تبليغاتX
شهر شعر
Andrea Bocelli: Bésame, bésame mucho..

شهر شعر

برای نشر اشعار بيژن باران و نقد شعر برای شبکه ی شعر-دوستان فارسی

بیژن باران: زمان

 

زمان
من می مانم، رود می رود.

رودخانه ای در من می گذرد.
با ترنم لحظه های حباب
در بیداری و خواب
از روی ردیف موج و ماسه؛
لاک پشتی می پلکد، در کناره.
از کودکیم مرا دور می کند-
عصرهای تابستان گذران، دوره گرد،
می خواند کوچه باغی؛ می شد دور.
خمیازه خواب چادر شب را بر سر می کرد.

رود از سکوت کوه
به هیجان موج دریا می رسید.
قصه سکوت را گاه زمزمه؛
گاه می خواند با خروش.
گذر رود، پشیز لاک پشت مانده بجا در دور.
رود می برد با خود
قصه سکوت کوه.

رودخانه ای در من
از میان خاطرات درختان و دشت
- در کنار، چوپان نی نواز
بدور او، بع بع گوسفند، عطسه بز-
دور می شود.

رود می رود
برای زندگی پویا، بیدرنگ
از میان سکوت صخره و سنگ
ایستایی ابدی مرگ
زیر تشعشع آسمان.

رودخانه ای در من جاریست.
زیر ستارگان نور
گذشته های دور
کوههای کبود
یادهای نامطمئن
بادهای فراموش.

رود می ماند، من می روم.
070708

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 7:19  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: بهار سبز

 

بهار سبز

بیژن باران

بهار با ما باش!
از بام سبز، از در درآمدی
با حجم شکوفه های سفید
با رایحه ی امید-
کفش سرخ لاله بپا.

ای دختر خورموج
با سورمه ی سیاه 2 چشم دورنگر، 
پیشانی بلند هوش
بر قامت آلاچیق غرق گل
جدا ز کشتی سندباد بحری-
افسانه های 1001 شب دراز و دور.

ترا دیدم خرامان بر فرش آبی خلیج
خوانا به خط نور
رخنه به خاطراتم کنی.
دور شوی در افق، در موج خورشید عصر
در هاله ی زر و سیم انفجار قلب غروب
پنهان شوی در پشت نخلهای ساحلی غرور.

ای بهار! گلهای تو بسوی نور باز شوند.
در طراوت شب، نمور و خمار
کف دست نسیم بر کمانه های کمر
انگشت جویا ز چاه کور 
سوی قنات تار و نمور.
در مخمل هلو، در چاک شیب شوق
بر غنچه ی خجول خون
بر خورد و خال، خماری خوش
با لرز مرز درز
آغاز هست و نیست
آنجا که من و تو به او منجر شود
با ورود گریه و ناز
با جدایی از تو، در نهایت از ما
او بزرگ و برنا
از ما جدا
در فلات و خلیج
در جستن تاریخ و عدالت
بر صفحه امروز، پاهای کوچک دیروز
رو سوی فرداها
دور شود از ما

ای مادر زیبا
ای پیوند خیال، خون و خانواده
ای خیس، خوشی، خنیا
چه خرامان بر دریا
دور شدی ز ساحل خرما
بسوی نور، 
در حزن نغمه چگور،
در ابدیت گوی گردان گنج 
روزی برنگ زر، روزی برنگ سیم

من با خاطرات ویران
بر خط ساحلی؛
بر سرم، سفید مرغ طوفان..
0405 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 2:24  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: تو مرا

تو مرا

بیژن باران

 

تو مرا به دوزخ می بری

اگر چه نیست با کودکی زیاد فاصله ام.

 

در این تابستان داغ

جرم است کوتاهی پوشاک

تو در دقایق بزرگ

در لحظه های کوچک

مرا به لبه زوال می بری.

جهان من

با ظرافت مرکز

فقر و عقبماندگی پیرامون

2گانگی را در خود دارد.

مرکز به جهان رویا وصل.

پیرامون به گذشته.

 

با محاکمه ام برای فکر بزه ها

تو مرا به دوزخ می کشی

بسوی جهنم فردا

که امروز آغاز آن است.

تو میمونی بر گردن منی

از شانه هایم دور نمی شوی-

در خواب و بیداری.

  

دادگاه رفیع قدیمی

ثابت نکرده بزه مرا؛

ولی تو مرا بدوزخ می بری

از همین حالا.

 

با آمدنت به شهر

عصر یخبندان آغاز شد:

گلبوته های ظریف پرپر بر خاک.

 061509

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 2:56  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: تغییر

تغییر

بیژن باران

 

دیو بر دیوار

سایه شب است.

خفاشان سیاهی بر فراز

نوارهای خفقان پرواز

را بین دیوارها می کشند.

گله شغال شاغل هجمه.

تکیه خدعه بر مخدعه قدرت

تاریکی وسعت نور ممیزی می کند.

 

وقاحت شب

مقاومت نور

غروب سلطه شب.

 

در چند گامی، سواد صبح.

خیابان زیر اتحاد پا

درختان در رفاقت سبز دست

پرندگان با طنین تاریخی صدا.

 

تغییر در آستانه ورود بشهر.

رسیدن به لبه روز

آسانسور ندارد؛

پلگان رفیعی است تا بام آفتاب.

061509

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 4:34  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: صلیب

صليب

 

آنگاه همه فرياد كرده گفتند او را

هلاك كن و برابا را براي ما رها

فرما× و او شخصي بود كه بسبب

شورش وفتنه اي كه در شهر واقع شده

بود در زندان افكنده شده بود×

انجيل، يوحنا. 18:4، لوقا 23:189

 

در آسمان انبوه، رگه هاي نور مي بينم؛

بر فراز درختان كهن، شاخه هاي خشگ.

 

ماه همچون كبريتي مشتعل

از لابلاي انگشتان ابرها مي گذرد.

ابرها.. آري، ابرها،

پيش از اينهم گريسته اند؟

بعد از اينهم خواهند گريست؟

آن زمان ها بر سر عيسي مسيح،

اين زمان بر سايه ها.

 

باراباس، اي مصادره كني كه جسم سنگينت در خاكدان زمين ماند!

تو نيك مي پنداشتي.

نو بر خاكستر كهنه است.

باراباس، اين تو بودي كه شهادت را

به مسيح وا گذاردي!

انوار نام را از فراز صليبش تا بي نهايت دواندي.

باراباس! قابل پرستشي،

چون انساني.

(كوشش من هممين ست.)

باراباس! خوب دريافتي،

آنجا كه سكوت هست، هيجان نيست.

زندگي هيجان است.

 

آنگاه كه پشت به افق آبي

مي روي سوي روم؟

طنابي از ميان جرسها و تيغه هاي نور

- منعكس در آيينه هاي آسماني-

از پشت، سوي تو مي چمد.

 

ولي براباس تو سوزاندي،

بيرون و درون را.

روم سوخت.

خورشيد گريخت.

 

تو آرام بر فراز صليب

به آبهاي دور

- گريختن هر چيز را-

نگاه مي كردي، بدرد.

 

صبحگاه آمد.

صليبها درختان بودند-

كه حيات را بر خود نگه مي داشتند.

و دارند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 2:39  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: ماه عامیانه

ماه عامیانه

بیژن باران

 

شب که میشه – یاکریم

برای جفتش میخونه.

توی ِ نسیم، رو پشتِ بوم

عطر اقاقی ویلونه.

 

تو پنجره، شهر تفته

از تک و تا میافته.

چراغا روشنی میدن

کوهها تو تاریکی میرن.

 

ماه شب 14 ، میاد

تو آسمون ولو میشه.

لچک ابر وا میکنه

تل طلا جاری میشه.

 

مواشو مهتاب از پنجره

روی قالی پهن میکنه.

میخکِ سرخ ِروی میز،

تنهای تنها نشسه.

 

صبح که میشه یاکریم

برای جفتش میخونه.

رو شاخه ی اقاقیا

تو نخ پرواز میمونه.

*

تو خیابون صدای صبح

رو پشت بوم صدای صبح

پشت دیوار صدای صبح

داد مردم صدای صبح

062009

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 21:41  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: نسترن سرخ

100 سال از سرخی غروب جنگل گذشت؛

30 سال  از تابستان خونین خاوران.

در پاکی برف 16 آذر، سر سیاه زمستان،

مژده! نسترن سرخ ما

دو باره با جوانه های برومند برای بهار -

در محاصره وراث مالکان دوزخ.

 

در این هوای فشرده و فشار

از سبز شمال، آتش جنوب؛

تا نخل خاور و باختر پر چکاد-

پرستوهای برابری در هوای آزاد

با فریاد:

 

"باغ ما پادگان نیست."

این پاسخ محکم به حاکمان

بر تخت قدرت است.

120507

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 4:51  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: ریزتن

ریز تن

ماییم: ویروس، باکتری، کپک، آمیب؛

حشره، 8پا، 6 پا مالاریا، قارچ کچلی، سرما خوردگی،

ما طعم غذا خراب کنیم، مسئول مسمومیت سالمنالا.

در روده و دهان 2پایان، 4 پایان زندگی کنیم.

ماییم 9دهم ساکنان رو و توی بدن-

همه و همه، بدون واهمه و همهمه.

ما در جمع وسیع خود خدایی نداریم.

ریزتنان جهان متحدند.

مارا کسی خلق نکرده است.

ما بکسی مدیون نیستیم، کنیسه و کلیساهای رنگارنگ نداریم.

ارتش ما تباهی و مریضی می آورد.

ما رهبری نداریم، تشکیلات ما افقی است.

