم مانند تورانی/ ترکی میدانسته.

مقدمه. زال از رستم خواست خود را از زابل به مازندران در 1 هفته، برای نجات سپاه ایران از بند دیوان، برساند. رخش، شب و روز تاخت. رستم 2 روزه راه را به يک روز کوتاه کرد. تا رسیدن به مازندران، رستم براي رهايي سپاه خودی از بند دیوان، در 7 روز، از 7 مرحله ي پرخطر عبور كرد. این خطرها گاهی طبیعی مانند خشگی و گاهی جانوری مانند اژدها یند. در این سفر قهرمان از خشگی زابل در حاشیه کویر لوت به سبزی مازندران می رسد. ولی به دریای خزر و آب کبود بیکران نمیرسد. فروسی افعال زمان گذشته ساده را برای روایت خود بکار می برد.  در فارسی زمان حال ساده آرکییک بوده و زیاد بکار نرود؛ بجایش زمان حال استمراری بکار می رود. روانشناسی زبان فارسی شاید اینرا بگوید که گذشته گرایی بر دستور زبان هم مسلط است. در زبان انگلیسی زمان حال چون ماضی و مضارع بسیار مصرف (می) شود.  

خوان اول: بيشه شير. این خوان نماد نوزادی و وابستگی نوزاد به ولی/ سرپرست است. پس از راه درازی، رستم به بيشه اي رسيد. گوري را برای خوردن شكار و كباب كرد. در كنام شيری به خواب رفت. رخش رها در چَرا بود؛ شيري را ديد كه به طرف رستم مي رفت:

سوي رخشٍ رخشان بر آمد دمان./ چو آتش بجوشيد رخش، آن زمان.

دو دست اندر آورد و زد بر سرش/ همي  تيز دندان  به پشت  اندرش.

همي زد بر آن چاك تا  پاره كرد./  ددي را بدان چاره  بي چاره كرد.

چو بيدار شد رستم تيز چنگ./ جهان  ديد بر  شير، تاريك  و تنگ.

چنين گفت با رخش كاي هوشيار/ كه  گفتت كه  با شير كن  كارزار؟

اگر تو شدي كشته بر دست اوي/ من اين ببر و اين مغفر جنگ جوي

چگونه كشيدي به مازندران/ كمند كيانيّ و گرز گران؟

خوان دوم: بيابان بي آب. این خوان نماد کودکی و همکاری/ بازی با محیط است. رستم و رخش در دشتي سوزان با تشنگي دست به گریبان شدند. 

بيفتاد رستم بر آن گرم خاك. /  زبان گشته از تشنگي چاك چاك.

ناگهان ميشي چابك، سر مي رسد. آنها را به چشمه ي آبي سرشار راهنمايي مي كند. آنها آب گوارا را نوشيده؛ تن خود را در آن شستشو دادند. سپس رستم به شكار رفت. پس از خوردن کباب به رخش اتمام حجت کرد:

تهمتن به رخش ستيزنده گفت:/ " كه با كس مكوش و مشو نيز جفت.

اگر دشمن آيد؛ سوي من بپوي. / تو با ديو و شيران مشو جنگ جوي."

بخفت و بياسود و نگشاد لب/ چمان و چران رخش تا نيمه شب.  

خوان سوم: جنگ با اژدها.  این قسمت نماد جوانی و درگیری با غرایز لدنی و اقتدار در جامعه است. رستم با اژدهايي بزرگ روبرو مي شود. اژدها وقتي به سراغ رستم مي آيد كه او خفته است. رخش دو بار رستم را از خواب بيدار مي كند. ولي هربار اژدها خود را ناپديد ميكند. رستم با عصبانيت به رخش پرخاش مي كند:

سرم را همي باز داري ز خواب./ به بيداري من گرفتت شتاب .

گر اين بار سازي چنين رستخيز./  سرت را ببرّم به شمشير تيز.

در خون اول رستم اسب را شماتت می کند که با مرگ اسب او نمی تواند به مقصد برسد.  در خوان سوم رستم بدخواب شده؛ با عصبانیت اسب را تهدید به قتل می کند. این با شماتت او در خوان اول مغایرت دارد. پس با عارضه محرکه خشم بر رستم گفتارش با حالت طبیعیش مغایر است. براي بار سوم رستم به خواب مي رود. اژدها آشكار مي شود. ولي رخش از ترس رستم دم نمي زند؛ بسيار نگران است:

دلش زان شگفتي به دو نيم بود /  كش از رستم و اژدها بيم بود.

