علیرضا حسین آبادی: نگاهی بر شعر از تو
بیژن باران از تو
در لحظه اول نمیدانم از تو چه میخواهم. آن میدانم ترا میخواهم. در زنجیره لحظات: سرمای تار شب شیری سپیده سحر دمای تنهای ظهر شر شر آبشار پرش پرنده بدور غروب غربت غراب مسیر زرد مهتاب باز گسترش نور صبح، دور تسلسل روز و شب. ترا میخواهم؛ ساعتی نه بیشتر- ولی ساعتی مکرر! تا با تو شکوه شب سکوت دم سحر آزادی انفجار نور و ندای آغاز روز ایستایی ظهر نارنج شعله خورشید را تجربه کنم. ۰۱۳۱۰۶نگاهی بر شعر از تو
علیرضا حسین آبادی
(نکته یک) سلام بر بيژن عزيز/ "از تو" با تصويري گنگ و ناشناخته آغاز مي شود(نمي دانم از تو چه مي خواهم)اما از سويي در ساخت زبان اين تصوير هيچ گونه اتفاقي نيافتاده است. شايد حذف كلمه (نمي دانم ) در ابتداي شعر منطقي به نظر برسد. چون (مي دانم ) در سطر بعد آمده و مي تواند تداعي معاني (نمي دانم ) را ايجاد كند علاو ه بر آن موضوع ايجاز در شعر هم رعايت مي شد.از سويي ديگر همين زبان به نظر صميمي و تلاشي است براي نفوذ به درون مخاطب. همين شروع از زاويه اي ديگر حس هم ذات پنداري ما را به دليل صميمي بودن جمله بر مي انگيزد كه، تا آخر شعر پيش برويم (هم كششي شعر با مخاطب). شعر در ادامه تصاوير روشن و واضحي را ارايه مي دهد .اين شع هم مثل ساير شعرها سعي در ارايه ي تصاوير و حتا قابهايي است كه ما به ازاي تصويري بيروني دارند. {شيري سپيده سحر (كه شيري " به نظر نمي رسد صفت مناسبي در اينجا براي سحر باشد ويا حتا "سپيده " چون سحر هر دو صفت را در خود دارد و موجب تنافر معاني در اين سطر شده).
( نکته دو) دماي تنهاي ظهر (كه تصوير بكر و تازه ای است)، شرشر آبشار(تصوير معمولي كه از شعر فاصله گرفته)، پرش پرنده بدور (ابهام تصويري) غروب غربت غراب (تنافر لغت) مهتاب مسير زرد (تصويري تازه با زباني تازه) باز گسترش نور صبح/دور تسلسل روز و شب (بازهم تصاويري با ارايه اي ساده كه متاسفانه به ساخت زبان شعر لطمه زده است)در قسمت دوم شعر شروع با جمله اي مناسب آغاز شده ( ترا مي خواهم؛ ساعتی نه بيشتر) اشاره به ساعتی در خواست برای زمانی مشخص است . اما اتفاقی که در شعر می افتد و اوج قدرت شعر است " نفي سطر بالا توسط سطر پايين است. (ولي ساعتي مكرر) در اين بخش از شعر، بخشي از شعر بخشي ديگر را نفي مي كند و موجب تقابل معني درون متني مي شود كه به نظر مي رسد يكي از رويكرد هاي شعر در ساخت شكني معاني همين باشد. (ساعتي مكرر) وجه غالب معنايي شعر"از تو" است كه حكمي است در نفي زمان . اين جاست كه شعر به نفي خود مي پردازد. اما متاسفانه شاعر در ادامه باز هم اصرار به ارايه ي تصاويري بر آمده كه هيچ كمكي به هارموني معنايي و زباني شعر نمي كند.
(نکته سه ) در اين جا بايد شعر به پايان مي رسيد و در همين اوج شعر باقي مي ماند .ولي نمي دانم چرا شاعر تلاش در محدود سازي اين تصوير مفهمومي(ساعتي مكرر) در تصاوير بعدي را دارد كه ناقص و حتا در سطر هايي نمي تواند در اين شعر به جا باشد(آزادي انفجار نور و نداي آغاز روز). آن آغاز و شروع شعر كه مبهم و گنگ شروع شد جوابش در همين سطر است، براي ( ساعتي مكرر) با تو بودن. حالا در كجا؟ در تصاويري كه در سطر هاي بالا شاعر گفته است. بيژن باران عزيز در تمامي شعر هايش تلاش مي كند كه با زباني ساده و گاهي اصرار به ارايه ي معاني جديد با ساختي متفاوت( هم صامتي، هم واژه اي و يا هم معنايي در چيدن كلمات مترادف كنار هم) شعري متفاوت از گذشته و ديگران به مخاطبين ارايه دهد. گاهي اين تلاش با موفقيت روبرو مي شود و گاهي هم با افت زبان . كه يكي از دلايلش اصرار و اجبار واژه ها توسط شاعر به ارايه ي معني در شعر است .به عبارتي ديگر شاعر سعي دارد كه كلمات حتمن وظيفه ي به دوش كشيدن بار معنايي را بر عهده بگيرند. (يعني تزريق يك انديشه ي از پيش طراحي شده به درون شعر) و اين موضوع در شعر امروز به نظر به ساحت زيبايي شناختي زبان آن لطمه مي زند. بنا بر اين بهتر است بيژن عزيز.خود را از قيد بيان حتمي معني در يك شعر برهاند و به فكر باز توليد معاني از طريق واژه ها بر آيد نه وظيفه مند كردن كلمات به معنا.

ماگنولیا