اندوه و تعب، درد و تب، شکنجه و درد،

فساد عضله و رگ، سیاهی و سرگیجه و مرگ

ایجاد تبخال، سوزاک، هرپی، سفلیس، امراض مسری، مقاربتی

رده ما از پروتینها، همجنس زندگان است.

ما مخرب حیات در جانواران و نباتات

مخالف شادی، زیبایی، جوانی، تندرستی ایم.

آلودگی محیط، کار ماست.

تولید مثبت نداشته، آب را ناپاک

هوا را پرآلاینده، حیات را کوتاه میکنیم.

آتش، ما را ازبین برد؛ کربن کند.

دارو و پرتو دشمن مایند.

صلح و صفای انسانها مارا عدوست.

چون قهر آنان نسبت بهم کار تباهی مارا انجام دهد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 6:36  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: سفر

سفر

            آقا مقصد را می شناسند؟ - کافکا
چه کنم با این همه جاده اسفالت-
و نبود جایی برای رفتن؛
وفور ترافیک تا مرحله قفل-
و نبود خواست رفتن.

این روزهای من است -
در خطوط شعر جای گیرند.
این زندگی من است –
در کلمات محصور.

در انتهای جاده مقصدی نیست.
انتظار مرا کسی نمی کشد.
من از نهایت تنهایی آمده ام.
در دیوار های شب محصورم.

حد تاریکی وسعت نور ممیزی کند.
سایه ابر بر بلند غرور نخل
عطر عمیق شیرین نارنج و یاس
زیر زرد ماه داس
در نیلی بیکران آسمان کاس.
*
باد سرد در سبز نخل و نارگیل
بهار در راه از سواحل لیمو و نارنج.
 زرین پر* بال زند در پنجره؛ آب، در جو روان.
 گل کاغذی روسری زمستانی بکنار زده –
 فراز حصار، نسیم پذیرد.
011406
* hummingbird
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 5:6  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: دیوار

 دیوار

تغییر بوقوع نخواهد پیوست اگر ما منتظر کسی دیگر یا زمانی دیگر باشیم. ما کسانی هستیم که در انتظارشان بوده ایم.
ما تغییری هستیم که بجستجویش بوده ایم.
- رییس جمهور باراک اوباما.

             به استقبال از "تحشیه بر دیوار خانگی" پگاه احمدی-
1

غزل پرواز بر تاریخ کهن دیار
ديوار هندسه شهر است
زير بال ابديت پرواز
در تکامل تمدن- ادوار 7 خوان زندگی از گهواره تا گور.
سياهي محاصره ماه در بروج فلکی؛
كسوف عدل ظهر تابستان؛
نهايت مدار صفر سفر ماهي
در منحني ل- گون جذرو مد؛
سد جلوگير سیل جاري ز كوه بسوي دريا؛
در ادامه راه-
2 شانه ستبر دره زیر پل،
ردیف طوق بازوان برای تونل،
دیو- آری، ولی در خواب؛ نه در دیداری.
ملامت افق است- فاصله انداز نخل و نارنج.
ديوار- كدورت نور؛
سالار سايه بيرمق است-
با ذات گوناگون:
پرچين، آب، خندق، بوی اوره نشانه سگ، شيار،
جرز آجر، سفيدي گچ با هلال هشتی، سيمي خاردار،
فيلي سرد ساروج، ظریف پشم و پرلانه، مستطيل چوبي تكرار.
دیوار، ذوزنقه سنتور زیر مضراب سمج باران.
2
در كوير جدا ز كاروان
پاي در خاك و خار با ملخ و سمندر بیقرار.
پشت به افق شنگرفي غروب
هراسان بر زمین ز خشکی مستمر،
با بازوان برهنه ی مناره ، دستار ابریشم یشم سرغول گنبدی
رو سوی آسمان با تضرع طلب کند باران.
در حومه، باغ خفتگان زیر خاک، بالش سنگ با خط شکسته بر سر،
رفتگان با برگه پزشگی یک سره
در مخروط معراج بخطر اشعه و موج ذرات باردار خلاء آسمان؛
میعاد اندوه یاد بازماندگان.
چشمان سرمه دار، لبان لعل، افشان موی شبق – محاط مقبره
سر باندازه گنبد- دهان تاریک ستم اعصار گشاده با وحشت 2 دست بر سر کوبد.
بوفی سر بچرخاند با 2 گرد سرخ ساطع از آن اشعه ی ماورای قرمز.
از ارواح آزادگان در بند بزیر خاک- طنین رهایی تا ابرها رسد.
در امتداد، ديوار تپه های آهکی دور-
خفته جفت فاخته در شیار آن.
ستون فقرات افقی قنات با قائم دنده های چاه و چاهک
از کوه تا کویر- در تبدیل زرد خشگ وسیع به جزیره سبز زندگی
حامل عصاره ی حیات و هوس
آبیار غنای طراوت خمار جالیز کدو و خیار
کاریز و چشمه ی چکاچک زوج قلوه سنگ – در خزه خمور خیس.
بلوغ بر اسب ابلق، کنار بید مجنون، چوپان شاهد-
در پيش، چشمه ي آب ارگ، چكان -
كولي كوزه بدوش
گیسو فشانده، زیور بگردن، شلیته بکمر، سفید گیوه بپا،
لبريز، آن زلال
با ترنم دوبيتي بابا:
"رفيقان قدر يكديگر بدانيد.
اجل سنگ ست و آدم مثل شيشه."