هم از   بهر رستم  دلش  نارميد /  چو باد دمان نزد رستم دويد.

جهان كرد روشن جهان آفرين / كه پنهان نكرد اژدها را زمين.

بران تيرگي رستم او را بديد / سبك تيغ تيز از ميان بركشيد.

بغريد بر سان ابر بهار. /  زمين  كرد  پر آتش  كارزار.

برآويخت با او به جنگ اژدها. / نيامد به  فرجام  هم  زو، رها.

بدان سان بياويخت با پيلتن/  تو گفتي به رستم در آمد شكن.

چو زور تن اژدها ديد رخش/  كز آنسان بر آويخت با تاجبخش.

بماليد گوش و در آمد شگفت./ بكند اژدها را بدانِ دو كفت. کتف؟

بدرّيد چرمش بدان سان كه شير. / بر او خيره شد پهلوان دلير.

بزد تيغ و انداخت از تن سرش./  فرو ريخت چون رود خون از برش.

خوان چهارم: دیدار زن جادو. این قسمت مواجه با بخش مونث خود است که از کرموزم مادری بارث رسیده. با پیروزی بر بخش زنانه رستم بمرحله مردی میرسد. رستم زن جادو گر را با كمند گرفتار مي سازد:

ميانش به خنجر به دو نيم كرد/  دل جادوان را پر از بيم كرد.

خوان پنجم: نبرد با اولاد. نماد یک مرد بالغ درجامعه در تعامل با اعضای جامعه در این بخش تبلور می یابد. در این مرحله 3 غریزه گریز /گریبانگیری / اغنا و بده بستان دیده می شود. رستم پس از عبور از جايي تاريك به دشتي روشن مي رسد. لباسهاي خود را خشك مي كند؛ در بستري مي خوابد. مرد دشتبان وقتي رخش را رها در دشت مي بيند با چوبي به پايش مي زند. رستم عصباني مي شود گوشهاي او را مي كشد. دشتبان نالان به سوي پهلواني به نام اولاد مي رود؛ ماجراي را شرح مي دهد. اولاد به سراغ رستم مي آيد. سپس به اولاد و يارانش هجوم آورده همه را تارومار كرد. با كمند خود اولاد را گرفتار مي سازد. رستم با اولاد شرط مي كند اگر راه مازندران را به او نشان دهد از كشتن اولاد صرف نظر كرده، او را شاه مازندران كند. اولاد ميپذيرد؛ به دنبال رستم راه مي افتد. راهنمايي او را بر عهده مي گيرد تا به جايگاه ارژنگ ديو مي رسند.  

بدو گفت اولاد: نام تو چيست؟ / چه مردي و شاه و پناه تو كيست؟

چنين گفت رستم :كه نام من ابر / اگر ابر باشد به زور هژبر

به گوش تو گر نام من بگذرد/ دم وجان و خون و دلت بفسرد. 

خوان ششم: جنگ با ارژنگ ديو. در این مرحله نبرد با خوی حیوانیت انسان در چیرگی و قدرت او نماد یافته. پیروزی انسان بر حیوان درون خود. دیو شبیه گوریل با انسان در شجره تکامل قرابت دارد. ارژنگ ديو ، فرمانده ديوان، راه بر رستم و رخش مي بندد:

چو رستم بديدش بر انگيخت اسب. / بيامد بر وي چو آذر گشسب.

سر و گوش بگرفت و يالش دلير./  سر از تن بكندش بكردار شير.

پر از خون، سر ديو كنده ز تن،/  بينداخت زان سو كه بد انجمن.

چو  ديوان  بديدند كوپال  اوي/  بدريدشان دل ز چنگال اوي.

رستم به آنها حمله آورده؛ مازندران را از ديوان خالي مي كند.  به آنجا قدم مي گذارد. رخش شيهه يي بلند مي كشد. كاووس صداي او را مي شناسد:

به ايرانيان گفت پس شهريار /  كه ما را سر آمد بد روزگار.