شبی كه درویش دير به ديوار شهر رسيد.
بوفی بردالبر حصار در تناوب تکرار: کو! کو!
در زوزه ي شغال دور، بر يال ماهور.
دروازه بسته،
او در خيمه ي شب نشسته.
زیر سر کشکول، چشم به نقش ترکمن قالي نور ستارگان؛
بر خاك پاي ديوار، خسته.
نجوايش با يادها، آهسته.
به پشت، مجمر زعفران ماه؛
زیر 7 ستاره بادبدک فلکی-
دوران دب اکبربا مرکز ستاره شمال که کوروش را به بابل
سوی آزادی قوم یهود ره نمود-
با تداخل آموزه های اهورایی فرشته، معاد، توحید و موعود در فرقه فریسیان.
درویش صبح به دروازه، قلندری دید؛ سرحرف باز کرد؛ اختلاط آغاز کرد.  از زورخانه کرمان و یزد - با درجی که ستون نور را تو گود می آورد؛  از شیرخدا خوانی، موسیقی رزمی، شاهنامه و رجز خوانی داد سخن داد. درویش از گرمابه تمیز با کاشیهای مینایی و ساروج، تون آتشین داغ و خزینه بخاردار، از چوگان در میدان وسیع ، کاروان سرای عباسی با بسیار حجره و حوض، گلدسته و گنبد محاط برردیف نارون و چنار کنار جوی، جالیز و باغهای پر میوه، بازار بزرگ و 4 سوق و حجره 2 در، و سرانجام از زورخانه با کاشیکاری، پاشویه، پهلوانهای پیل پیکر و فرز میل زن، کنده و کشتی گیر، رژه صف جان نثاری با شیپور، طبل و دهل- با آب و تاب تعریف کرد. چشمان طرف را از اعجاب و تحسین خیره کرد؛ تا او از حقارت مشاهدات خود در شهرستانهای سر راه شرمندگی حس کرد. درویش از صف طبق کشها برای حمل جهازیه عروس از خانه ای به محله ای دیگر نقالانه گفت.   همو سفارش کرد حتمی از آنها دیدن کند؛ با مردم گپ زند؛ از گوشه گیری بپرهیزد. چون مکاشفه و اشراق منجر به کتابت ابیات درست دستوری نامتناظر با واقعیت شود.  واقعیت در تجربه، محاوره، علوم دقیقه مانند معماری، هندسه، ریاضییات، نجوم، جبر، گیاهی، طبی، رنگرزی، نظامی، حرکت، غیره تبیین می شود؛ حقیقت از تلاقی قرخورد نظرات و آرای مردم. ادامه داد که او از کار کردن در ساختمان 33 پل کلی علم و امور اجتماعی سلوک با مردم را یاد گرفت.  گفت چون کتاب گران است؛ جمعه ها به کتاب خانه شهر رفته، آثار گذشته گان را با شک فلسفی و برهان ریاضی  مرور کند. نتیجه گری کرد: اصول علمی زیاد  نیستند.  اهم آنها: علیت است که هر پدیده ای دلایل ظهور خود را دارد. دیگر روش علمی است که شامل تحلیل، تجزیه/ ترکیب، وحدت / تضاد، بقا/ استحاله ماده می شود.
3
ديوار خانگي براي تحشيه ي ماناي زن؛
با فریاد مادر، گریه نوزاد، گهواره عطوفت-
امتداد نسل در حفاظت كودك، زمزمه شبانه مادر:
لالایی گویمت خوابت نمیآد/ بزرگت کردم و یادت نمیآد..
اندازه قدش هر نوروز با مداد پدر بر دیوار؛
ابتداي الفباي ابجد،
ديوار، راه محاط گربه ي كوچه؛
سكوي پرش سار كنار باغچه.
طفلی تو حیاط تکرار کند:
سگ به گربه گیر می ده/ غش غش موشه اون گوشه.
مورچه شتری، تو کاسه/ شیرجه می ره رو خوشه.
محبس حوض ماهيان-
مانع ورود رود به دريا.
اوراق زمزمه هاي پیاز تنهايي.
زمان گذشت، جهان دیگر شد.
کودک نه کمک به کشاورز کند، نه بخانه برگردد.
زن ساعت بمچ، پشت میز کار، در اشکوب دوم شهر.
زاد و ولد ثابت ماند.
4
ديوار ، حريم ناموس و نوازش
ملافه تسطيح برجستگي ها و كمانه هاي دل انگيز زميني؛
آغاز تبدیل عشق ذهنی به سطح بصری و ایجاد حرارت حرکت حجم.
شلوار و قبا، آویخته.
در برابر نور و نگاه؛
چادر و خيمه گاه.
در استادیم 100 هزار نفری، دروازه بان تیم ملی فوتبال
توپ را چو قرقی در هوا قاپد؛ آرش وار شوت کند به دروازه مخالف.
در بخش خواهران، آناهیتا پیچیده در محجبه در این وسیع پرشور-
فقط دروازه بان بیند.
نگاه هردو ترکیب لحظه شد.
در بالا ابرهای تحرک و تراکم با رگبار
بوم قالی تارهای چمن و آسمان پدیدار-
1000 ها چتر چون چادر 40 تیکه ای گشوده شدند.
شب ایمیلی برای او زند؛ با گوشه بادام چشم پاید تصویر بازی روز بر شیشه ماهواره ای؛
با لعل اشگ به رو، به مادر تنگ نفس با فشار خون، رو کند:
"من او را می خواهم؛ بیش از جان خود."
بیرون، دیوار به باد گیر دهد؛
باد با نسترن لاس زند.
شب خواب دید: درخت سیبی کنار نهر آب-
ملتهب از مکتب ماهیان سرخ، شناور در جهت مخالف.
شانه بسری به شاخه نشسته.
ماری سرمسی برقص سرخسی در سبزه ی کنار
چشم بر پرنده قفل کرد، شد شق چون عصا اما
سیبی سرخ فتاد و خورد بین 2 چشم مار، 
باهم غل خورده تا تصادم ترشح آب.
آناهیتا با تحیر چشم باز کرد؛ در اندیشه معنی خواب.
برخاسته؛ نقاشی روغنی خود را با رنگهای سرخ و نارنجی داغ کند.
دروازه بان موتور سوار: صیاد مخ زند از دور شکار،
نبش کوچه درختی سبز شده؛ اندیشد:
آناهیتا! دیوار ترا مي بلعد.
ترا از من كتمان كند.
دلم برایت قنج می زند.
هر روز كه از كار برگشته،
در بغل، تابلوهای رنگ استوا؛
به كوچه و خانه خود خفي.
روز بعد آماده ي كارزار زندگي..
5
آخر بهار، آیینه ی میمون خنچه ی عقد، سرور ازدواج،
رقص، آواز، موسیقی، میوه، طعام و اشربه،
کامرانی عشق عاشق و طراوت طرف؛
سحر محاصره ی حلاوت حلقه، بند به انگشت، تلاءلو ی مهر و مهریه
انگشت عسل بکام جوان جفت،
شب در خواهش دراز قیرگون تار کسوف سوی مقابل شب،
هاله زر حلیم حلول بر لبه انحنای نکاح -
بی کسالت سکون نکیر دولت نخفت.
داماد بپاي ديوار كمانه اي تنت، آناهیتا-
زائري با حوايج غريزه و غيرت
دست بر ضريح شرف و ناموس كشد -
داغ در معرق پر تپش
حال و حوش حشر، دروازه بان در شوت آکبند باه
عمود وتر به قوس حرص حلال
مناف در کفاف زفاف به کوه قاف یا اکناف، بی مصاف، شفاف
ساري سير، به سور و سكر،
سرمایه به خال، دایه به کنایه کمنی،
ترکیدن آلبالو، لذت درد گذران،
قرين و قايم درجي ورود وحدت.
واي! آخ! امر خفن خصوصي و خلوت
گوشه دنج تارتر دور از اغيار،
زبر به زیر، میانه در میان-
تلاطم خفگی خیس لختی داغ
لبو، لبه، لاله، لابه، لبالب، تراش چمنی و سمنی،
سایش و فرسایش، گردش و چرخش،
کوس خروس، بوس عروس، سرخی شفق!
کنار انجیر پُر بَری-
مار سر کند به آشیانه ی نرم سار؛
بغض بیضه در سفیده زُخم سرازیر دهان سرشار
سپس فرو شود در ترک دیوار.
6
ديوار درخت است- مانع پیوستگی، يگانگي؛
گسستگی رسانه و ارتباط.
آب و باران را پس زند.
در چال و چاه پنهان است.
ديوار - پایین پيرتر از چينه، دورتر در زمان.
قائمي است در زمان مايل، ناپايدار؛ افقي آن، سقف و كف؛
بن در رقص تموج تخریب آنی زلزله، ورچیده خاك.
خط شنی کویر در معبر باد، خرابه گذشته ی آباد؛
نیت به ماندن؛ اما نمانا!
چينه بزير كوبه هاي باران، تگرگ و برف، آوار آفتاب
**
ديوار سكوت عميق تر از زخم.
تجسم جدايي، تنهايي، تبعید، بي كسي، غربت غروب، غيبت قوم
ستر ناله و اشگ
حد فاصل من و تو
من و محيط
تو و محيط
فاصله بين من و ما
ما و شما
خون خموش او، خشاب خشم آنها.
ديوار را موش، موش را گوش؛
باشد ابر سياه بين ما و ش+ما.
شمدي بضد هجوم پشه.
لحاف تحصن و حفظ از "هوا بس ناجوانمردانه سرد است."
ديوار نازك نامريي زمخت-
فرمان، فرموده ، امر اكيد شفاهي، فتوا.
دیوار کوتاهتر اكثريت بيرون، مقابل اقليت داخل.
دارنده مستطیل 2 سر-
ترسیم رئوس ظن برتکثیر دیوار تقصیر؛
رباعی عقیق سرد عتیق-
محور ذهنی ناظر بر
پندار، گفتار، کردار؛
مختصات رابعه ی دیوار
بر مکعب ها، استوانه ها و مخروطات آزار.
ديوار، ايمن ظاهري
در هجوم هجمه ی موج فوج خفاشان ظلمت-
نرده محاط با مدار بسته و فواصل معين مسلسل؛
انتهای جالیز جوان خفتگان،
سروش لعن آیندگان.
ديوار سد صدا ست؛
پرده مانع نور.
منشائ ناپايداري و سردي،
رعب و بي خبري،
سنگيني بر فضا و محيط بين ما.
ديوار قصر و حبس، كاخ و كوخ،
مرز بين دو همسايه،
تمايز است- تفرقه و جدايي.
کندوی 6 ضلعی 72 پردیس اذهان وسواس و تفكيك 72 ملت-
كه خود در ابَر جدار نسوز جدا از جهنم است.
7
ديوار تاريخ است – مرز ديروز و امروز
تابلوي ناتمام- برآن
يادگارها و علامات فراوان
روز شمار زندان
با ترشح قطرات پي درپي خون آزادي و شرف.
طومار نام مخبران شهید جهان-
ابدیت الواح بلور با نامها و تاریخ در نور ملون آفتاب*
آری، ديوار تقویم قیام؛ رج جزا،عقوبت و مکافات است.
خود، نيز تاريخ؛ خود، هم كتيبه قدر باستان؛
طنز فرد بر ديوار: "خط نوشتم که خر کند خنده."
کنار تابلوی شهرداری: "لعنت به اولیای کسی که اینجا بشاشد."
يادگاري براي آيندگان – رویت انديشه در قباي نگارش.
8
اي تحشيه ي مصور رنگين مغاکهاي نئوندرتال
استتار استخوان داينوسور در غارها و قبور؛
پرده رقص شعله هاي آتش و دود، جذبه قارچ و جادو؛
دالانها، اتاقها، سرسراي خالی بي سقف شهر سوخته، تپه فردیس.
اهرام ثلاثه- در تخیل کاهنان بیمو انعکاس ثلاث کمری کهکشان ارآیون بر خاک رس؛
انباشت ارزش بازوي بردگان،
تمدن!- اينگونه در کتب نام برده شده؛ بهره كشي تا دم مرگ- عربده سزار در کشتزار دیگران: Veni. Vidi. Vici. {آمدم. دیدم. گرفتم (فتح).} 
بربريت مجلل با تبديل انبوه كاراز بام تا شام به تراش صخره و سنگ
عمود بيلاخ امپراتور برده، درراس جایگاه مسلخ کالسیوم-
پس از مصاف نافرجام گلادياتورهای هم بند وحوش درنده؛
هورای عصبی دور گودنشینان، فوق فرق صف کاجها.
دیوار طویل مرکز زور و آز، برابر اقوام افقي بربريت با شوراي ايلات شمالی.
این دیوار دو رو-
در پشت، تمايل سردي و توطئه ي سكوت
استتار دزدي و عدم وجدان؛
كتمان 10 فرمان موسي ز کوه بر پليدي دره.
مخدوش، نجوای زرتشت با ستارگان.
در دور، برق سرنیزه های ماد در شکست بین النهرین بیداد با نقوش حجاری؛
کوره های مفرغ زروانیان لرستان؛
تیرکش سواران سبک پارتی، چنگ نکیسا و رودکی، عود باربد از پنجره های شوکت و شور،
فصول 1001 ماجرای دور و نزدیک نقل در شبستانهای قصه و غصه.
در روبرو، موضع زينت منشور میخی آزادي ملل كوروش.
ناتوان از تحمل سنگینی فشار زمان در تخت جمشید.
سایه بان جاده ابریشم و ادویه از فلات.
چروک لرز در جلال ارگ خشتی بم
در بارش شهاب تابستانی.
ديوار، معبري مجازي به گذشته –
ضجه ربیان پشم سرجنبان يهود به تخريب ناموفق فاتح نظامي معبد اورشليم
فرسنگهاي فرسوده در چين، برابر يورتمه یاساي صحاري گبي.
امر علی بابای 40 دزد بغداد در برابر گنج:" دیوار برو کنار!"
ارتفاع غرورکتیبه، طنین ناله ي فرهاد در بيستون
بر خالي تلخ سكوت شيرين پنجره.
آتش كاخهاي كشورگشايی مايان، اینکا و ازتك-
فدیه جوانان برای تداوم قدرت، بدیهی بود.
صاحبان مغربی در قاره سیاه، اسیر به دریای کاراییب ،
با کشتیهای غربی بادبان گشوده در تازیانه کف و موج
گسیل طبل بردگان برای قطع جنگلها، کشت قهوه، نشای نیشکر،
در برگشت با صدور سبدهای تنباکو، سیب زمینی، گوجه فرنگی و ذرت در باراندازهای قاره قدیم.
تزيين لطافت و رايحه ي الحمرا.
رعد سرخ بابک در زبر، برق نیلی مزدک در زیر – 2 سر رنگین کمان رهایی تاریخی فلات.
حصار قلعه ي اسسين الموت.
توپ مروارید آلبوکرک در هرمز با مشت سرب انفجار
خاموش در سده بعد- زیر تیر پیروز صف صفویان در آبهای خلیج فارس.
حاشیه كوكب و آفتاب گردان ارگ آقا خان محلاتي.
اي تجمع تصوير متحد مصر علیا و سفلا با ورود آریایی قرص خورشید با 2 بال باز رآ، صف غرور ستونهای آپادانا، انحنای مطبوع الوان آبی كاشي اصفهان،
گرمابه فین با خونآبه ی کبیر تجدد تهران
سیل فنون و فرهنگ غرب به فلات
در ازای نفت، ارایه پلاستیک و سرعت
با حقوق محفوظ اقشار و محیط.
توشیح سند استحاله مملوکان صاحبقران به صاحبان مملکت؛
با 3 توطئه شمال، غرب و جدید، پس از پل فیروزه ی پیروزی-
در سوت ممتد قطار تصادم با عشقی بزرگ ز نیای ارانی گلسرخ پویان؛
اشجار شکوفان سیاهکل،
رگبار بد تابستان، وزش کندی برفک سفید،
ریزش بهمن سیاه و سرخ؛ سپس، خرمن خام سبز-
فرو خردی مجسمه های طاغی در طغیان خلقهای عاصی.
ارتفاع خانه منفصل از مزرعه درانتفاضه فلسطين!
برجهاي مشبك شيشه و سیمان،
گذار خواسته به نیاز و حق تملک،
قفسهاي غولين برجهای امروزي شهر!
9
ای خاطرات خوش جوانی جوامع اولیه بی قیم-
برابری حقوق همگان فزون بر طاعت طبیعت-
فردا حقیقت تان بوقوع پیوندد!
ای تمدن بدوي بي ديوار!
آه اي ايلات ييلاق بختیار
سوی افقهای شبدر و شقایق، امیدوار؛
اي سرخ پوستان بلند گیسو، پَر بَر َسرِ منقرض ِقاره جديد -
نيمه لخت مسی قرمز، رها در سنت زيباي ايمن آزادي؛ از جنايت و بهره کشی رها!
بشریت بشما خواهد رسید.
رها از فقر، طولانی هم خواهد زیست.