خروشيدِ رخشم آمد به گوش./  روان و دلم تازه شد زان خروش.

رستم خود را به كاووس و ديگر بنديان نابينا مي رساند. از حال آنها مي پرسد.

گرفتش به آغوش كاووس شاه./ ز زالش بپرسيد و از رنج راه.

خوان هفتم: جنگ با ديو سفيد. زاغی/ برفی albino موجوداتی هسنتد که ذرات برنزی پوستی آنها قلیل بوده و ظاهری سفید دارند.  زال هم albino بود. این نماد توفق بر پدر می باشد که بصورت دیو سفید آمده.  این جانشنی میتواند مربوط به سن باشد که کودک به پیری رسیده یا مزبوط به غریزه اودیپوس رقابت پسر با پدر در تصاحب مادر در روانشناسی فروید باشد.  كاووس شاه جايگاه ديو سفيد و ديگران را به رستم نشان مي دهد. به او مي گوید درمان نابينايي ما مغز و خون جگر ديو سفيد است كه بايد در چشممان بچکاني. تهمتن خشمگين بر رخش سوار مي شود.  ديو سفيد در غاري مامن گرفته بود. ساير ديوان او را مراقبت مي كردند. رستم به غار تاريك قدم مي گذارد. با شمشير با او در گير مي شود. يك دست و پايش را قطع مي كند. با او گلاويز مي شود:

چو مژگان بماليد و ديده بشست. / در آن غار تاريك لختي بجست.

به تاريكي اندر يكي كوه ديد. / سراسر شده غار از او ناپديد.

به رنگ شبه روي و چون شير موي / جهان پر ز پهناي و بالاي اوي.

سوي رستم آمد چو كوهي سياه./ ازآهنش ساعد ز آهن كلاه.

تهمتن به نيروي جان آفرين./ بكوشيد بسيار با درد و كين.

بزد دست و برداشتش نره شير. /  به گردن بر آورد و افكند زير.

فرو برد خنجر؛ دلش بر دريد./ جگرش از تن تيره بيرون كشيد.

همه غار يكسر تن كشته بود. / جهان همچو درياي خون گشته بود.

رستم پس از غلبه بر ديو سفيد خون جگر او را بر چشم دربندان چكاند. آنها بينا شدند. سپس قولی را كه به اولاد داده بود عملي کرد. با نامه ي كاووس نزد شاه مازندران رهسپار گرديد. اما شاه مازندران به رستم پرخاش کرد. وي به نزد كيكاووس برگشته؛ اظهار کرد؛ چاره يي جز جنگ نيست. چند روز بعد به جنگ شاه مازندران رفت. او را اسير كرد به نزد پارسیان آورد. كاووس او را كشت؛ به پيشنهاد رستم اولاد را بر تخت شاهي مازندران نشاند.

ز مازندران مهتران را بخواند./  ز اولاد چندي سخن ها براند.

سپرد آن زمان تخت شاهي بدوي./  وز آنجا سوي پارس بنهاد روي.

چند نکته. در خوان 5م، اولاد مردی دهن بین است. او با اعتماد به مرد دشتبان خودی و سوءظن به غریبه، بدون دانستن علت نزاغ، از کوره در میرود.  چون موضوع نزاع ناچیز است؛ دعوای رستم با اولاد به پیمان / بده و بستان می انجامد. اولاد راهنمایی تا مقصد را انجام میدهد.  دربرابر، رستم وعده فرمانداری مازندران را باو می دهد؛ بطور تلویحی مرگ شاه مازندران را دربر دارد. در کویر افق دور را میتوان دید؛ ولی در جنگل و کوهستان رسیدن به مقصد نیاز به راهنما / بلد دارد.  این نشان میدهد که فردوسی در نوشتن خوان 5م آینده را در خوان 7م میدانسته.  لذا نوشتن این 7خوان فی البداهه نبوده. فردوسی پلات/ سلسله حوادث مشخصی را پیش نویس کرده؛ در4چوب پلات معینی کتابش را فصل بندی کرده است.   