ديوار سد تخيل نيست.
معبر تاخير آزادي، بله!
ولي پلگان تعالی حقوق شهروندي، نیز.
كتيبه شعر سعدي بر مدخل سازمان ملل:
"بني آدم اعضاي يك ديگرند.."
از ترک ديوار سنت، پیداست:
آستانه سده ي عبور از تجدد- روشنایی مشعل سرخ المپیاد جهانی؛
بلندي درفش رهايي شهري، زيبايي، آزادي، جواني؛
بالاتر، پرواز کبوتران سفید عدالت و صلح بر سبز زمینی-
در نبود مرز، نبود دیوار.
240704
* موزه بیرونی نیوزیوم، رازلین- ویرجینیا.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 7:4  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: مناجات

مناجات

          من با کمر تو در میان کردم دست./ پنداشتم ش که در میان چیزی هست. - حافظ

مناجات

دخترا وصل تو خواهم/ كه تو با حال و صفايي.
نروم جز به ره تو/ عشق من را تو وفايي.

با كلام و گرمي خود/ ذهن و جسمم را غذايي
بدون برگ قضايي/ توي اين عصر كذايي..

عهد ما آتش و باران/ دو دگر خاك و هوايي.
تو زمين و آسمانها/ ديهيم عشق را لوايي.

هوسهاي تو ملوسند/ چون هديه و صلايي
سرخ آتش شقايق / توي مرزهاي ولايي.

تو مريدي و مرادي/ تو رفيق و آشنايي.
نظرت بلند ابر ست-/ با مروت و غنايي.

دگمه تلفن همراه/ تو به انگشت بسايي.
با صداي نرم مهتاب/ توي ذهنم چه رسايي.

همه شب پرناز و عشوه/ با طراوت و عطايي
عطر مهتاب، بوته ي ياس/ در ظهورت بي خطايي.

دخترا دست به دستت/ كه تو آرام و بلايي.
در كلام، مهر و نازست-/ بر كمر باشد جلايي.

پس شيدايي هجرت / رام و رامش بودايي
توي حمام، بي ردايي / تو چه با ناز و ادايي.

سر سفره ي حضورت / برسم من به نوايي.
بعد از اين همه فراقت / نبود دور سوايي.

تو شليلي، تو هلويي/ تو همه دردم شفايي
شب و روزم پر زتو بُد/ که تو بی جور وجفايي.

گشنگي – بوي محبت / تنور داغ نانوايي
مزه و عطر حلوايي / آمالم را شنوايي.

هم ستاره، هم شهابي / نباشد بحث و دعوايي.
حضورت صدا و سودا / تن و جانم را ماوايي.

سينه ت قفس 2 قمری/ پر کمانه، انحنايی.
با زبان بدوی وحش/ پوست بر پوستم مانايی.

از 3 كافت، كام، اول/ آن 2 ديگر شور غايي.
بر لبت عناب و پسته/ وآن خمار قليايي.

گل پُر پَر ظرافت / لب من بر باقالايي.
موز و ليمو، عطر نافه/ روي قالي ناقلايي!

ببرم سوي تو دستي،/ زير گوشت با نوايي
گويمت اي نازنينم!/ كه تو من را روايي.

در پسين، دريا كناريم/ روي آب،  موج طلايي.
بوسه بر لب تر تو/ با نياز، راز و لالايي.

در هوای آسمانی-/ ماکيان دريايی
خنده های پريانی/ در افق کهربايی.

دست من بر کمر تو/ تپش قلب، صدايي.
سر تو بر شانه ی من/ سايه هامان بی جدايی.

ميرويم دلداده، دلبر/ سوي خانه و سرايي.
وعده ي ديدار آتي/ تا دوباره پيشم آيي.
080304
+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 6:13  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: زخم رَز

زخم رَز

 

احساس مي‌کنم تاکي گشن هستم.

شاخه‌هايم از اقيانوس‌ها گذشته،

پيچک انگشتان‌ام پيکر مجروح تو را لمس کنند،

خوشه‌هاي رزم بر لبان لوت تو

شهد توان‌بخشی ريزند.

پنجه‌هاي برگ‌هايم بر اندام خسته‌ات سايه کنند.

گنجشك‌هاي شاخه نشسته‌ام جيک‌جيک کرده،

دانهء تاک را به دندان‌هاي سفيدت رسانند.

اين درخت کيهاني دور به تنهايي تو نزديکی کند

تا باد بوی حبه پاره از خوشه را به تو رساند.

 

تو را بر چمن ابريشمين زمردين افتاده بينم.

پيراهن‌ات درفشي‌ست رنگين که پاپوشه‌هايت آن را

بر زمين نگه دارند.

 

در دوردست، سايهء خانه‌اي سياه بينم،

که در کنارش درخت چنار خشگي چون

دست غول ز آستين زمين بيرون آمده،

در پشت، آسمان کبود و بی‌ستاره بينم با –

آلي بلندبالا، که در صورت‌اش 2 حفره

سرخين زير پرچين ابروان

و حفره‌اي سياه بر چانه داشته،

دم‌اش، چو چنبر «هـ 2 چشم»

بين 2 پا معلق بوده،

بازوان پرمويش

دور تا دور افق، خروج نور را مسدود کرده.

بر ريسمان مال‌روی گردنهء گدوک

دواله‌پايی به تکدی نشسته.

بر پشتهء اخرايی تپهء دور بر سنگي، آهسته

جنی با شانهء چوبی پي در پی

گيسوان بلند مشگی پری اثيری تازه شسته

منظم مي‌کند.

2 چشم، 2 چشم سبز پری

پردهء سياه گيسوانش را به موج درآورند.

 

بيا ای دوست، ای آشنا

بيا شاخهء دستان‌ام بگير

و از آب‌هاي نيلي بگذر،

از شن‌زارهاي تپه‌گون سرازير شو،

از ماسه‌زارهاي کنارهء دريا به‌سوي مهر، در خاور بشتاب.

بيا تا سايهء بلندت بر دريا

جزيرهء مواجي هويدا کند برای ماهي‌ها.

 

بيا که اشك‌های تو در اين اقيانوس سکوت

مرواريد شده تا عقد ثرياي ديگری پديدار شود.

 

بيا که زخم سکوت تو از تنهايي‌ت ژرف‌تر است.

بيا که در تاريکی شب، ديوارها به‌دور گريزند.

طبلي در سينهء جنگل به تپش افتاده.

در سياهی شب، انفجار نارنجک خورشيد

ظلمات عمق را آذرخشانه ترک اندازد.

برکهء پيچان از ميان درختان، آينه به افلاک اندازد

تا راز را به فلک با رمز رساند.

 

ای آفتاب، پيکر اين دوست را التيام بده.

او را دوباره به پرواز در آر.

ای ستاره‌گان، با نظم فلکي‌تان

چون آتش‌گردان کيهاني

شب‌های او را سپيد گردانيد.

160803

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:8  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: هراس

هراس

 

در همسایگی، خانه ایست جنی.

بر بام آن بوفی لانه کرده است.

در ورود با غیژی نیم لا میشود.

کنار ایوان آن بید مجنونی گیسو فشانده است.

در پنجره های ذوذنقه و لوزی آن

در نیمه شب، پرده ها تکان میخورند.

هر شب 13 و هالویین،

 

ارواح گذشتگان

در آنجا به حرکت در آیند.

مهمانان- آل و غول.

میزبانان با چماق و ساطور.

دوآله پا خود را به ایوان رساند.

 

در حلقه پریان روی تپه

ماه پیر، عفریت دور، در پشت روسری ابر.

شهر در خوف و خواب.

  

ما کودکان شب

در پشت تنه درخت بید

با چراغ قوه ی هراس در دست لرزان

مسلح به بلند تیغه های ساطع نور

به رصد مردگان در عبور

بی جنب در سکوت.

بر فراز ما روبان سیاه

پرواز خفاشی گریخته از لبه غار.

 

کلاغی بر هره پنجره

فرو کند تیز منقار

بر قلب خونین سنجاب سرنگون.

گربه ی سیاه روی دیوار.

103107

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:49  توسط بیژن باران  | 

علیرضا حسین آبادی: نگاهی بر شعر از تو

بیژن باران از تو

 
در لحظه اول
نمیدانم از تو چه میخواهم.
آن میدانم ترا میخواهم.
در زنجیره لحظات:
 سرمای تار شب 
شیری سپیده سحر
دمای تنهای ظهر
شر شر آبشار
پرش پرنده بدور
غروب غربت غراب
مسیر زرد مهتاب
باز گسترش نور صبح،
دور تسلسل روز و شب.
 
ترا میخواهم؛ ساعتی
نه بیشتر-
ولی ساعتی مکرر!
تا با تو شکوه شب
سکوت دم سحر
آزادی انفجار نور و ندای آغاز روز
ایستایی ظهر
نارنج شعله خورشید
را تجربه کنم.
۰۱۳۱۰۶

نگاهی بر شعر از تو

علیرضا حسین آبادی

 (نکته یک) سلام بر بيژن عزيز/ "از تو" با تصويري گنگ و ناشناخته آغاز مي شود(نمي دانم از تو چه مي خواهم)اما از سويي در ساخت زبان اين تصوير هيچ گونه اتفاقي نيافتاده است. شايد حذف كلمه (نمي دانم ) در ابتداي شعر منطقي به نظر برسد. چون (مي دانم ) در سطر بعد آمده و مي تواند تداعي معاني (نمي دانم ) را ايجاد كند علاو ه بر آن موضوع ايجاز در شعر هم رعايت مي شد.از سويي ديگر همين زبان به نظر صميمي و تلاشي است براي نفوذ به درون مخاطب. همين شروع از زاويه اي ديگر حس هم ذات پنداري ما را به دليل صميمي بودن جمله بر مي انگيزد كه، تا آخر شعر پيش برويم (هم كششي شعر با مخاطب). شعر در ادامه تصاوير روشن و واضحي را ارايه مي دهد .اين شع هم مثل ساير شعرها سعي در ارايه ي تصاوير و حتا قابهايي است كه ما به ازاي تصويري بيروني دارند. ‌‌‌{شيري سپيده سحر (كه شيري " به نظر نمي رسد صفت مناسبي در اينجا براي سحر باشد ويا حتا "سپيده " چون سحر هر دو صفت را در خود دارد و موجب تنافر معاني در اين سطر شده).

( نکته دو) دماي تنهاي ظهر (كه تصوير بكر و تازه ای است)، شرشر آبشار(تصوير معمولي كه از شعر فاصله گرفته)، پرش پرنده بدور (ابهام تصويري) غروب غربت غراب (تنافر لغت) مهتاب مسير زرد (تصويري تازه با زباني تازه) باز گسترش نور صبح/دور تسلسل روز و شب (بازهم تصاويري با ارايه اي ساده كه متاسفانه به ساخت زبان شعر لطمه زده است)در قسمت دوم شعر شروع با جمله اي مناسب آغاز شده ( ترا مي خواهم؛ ساعتی نه بيشتر) اشاره به ساعتی در خواست برای زمانی مشخص است . اما اتفاقی که در شعر می افتد و اوج قدرت شعر است " نفي سطر بالا توسط سطر پايين است. (ولي ساعتي مكرر) در اين بخش از شعر، بخشي از شعر بخشي ديگر را نفي مي كند و موجب تقابل معني درون متني مي شود كه به نظر مي رسد يكي از رويكرد هاي شعر در ساخت شكني معاني همين باشد. (ساعتي مكرر) وجه غالب معنايي شعر"از تو" است كه حكمي است در نفي زمان . اين جاست كه شعر به نفي خود مي پردازد. اما متاسفانه شاعر در ادامه باز هم اصرار به ارايه ي تصاويري بر آمده كه هيچ كمكي به هارموني معنايي و زباني شعر نمي كند.

(نکته سه ) در اين جا بايد شعر به پايان مي رسيد و در همين اوج شعر باقي مي ماند .ولي نمي دانم چرا شاعر تلاش در محدود سازي اين تصوير مفهمومي(ساعتي مكرر) در تصاوير بعدي را دارد كه ناقص و حتا در سطر هايي نمي تواند در اين شعر به جا باشد(آزادي انفجار نور و نداي آغاز روز). آن آغاز و شروع شعر كه مبهم و گنگ شروع شد جوابش در همين سطر است، براي ( ساعتي مكرر) با تو بودن. حالا در كجا؟ در تصاويري كه در سطر هاي بالا شاعر گفته است. بيژن باران عزيز در تمامي شعر هايش تلاش مي كند كه با زباني ساده و گاهي اصرار به ارايه ي معاني جديد با ساختي متفاوت( هم صامتي، هم واژه اي و يا هم معنايي در چيدن كلمات مترادف كنار هم) شعري متفاوت از گذشته و ديگران به مخاطبين ارايه دهد. گاهي اين تلاش با موفقيت روبرو مي شود و گاهي هم با افت زبان . كه يكي از دلايلش اصرار و اجبار واژه ها توسط شاعر به ارايه ي معني در شعر است .به عبارتي ديگر شاعر سعي دارد كه كلمات حتمن وظيفه ي به دوش كشيدن بار معنايي را بر عهده بگيرند. (يعني تزريق يك انديشه ي از پيش طراحي شده به درون شعر) و اين موضوع در شعر امروز به نظر به ساحت زيبايي شناختي زبان آن لطمه مي زند. بنا بر اين بهتر است بيژن عزيز.خود را از قيد بيان حتمي معني در يك شعر برهاند و به فكر باز توليد معاني از طريق واژه ها بر آيد نه وظيفه مند كردن كلمات به معنا.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 3:1  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: ۷۸

 

۷۸

از سفر برگشته دوستی، دور میز کافه در نرمی گیتار.

سوی گرم شیشه، ما؛ سوی دگر، برف پاکنها، بیقرار؛

خودروها پوستین برف برتن، چنان سرد و نزار-

نور سرخ و زرد از رفت و برگشت، هم جوار.

شعر زیر خواند؛ گاه لب تر کرد با چای گرم.

گفتمش ساختارشکن، زیبا و نو گفتی بشرم.

پس بخوان بار دگر، آهسته تر. چای نوشید؛ خواند این طومار:

1

من با خودم. تو بر من افزون- با یادهای تو آغشته میشوم.

تو با خودی. با اضافه ی من، بادبانهای صدای من در حافظه ی تو.

ما از هم دور می شویم. خاطراتمان بجا ماند در غبار ایام.

در پندارم با تو تپق می زنم.

در تبسم شکوفه های صورتی سیب

زیر دَوَران گله بازیگوش توسن سفید ابرهای فلات وسیع.

در طرح سفر به دریای گرم جنوب

ترا در خانه جا گذارم.

در خیال بی تو با همزادت- کم حرفتر، گرمتر، سفت تر، نزدیکتر –

با التهاب آب، بوسه ی مرغ ِ طوفان بر موج و ماهی.

در گفتارم با تو تپق می زنم.

نام ترا فراموش می کنم، لحظه ای، فقط لحظه ای.

ترا (دیر) برای نهار می بینم.

کلمات از ما می گریزند در برگریز پاییز.

در کردارم با تو تپق می زنم.

وقتی تو ناخنهایت را می گیری، کرم بدست میزنی؛

میروی به برج شراره لب غنچه ای، طبق زنی؛

گفتی با جفت شیرازی، شلوغی است ضربدری؛

ما و شراره، حواس پرتی در مثلثی؛

پس من در را قفل می کنم، در قفایت.

دیگر جدال ذهنی بر جدایی ما حاکم است.

{بلور بین ما کی ترک بر داشت؟

در شعله ی شفق سحر، بی سایه عدل ظهر، یا فلق شرابی غروب؟

در دیری پاسخ من به تو، یا در طفره پلک چشمان رو بدیوار تو.}

در پندارم با تو تپق می زنم.

شاید بار دگر با تو شوم نو، با تسلیم پرده در نسیم بهار.

ولی، هیهات، در خداحافظ

سرد مرگ برگ در شب هراس

۵ انگشتم بتو میرسند، سرد و بدون حس

{قبلا امتداد مکث منجر به خیسی کف دستان ما می شد؛

در سودای وحدت پرستش پوست}

در طرح خطوط آینده با تو بر صخره ها زیر باران شویا.