چه در زمان اساطیری رستم و چه در 1000 سال پیش در زمان فردوسی بغل کردن میهمان، نه دست دادن امروزی با او، رسم بوده.  البته در خاور میانه و در اروپای شرقی، تحت تاثیر عثمانیها، بغل با گونه بوسی همراه است.  سنت بغل و بوس در اروپای غربی بین زوجین رایج است؛ در تصنیف ایتالیایی Bessame mucho  در افواه افتاد. در ورود آمریکاییها در ایران دهه های 30 تا 50 ترانه ای در افواه راه افتاده بود: آی تانکیو وری ماچ/ کمتر بکن منو ماچ. I thank you very much اکنون ضرب المثل برای صعب بودن رسیدن بهدف به 7 خوان رستم شبیه می شود؛ یعنی رسیدن ّبان هدف سخت است.

راوی در زمان رویداد داستان روی موجودات متافیزیکی اساطیری فوکوس می کند. در روایت از زندگی آنها، از کجا آمدنشان، گذشته و آینده انها، روابطشان با زوج و فرزندان برای ادامه نسل آنها، سلوک و سنن آنها شرحی داده نمیشود.  آین موجودات تخیلی چون رویایی ظاهر شده؛ نقشی بازی کرده؛ بعد ناپدید میشوند. رابطه اساطیر با رویا بوسیله برخی دانشمندان از جمله فروید مورد مداقه قرار گرفته.  برخی جانواران اسطوره ای نزد ملل مختلف مانند اژدها، سانتور، گریفین، از ترکیب اعضای بدن چند جانور درست شده اند.  گفته شده که رویا اسطوره تخیل فرد است؛ اسطوره رویای فرهنگ عموم است.

در خوان 7م کاووس بخاطر محرکه کین/ نفرت/ اشمئزاز، شاه مازندریان را کشت. علت اصلی این که چگونه در جنگ با مازندرانیها ببند گرفتار شد روشن نیست. ولی شکست و زندان در مازندران او را پر از محرکه نفرت/ انتقام کرده بود.   

 منابع.

دكتر جديدي، كتاب ادبيات، مدرس دانشگاه

http://www.amirparizad.com/index.php?option=com_content&task=view&id=1429&Itemid=40

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 19:13  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: خوشبختی

 

1

پرده بگشاده بر پنجره ام

ابر، نمد فیلی کوتاه سما

برگ ریز و باران

باد توفنده ی این صبح خزان

 

خم سر سوی دلت

گیس، تسلیم لچک

5 دگمه ی بلوز –

خط فاصل 2 فاخته دست آموز

 

میشی مردمک سمت دلت

سرخ غنچه لبان

اخم مخفی در ابروی کمان

بینی مهتابی

غم خاموشی غربت، بشر هوشمند نگران

 

تو در اینجا تک و تنها

تو در حال، در بند.

تو قناری حزین در قفس غربت و غم

سر دهی آواز سکوت، ناظر رنگ فصول

و جدا از ساعت، شهر خودت

 

آنچه مانده ست ز تو درپس ِاکنون ِتو است

راه ِ رفتن نبود ترا نشان

 

من ز تو دور شدم

وطن آری و تن من با تو

به تن تو، پیرهن الیاف درخت

سر و قلبت در قاب

دست و پایت بسته

بازگشت تنوان کرد به گذشته

 

ابر خاکستر کوتاه خزان

بال بر پنجره بگشاده وسیع

برگ ریز باران

همه باغ لخت و عیان 

 

*

ببین چگونه عکس تو ِچشَم به ِچشم

در ظهورش به ذهن خود.

تو در این عکس

بچه می نگری؟

آنچه مانده ست ز تو در اکنون

یا بجا مانده به دور، در میهن؟

تو به یاد از بیداد

مانده بر جا ز شبهای پلشتی درشت

به همه شهر، خیابان، روستا

تو چه اندیشه کنی؟

آنچه داری بماند در آنجا  

تو چه محصور به 4 چوب قاب

سر و قلبت باسارت رفته ست

از تن و پا جدا - مستطیل تصویر

دست و پایت بدرخت بسته نسیم

بازی مار و سمور در بالا

صف سار بر سر شاخه – نشسته بی سور

که ترا راه به بسته چه آسان قرق

که ترا پای به بند است و اسیر

نتوان پای بکوبی تو به رقص دوستان

یا بفصل شکوفان بهار

 

چه توان کرد

نرود حاشیه دیروز به وادی فراموشی سرد.

زیر باران، گریه جاری، در خیسی صورت پنهان.