پشت بهم     بر تخت      دیوار سفید سرد، بچشم –

در سکوت      سیاه           شب.

با برف بی برگی، قندیل یخ، بام بی کبوتر.

جا پای خاطرات در برف صبح، روشنی مطلق بی سایه.

2

در پندارم تو برمن ظاهر می شوی

زیر چادر معطر اقاقیا، بر فرش حریر و رایحه،  باتو حرف می زنم.

می خواهم بگویم خانه ی مرا دیده ای

میگویم تخت مرا دیده ای!

در چشمان ما پرسش بوسه کجا

شیب شوق، لاله و لوله، غمزه غنچه

قلوه 2قلوی قفا یا فوق.

باز می شوی بهار و باغ

در خلوت خلود خیس خراب.

 در کردارم با تو تپق می زنم.

میان منگوله های میوه باغ بزرگ

عطش لحظه را شهدی شیرین فشاری کند.

دستم بسوی تو فراتر رود- رواتر

بر قوی گردنت بسیاهی خزه ی مو پیچد، سرین،

در نشر حس و حشر کرکی لاله گوش، پایین،

تر چون تپه های زادگاهم با دره های مخملی قمیش پاکوتاه سایه سیاه

در طراوت شبانه ی شماران شانه ی باران،

نیایش و سایش لمس ماسه های ابریشم پرگل نازی گرم جنوب، 

کمانه های زوج موج، فوج اوج، شوق شمع شرم  داغ چراغ   زاغ باغ

لمس دست (حرص) دوستی، التهاب (زُخم) نفس، کام مدام، زه و زبان، تبسم میلاد لحظه، انقباض (لزج) وحدت، واجهای وحش هزاره های تاریکی رضایت، ارضاء، رضوان، روضه، ریاضت، لبه، لب، لبالب، لاله، لوله، لمبانده، لمبر، لمیده، لوند، لولو، لایه، لابه، لعاب، لپ، لولا، لوا، لحم، لم، بلاد، بلا، بلال، بلم.

نیاز آز، دروازه باز ناز، تاز مجاز راز، ساز گاز غاز

شیطان شدی شیدای من شورت بریز شورم بتن.

با ۶ دست شیوا برقص، از ۴ سو مرا ببر

در میشی ماهوت مردمکت، در خشش زوج رطب خرمایی،

در بخور خام نفس، بتاریکی نسیان کاسه ی سر

دستی در کمرت فرو

دست دگر سر زانو-

شمال را سو.

3

در گفتارم با تو تپق می زنم.

ِمن ِمن َمن فصلی است.

وقتی بشهر، مسافر شوق، سیاحت بکله، دید آفاق،

در قفل نگاه تو، پیدایی کلید.

لکنت زبانم با تو چندان شود پیش خودم، آهسته و تو دماغی:

میخام، میخام، از اون میخام، الان میخام. بازم میخام خیلی میخام.

(این هزوارش را تو می خوانی.)

(فکر میکنم:) خام خام خمیر خوب شراب.

(می نویسم:) خمار خالی خواب خراب.

در دست دادن بتو

جلوتر می روم-

بسوی جفت فاخته غرور قفس

انگشت بسوراخ فرد دگمه ها،

آتش درون دیده ها

با تو بمرکز زمین

آخته، داغ، دلباخته، بلاغ

طبل مطنطن زنگبار و سنج، سراغ مرکز سیاه؛ هوس سرخ نطع جزایر کاراییب حضور

با جیغ واجهای وحش، اصوات استغاثه، فروخورد غان و غون طفلکی

در جنگل پرپشت،

با آچمز اسب، حواشی قلعه ی آشنا، کیش وزیر پریان،

پیاده به فیل کشم دست بتاریکی

تا گم نشوم دراین بخار و بخور-

دور از خسروان زوج، مات چشمه حیات.

4

قسمت من ۷ اورنگ افزون به ۸ خوشه پروین و من ست.

فرود جدایی از این، فراز جوییدن آن؛

تکرار دندانه  ۷ و ۸ اره ی  تقدیر

سپس جدایی از آن در جستجوی این تر، این ور،

یافتن آن ترین.

دوری از این، جذب جنون این ترین.

چیز چیز می کنم.

چه چیز میخواهم

چه چیز در ذهن؛

بر تن، چه چیز؟

چیزی بفکر، چیز دگر در گلو، جیز زبان.

این چیز بزیر انگشت سبابه، در اندیشه چیز دیگری مادون

نزدیک این چیز- در فکر چیزی دورتر

کنار دورتر رسیده؛ در وهم دورترین بخواب

بر دورترین تار خیال،  نزدیک بینی ام جواب.

وقتی دو فکر قطری پشت پیشانی بسنگرند؛

در واقعیت یک برخورد، خیال دیگر مرا خام می کند.

با اندیشه پیشانی با تو حرف می زنم.

در اوهام پشت فکرم فرو میروم.

 

در ۸ رابطه صعود

به راس رسیده، انزال ظاهر می شود.

دیگر جدا – در شلوغی شهر گم می شویم.

بجستجوی ۸ دیگری هوشیارتر

در میدان مغناطیس حضور؛ رو به شمال یا جنوب

در پندار، گفتار، کردار- میزنم:

گاهی چپق.

گاهی تپق. 

070205

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 8:9  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: ماگنولیا

ماگنولیا

در این بهار بی برگی-
شعله های شمع شکوه شکوفه در 1001 دست
رو بسوی بهار
در زیر پا، بر پیاز، دوکهای هراس رنگین گل زعفران.

ماگنولیا
معبدی تابع زمان
تجسم شکوه عشق
تصویر گذر فصول:
شکوفانی مشتعل بهار
سایه سبز تابستان
شولای شنگرفی خزان
لخت زیر حریر شیری زمستان

تو ناظر نسلهای امید در راه-
وقتی در سایه شهریورت
پیاده شود دل پرشور کودک 3چرخه سوار 
تا بر تاب آویزان از بازوی ستبرت
در هوای ولرم، نسیم خیس خنک
جدا ز ثقل زمین
رها در هوا
در پاندول تاب
از بالا به پایین
از یسار تا یمین

ماگنولیا
شاهد ماجرا:
عشق جفت جوان
در داغ خنکای مدرسه مهر
در خیابان خلوت، انعکاس آتش برگها بر برکه ی آب

در بدرقه چمدان بسته مسافر دور شو
بناهنگام بغض زمستان سکوت سرد
رد پا، محو در استتار سفید برف

باز بهار
در سخاوت خورشید
مشت عشق، باز، با بوی سکر باه، مزه شکر وصل
رویان با کمانه های ابریق پر شکوفه خیام-
بدست، جامهای لبالب شراب صورتی/ سفید 
بآسمان برد در معبر نسیم ایام؛
تا هفته ی بعد بر زمین کند افشان.

ماگنولیا
معبد شکوه شکوفه عشق
در رشد و گسترش پهنه خاکی-
شاهد ساکت آمد و رفت ما.

ماگنولیا
زنی است صبور در سکوت
ناظر ستم ایام به فرودستان.
032609
+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 18:15  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: بهانه بهارانه

بهانه بهارانه


کامیلیا شکوفه ها بر خاک افکند-
چون بوسه های سرخ عشق.

از این ایوان دلگشا
بام باغ غرق شکوفه است.
باغ راز داغ حیاترا در میان گذارد:
جوانه های درختان زرد، سرخ، حنایی
سپس سبز می شوند.
در انتها زرد، سرخ، خرمایی
سپس در خاک، سیاه.
 
گل نگین  نور است-
بلور باران و شهد زمین.
از هیچ آمده، بهیچ رسد.

شکوفه شاخه می پوشاند در این بهار
سایه می گسترد بر سبزه-
لایه گل بین آبی آسمان و سبز زمین.

در پی باران لطیف، طبیعت کفش بلور بپا کرده.
هجوم حجم رنگ گل بر اورنگ باغ-
یاس زرد زیر داس ماه
بر این گستره بهاری
حریر سفید برف پیرار سبز است کنون
زیر الاچیق لاجوردی سپهر
ذهن زیبای زمین پر از خاطرات گل و گیاه
پر از طرحهای بوته و باه
فشار آورد به لخت شاخه ها
برای انفجار رنگ و رایحه در راه.

تقابل تنهایی من، تویی.
شکوفه های بوسه- چون کامیلیای سرخ.
عشق چیست؟
انعکاس ضربان یکی در کنار جفت.
آیا عشق زوال می پذیرد؛
با گذر ایام محو می شود؟
040706

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 1:59  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: توت

 



توت

بر سطح خاكی جنوبی شهر
توت فرتوت- گنبد سبز درخت تنها
هر بهار غبار ايام از خود پاک کند
با جوانه های حنايی و قوی با شاخه های حرير پر برگ پهن
شيره در شاخه بالا برد.
چون شهر آذين به چراغهای انگشتونه ای شود.
آغاز تير دلخستگان شهرستان
از شاخه های برکت آن توت رشگ سفيد
به دهان خشگ سرخ خود گذارند.
کام شيرين قوت جان بياد کودکی
از بازوان سخاوت آن آويز با ياد مادر ميوه بکام گذارند.
گاهی مسافری چادر بزیرت پهن کرده؛
از تنه تو بالا رفته؛ شاخه ها را تکاند-
رگبار توت بر چادر.
در خانه بر چینه دیوار ترا خشگ کرده
برای آجیل شیرین شب یلدا.
در زير آن
توتهای رسيده خاکی و نيمه خشگ برای مور و پرندگان.
اين برج خضرايی با شکیبایی کرم ابريشم
در تارهای قالی ابدی می شود.
درخت کارخانه توليد رنگ، رايحه، آواز، رقص است؛ 
             سایه بان، کامخور حیات.
برآن بيتوته ايليلاتی سار، گنجشگ، شانه بسر، فاخته، زاغی
پس از سيل توتهای سرين شيرين شور و ماهور ميخوانند.
050612
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 3:19  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: خوشبختی

 

1

پرده بگشاده بر پنجره ام

ابر، نمد فیلی کوتاه سما

برگ ریز و باران

باد توفنده ی این صبح خزان

 

خم سر سوی دلت

گیس، تسلیم لچک

5 دگمه ی بلوز –

خط فاصل 2 فاخته دست آموز

 

میشی مردمک سمت دلت

سرخ غنچه لبان

اخم مخفی در ابروی کمان

بینی مهتابی

غم خاموشی غربت، بشر هوشمند نگران

 

تو در اینجا تک و تنها

تو در حال، در بند.

تو قناری حزین در قفس غربت و غم

سر دهی آواز سکوت، ناظر رنگ فصول

و جدا از ساعت، شهر خودت

 

آنچه مانده ست ز تو درپس ِاکنون ِتو است

راه ِ رفتن نبود ترا نشان

 

من ز تو دور شدم

وطن آری و تن من با تو

به تن تو، پیرهن الیاف درخت

سر و قلبت در قاب

دست و پایت بسته

بازگشت تنوان کرد به گذشته

 

ابر خاکستر کوتاه خزان

بال بر پنجره بگشاده وسیع

برگ ریز باران

همه باغ لخت و عیان 

 

*

ببین چگونه عکس تو ِچشَم به ِچشم

در ظهورش به ذهن خود.

تو در این عکس

بچه می نگری؟

آنچه مانده ست ز تو در اکنون

یا بجا مانده به دور، در میهن؟

تو به یاد از بیداد

مانده بر جا ز شبهای پلشتی درشت

به همه شهر، خیابان، روستا

تو چه اندیشه کنی؟

آنچه داری بماند در آنجا  

تو چه محصور به 4 چوب قاب

سر و قلبت باسارت رفته ست

از تن و پا جدا - مستطیل تصویر

دست و پایت بدرخت بسته نسیم

بازی مار و سمور در بالا

صف سار بر سر شاخه – نشسته بی سور

که ترا راه به بسته چه آسان قرق

که ترا پای به بند است و اسیر

نتوان پای بکوبی تو به رقص دوستان

یا بفصل شکوفان بهار

 

چه توان کرد

نرود حاشیه دیروز به وادی فراموشی سرد.

زیر باران، گریه جاری، در خیسی صورت پنهان.

سر و پای وطن خیس در آب.

مرغ طوفان در اوج

سرمدی تلاطم موج

نور و صدا

روزن رویا

آوای آرام آب

تو هستی بیرون

من ز تو دور شدم

 

در کنار هم نیستیم.

بین ما فاصله هست و سکوت

وطن از خود بیگانه

و تن تو من با تو

وتن تو نه با تو و نه با من، مانده جدا

هر دو گوییم به میهن، کجا

رستن از خاک وطن

بستن و شستن دست، لیک جُستن با هم

ولی دل من با تو بود.

سرمن دور از تو

و تو در سرمن.

من چرا دورم از تو؟

تو چرا دور ز خود؟

تو که تاریخ منی

آرزو و رویا

 

بر سر 2 راهی درخت

جای پای سنجاب

پشت به تنه درخت

 

تجسم شکست پار و پیرار

یک سره، یک سده، یک تن 

041104

در باره شعر ناموفق یادداشتهایی دارم. باید گفت برخی شعرها ناموفق اند- یا در سازماندهی ایده ها/تصویرها/عواطف یا در بیان با کاربرد زبان و آرایه های ادبی. اگر اکثر کارهای یک شاعر ناموفق باشند- آنگاه شاعر در کل ناموفق است.  موفقترین شاعران آنها هستند که اکثر شعرشان موفق بوده: فردوسی حافظ خیام مولانا فروغ شاملو نیما.  گاهی یک شاعر ناموفق یک یا چند شعر موفق دارد. کالبدشکافی شعر ناموفق کمک به آفتابی کردن ضعفهای شعر ی می کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 1:48  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: 4 فصل

4 فصل

در گذر فصول برابر منی-

بوم  ابریشم برف، تار تعلیق تماشای زمین

گلبرگهای سفید و صورتی در نسیم

الوان میوه های پرآب افتند بخاک

مرگ برگ با رگ خشگ در باد

 

من در خیال خود با خاطرات.

تو حایل من و شعر.

تنها با تو حلول کنم به دنیای شعر.

دستم بگیر، سائل عشقم، طالب هر 2 یتان

با تو به آن رسم؛ بی تو از آن دور.

با آن به تو آیم؛ بی آن منم مهجور.

گویی که تو منی، بیرون زمن ولی با منی.

این تو که ای؟ - عشق، شعر، شعور؟

این من که ام؟ سایه، سراب دور.

مطلق لانهایه سرمدی

شعرم تویی، ازل تا ابد- شعار و شعور، هم.

 

دستم دراز-

در تب لرز چانه شب

نزدیک ارتعاش مخمل شیطنت بنا گوش

زیر آبشار ابریشم شبق فرق فوق،

پرستش سجده صعود شکیل پیشانی

سایش انگشت، ستایش پوست، لمس سواد انحنا

 بر بال باز پرستوی خط طلب لب بالا

در طرح تاتار گونه ها

یاقوت خوشه لبها

بر آلاچیق رایحه و یاس

قوی گلو و پستوی تارهای صوت

شمال تپش توحید قفس سینه و جذبه

محدب لیمو لیموی معطر، مقعر طراوت لاله عباسی مادون

شرم پروانه سیاه لرزان منتظر

با قوس اغمای قول قبولی

تنظیم ثانیه های صداقت حدت وحدت

 

تو نور منی

سپیده ی سحری

عدل ظهر عطش

چشم نیملای ارغوان غروب

حرص و حیای شراب شبی

 

ای پیله ی نور و نرمی

وقت خوب نجوا و لمس گرمی

انحنای مطبوع اعتماد و خرمی

دمای تناوب صراحت محاصره

نی نمور خلسه کام مکث شیپور شب

تری برجستگی َخم ِ ُخمار و ُخرد

نبض تپنده دم داغ عمق

 

ای آسمان پرالماس لمس ستارگان خیال

لبریز باغ پر گل و میوه وصال

ابریشم قالی نقوش باستانی کمال

تماس تن من، تمرکز تصاحب جمال.

 

از داغ یاد تو، زوج شمع دیده ام مذاب

سرخ تپنده دلم کباب

خیال رسیدنت سراب

کاخ امل و آرزو، خراب

120105

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 20:45  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: ایران من

 ایران من

ای دور ای دوباره! هميشه در انديشه هايم تويی/تو ايران من هستی در لابلای يادهای روز و شب دور و نزديک:/ تو زبان مادري، تو خنده پدری/ تو غرور سر بلند دماوندی./ بازوان باز زاگروس و البرزی/ تاريخ منی: ای بيستون/ باغهای خوش بوی شيراز/ گیلاس سرخ خراسان/ غزل حافظ، رباعی خيام، مثنوی مولانا، ابيات سهل و ممتنع سعدي، افتخارات مندرج فردوسی/ فرياد انسانی شاملو/ افسردگی نیما و فروغ.

ايران من تويی پر از خاطرات خاموش شقايق و شببو در امتداد تبريزی/ گندمزاران کردستان / نخلهای بلوچ/ نقت و گاز خوزستان. نقوش خاطره انگيز قالی کرمان؛ خنکی کاشيکاري اصفهان./ بازوان تو: امواج سفيد خزر و خليج فارس- مرا بر کيان کف به ماکيان دريايی می برند. گريه غربت مرا آرام میکنند.

تو واژه های جهانگير شکر، نفت، کباب، بازار، کاروان، سوسن، ياسمن، ليمو، ترخان، سماق، درويش، خاکی؛ هجای بلند آب هستی در کاریز و قنات/ برای باغهای انار، انگور، انحیر، انبه، نارنج، ترنج./ بر سنجد سبز ماهور پر از قلبک مهر./ تو يادهای مرا بمن باز ميگردانی: بوسه مادرم، کلام پدرم، بازی برادران، احساس زیبای خواهران/ کوچه خلوت خزانی. من با تو فارسی حرف می زنم- در خواب و بیداری./ با گذشته قبیله ام مرتبط می شوم. / با احساساتم: شادی و غم./ با تو به کوچه باغهای کودکی می روم. به تبسم نیلوفر سحری، به سایه سخاوت بید استخر دشت مغان./ تو مرا از پنجره باز چون پرنده آزاد میکنی. 

ميان من و تو ماه در می آييد. تا سايه من بر سينه تو بزرگ شود. از من دوری/ موی مشگی تو در سياهی شب ناپديد/ خانه من بر کناره دريا و موج گریه اوست. بزير افرای صبور، در امتداد صف شمشماد: تقارن خيمه سياهی شب، صدای بوف و لهجه یاکریم.