سر و پای وطن خیس در آب.

مرغ طوفان در اوج

سرمدی تلاطم موج

نور و صدا

روزن رویا

آوای آرام آب

تو هستی بیرون

من ز تو دور شدم

 

در کنار هم نیستیم.

بین ما فاصله هست و سکوت

وطن از خود بیگانه

و تن تو من با تو

وتن تو نه با تو و نه با من، مانده جدا

هر دو گوییم به میهن، کجا

رستن از خاک وطن

بستن و شستن دست، لیک جُستن با هم

ولی دل من با تو بود.

سرمن دور از تو

و تو در سرمن.

من چرا دورم از تو؟

تو چرا دور ز خود؟

تو که تاریخ منی

آرزو و رویا

 

بر سر 2 راهی درخت

جای پای سنجاب

پشت به تنه درخت

 

تجسم شکست پار و پیرار

یک سره، یک سده، یک تن 

041104

در باره شعر ناموفق یادداشتهایی دارم. باید گفت برخی شعرها ناموفق اند- یا در سازماندهی ایده ها/تصویرها/عواطف یا در بیان با کاربرد زبان و آرایه های ادبی. اگر اکثر کارهای یک شاعر ناموفق باشند- آنگاه شاعر در کل ناموفق است.  موفقترین شاعران آنها هستند که اکثر شعرشان موفق بوده: فردوسی حافظ خیام مولانا فروغ شاملو نیما.  گاهی یک شاعر ناموفق یک یا چند شعر موفق دارد. کالبدشکافی شعر ناموفق کمک به آفتابی کردن ضعفهای شعر ی می کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 1:48  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: 4 فصل

4 فصل

در گذر فصول برابر منی-

بوم  ابریشم برف، تار تعلیق تماشای زمین

گلبرگهای سفید و صورتی در نسیم

الوان میوه های پرآب افتند بخاک

مرگ برگ با رگ خشگ در باد

 

من در خیال خود با خاطرات.

تو حایل من و شعر.

تنها با تو حلول کنم به دنیای شعر.

دستم بگیر، سائل عشقم، طالب هر 2 یتان

با تو به آن رسم؛ بی تو از آن دور.

با آن به تو آیم؛ بی آن منم مهجور.

گویی که تو منی، بیرون زمن ولی با منی.

این تو که ای؟ - عشق، شعر، شعور؟

این من که ام؟ سایه، سراب دور.

مطلق لانهایه سرمدی

شعرم تویی، ازل تا ابد- شعار و شعور، هم.

 

دستم دراز-

در تب لرز چانه شب

نزدیک ارتعاش مخمل شیطنت بنا گوش

زیر آبشار ابریشم شبق فرق فوق،

پرستش سجده صعود شکیل پیشانی

سایش انگشت، ستایش پوست، لمس سواد انحنا

 بر بال باز پرستوی خط طلب لب بالا

در طرح تاتار گونه ها

یاقوت خوشه لبها

بر آلاچیق رایحه و یاس

قوی گلو و پستوی تارهای صوت

شمال تپش توحید قفس سینه و جذبه

محدب لیمو لیموی معطر، مقعر طراوت لاله عباسی مادون

شرم پروانه سیاه لرزان منتظر

با قوس اغمای قول قبولی

تنظیم ثانیه های صداقت حدت وحدت

 

تو نور منی

سپیده ی سحری

عدل ظهر عطش

چشم نیملای ارغوان غروب

حرص و حیای شراب شبی

 

ای پیله ی نور و نرمی

وقت خوب نجوا و لمس گرمی

انحنای مطبوع اعتماد و خرمی

دمای تناوب صراحت محاصره

نی نمور خلسه کام مکث شیپور شب

تری برجستگی َخم ِ ُخمار و ُخرد

نبض تپنده دم داغ عمق

 

ای آسمان پرالماس لمس ستارگان خیال

لبریز باغ پر گل و میوه وصال

ابریشم قالی نقوش باستانی کمال

تماس تن من، تمرکز تصاحب جمال.

 

از داغ یاد تو، زوج شمع دیده ام مذاب

سرخ تپنده دلم کباب

خیال رسیدنت سراب

کاخ امل و آرزو، خراب

120105

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 20:45  توسط بیژن باران  |