تو ايران من؛ نزديک من؛ دور از من؛ بامن ولی بی من/ تو روح مرا گرم ميکني/ به گذشته ام وصل/ به آينده اميدوار. / تو آسمان آبی بلند وسيع/ با گنبد مطبوع مينايی ملايم/ تو متکی به چشمه های سهند/ استقبال استخر و مرغابی اروميه./ تو از هزاره های دور آمده ای-  با عشق شعر، قالی؛ با کودکان کتاب و مهتاب/ با زنان زیبا و هوشمند/ پوست گندمی و گیسو برنگ کلاغان سحر/ با مردان تفته پرکار اسب سوار/ بامهای پر خیال، خنک دالان مناظر دل انگيز از ايوان/ طاقيهای عتيق همهمه بازار/ غرور ستونهای تخت جمشيد/ کتبيه های ميخی مغان/شیر و خورشید میدان گلستان..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 5:43  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: حرف

بیژن باران

حرف

با تو حرف دارم

ای عزیز دور!

در شعله های سرخ داغ

لخت آتشین باغ

در سپید حریر زمهریر

در شکوفان پرآب بهار

 

با تو به حرف آیم

ای غروب نارنجی افق

در دیوار کویر شب

با قالی نقش هندسی نور آبی،

مجمر زعفران رفیع

در صداقت صبح سرد

عدل ظهر و همهمه ی بازار-

زنی با کودکی در تردد هشتی

نسیم نرم عصر و شب،

آه، باز شب

در ایمن ناسوتی حضور تو

مغناطیس زوج قطب مشهودت

جهاز آز، دروازه باز؛ راز، ناز، گاز تاز ساز..

 

به حرف تو نیاز دارم

چون به هوای تازه، آب خنک، نان تنوری، میوه رسیده

ای فراوانی شور و شعور

ای حجم سور شنگرفی آتش دور

ای لحظه ی نور و سرور،

نغمه ی فرٌار چکور

 

وقتی با تو حرف زنم

دلم آرام گیرد

سرم مرام گیرد

خواهم دانست آنگاه حرفم را.

۸۳/۶/۲۲

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 4:48  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: Dissolve

Dissolve

در پشت پنجره بباغ خزانزده مينگرم.
در آسمان شهر مسکون اکنون
بزير خاکستری ابر دور می شود کلاغ سياه.

     خاطرات مرا ميبرند بدور؛
     بسوی گذشته شور.

کلاغ سياه ميکند ظهور
در گرگ و ميش بلند آبی و نور
در خلوت خيس خيابان
با رديف چنار، جوی پرآب روان
بسوی شمال
به ميعاد کوهستان
صعود به برف و يخ توچال.
۱۲۲۰۰۸

Dissolve در سینما گذار از یک صحنه به بعدی با اشتراک یک موتیف/شئئ است. این یک جهش مکانی/ عینی یا زمانی/ ذهنی میتواند باشد. در فیلم لارنس عربی  دیوید لین،  یک شمع روشن به صحنه بعدی غروب خورشید در کویر مستحیل می شود. در ادبیات و فیلم نوع خاصی -با اشتراک/ تداعی یک شئی-  از فلش بک/ فوروارد است.  در آثار مدرن و پسامدرن مانند جیمز جویس گاهی یک کلمه/ صدا/ شئی واسطه تداعی گذار از یک زمان/ مکان به دیگری میباشد. در این شعر، کلاغ واسطه/ تداعی مشترک زمانی / مکانی 2مفصل حال و گذشته از پنجره به توچال می باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 19:10  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: زمستان

بیژن باران

زمستان


بهار، وقتی زمین در مدار تکرار
خود را به خورشید نزدیکتر کند-
دانه و جوانه
برای فریاد رنگ و رایحه بیتابی کنند.

در پندارم تویی با 7 قلم آرایش؛
پیچیده در عدل باز سخاوت چیت گلدار؛ گلاب بر تنت-
با آویزه های پر تلالو، منجوق های شکوفه و جقه، آوندها جوشند به صمغ.
پرواز مشتهای آواز شیدایی عشق پرستو در هوا.
*
ولی امشب نظرت عوض شد
حریر سفید به بر کرده در کور نور شب.
چون عروسی در آستانه ی در 
پاک و پر ناز ایستاده – بی قرار، در انتظار.
آستر خاکستری و سفید در بوم برفی به پیرهنت کوک می خورد.
شاخه های درختان در طبقات پشمک سفيد سوار نامطمئن خاضعانه خم شده-
در اين جهان ابيض بی سايه ناپايدار.
با شبیخون جو سرد
دانه های دقايق زندگی،
برف بر باغ فرو فتد.

مرا ز پنجره ی ارتباط 
شیفته ی پاکی خود کنی.
غبار نامطمئن زمان به خاطراتم پراکنی.

صبح است؛ پیرهن بیاض ترا کنار میزنم.
دست بر پاکی تو می کشم- با مکث نفسی عمیق.
چشم از حضور سفید تو پر میکنم.
بر بازوی پاک پر برف تو بوسه می زنم
ناز تو بر لبم آب می شود.
از سودای سکرآور سوزان تو
پیاله قلبم پر از شراب شوق؛
لرز خفیف اشتیاق برمن عارض شده-
بر دست نخوردگی تو با عشق و شیفتگی پا نهم.
در سینه ی محبت پر دمای تو نفس میکشم.
چشمان من پر از پاکی تو زشوق خیس میشوند.
سینه ام ز سوز تو گرم شده
از حضور تو، نفسم میان من و تو حجم حایل شود.
*
سم ضربه های ظریف جفت آهو در  سحرِ سَحر به برف نوشته:
"دوستان شکیبایی باید.
سرما بسر رسد."

رنگ و رایحه پایکوبی خواهند کرد
او با لباس ملی سبز- سفید- سرخ، سرشار شهد و شیر 
در آستانه انتظار ظهور می کند.
تا پرندگان بوجد آیند.
کودکان بر آتش پریده؛
با لبخند شرم بنفشه در باغچه
بوسه ز مادر و پدر گرفته- در منظر
مستطيل ۷ سين، تنگ بلور زوج قرمز ماهی، ۲ پرتغال سوار برهم تحويل سال؛
 نو پوشیده؛  به خانه ی پدر بزرگ-
برای تازگی دیدار، عیدی، میوه، آجيل، تخم کفتری رنگارنگ،
در عکس خانوادگی، صامت و ساکن شوند؛
تا این خاطرات شیرین در ذهن پاک آنها حک شود برای هميشه.
در حلقه ی عاطفه و شادی 13 بدر
مفتون قره نی، گیتار، دنبک و دایره زنگی آهنگ رقص و سرور
لی لی کنان به لبه استخر رسند-
پر از تصویر آسمان آبی،  موج ملایم ۸۸ در پی شنای جفت اردک عاشق.

بهار در راه است.
شانه بسر بر چینه دیوار خبر دهد: بهار گیر کرده-
در گردنه تنهایی گدوگ، از دره ها به یال ابلق کوههای 3 هزار؛
زیر هوار آشوب ناگهانی بهمن عظیم،
بهار فریاد ساکت سردهد: باغ را دوست دارم .
از زیر خروار خرفتی و خرافات
بزودی بسوی شهر خواهم شتافت.
به آن وعده تبسم و گرمی آفتاب داده ام.
خواهمش گفت: سر را بلند کن!
در آيينه شکسته يخ، چهره ی چند وجهی خود را نبين. 
ببین حاشیه گله های ابر ملیله دوزی می شوند.
نوار سیمین نیمروز، ابرهای کدر را در محاصره می گیرد.

افق شرق به مجمر مسين ماه مضطرب گفت:
زمن دور شوي - کوچکتر شوی.  پريده رنگتر شوي. 
پاسخ آمد: من در پی خورشید به غرب می روم.
کمانه های مطبوع زمين بزير گستره پاک برف.
بالا، چشم باز ماه، آغشته به بوی عشق و باه، بدون پلک زدن-  
ناظر «اين همآغوشی دلفريب- مغازله ازلی زمين بزير برف.» *

من شراب غروب را در آغوش گرم 3 رنگ رایحه مند تو 
با رضایت خواهم نوشید.
مرا وصل تو تبرک است.
تا تو به این وعده 100 ساله، کی وفا کنی؟
250205
* نقل از مريم ریيس دانا 
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 7:14  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: پاییز

پاییز


1
خزان برد مرا به تابلوی نقاشی
با رنگهای آتشی.
من در این بوم رنگ و خاطره
میروم با خش خش خشگ مرگ برگ
بزیر پا
در امتداد خط خاطرات
لرزان گذشته در نور ماه.
2
فردا، پشت درختان اسکلتی در مه، قرار دارد.
زمین فرش رنگین برگ برآن سنگین نیست.
سرشاخه های چنار سرخ ند
از سردی هوا.
آوندهای درونی درخت کم کمک راه به آب بندند
در انقراض قطر طراوت.
برگ بی آبی، زرد و خرمایی.
باد بی بندی، راند، جدا کند، فرو افکند بر خاک خشگ اوراق آشوب را.
فرش آتش گسترش یابد.
3
بام سبز زمین میسوزد – سرخ و کهربایی.
در انتهای فصل، نسل درخت اسکلت شود
تا تلنگر سرمای زمستان به استخوان خرد؛
تا ریشه گرم بماند و امیدوار.
خزان رویای مردگان است
بر باد، خاموشی فراموشی، 
با بهار رفته،
آشیان بی صاحب می لرزد.
در تهی انتهای درختان، مشت بافته پیله نرم ماند تنها.
تا صاحب بهار در راه
قرار گیرد در امتداد نسل فردا.
4
خزان خاطرات را مشتعل کند.
برگی را در پای درخت مدفون
برگ دیگر را برد بدور.
در پوسیدگی خود
اخگر امید آینده.
چون زورق برق از نظم تهی 
بر زمین راند لحظه ای، گم شده در آشوب.
5
این برگها، روزهای زندگی ست.
بر باد می روند، دور میشوند از لحظه ی فانی الانی.
براینها خاطرات به خط میخی
از خیال جدا شده؛
در امتداد شب شتاب گیرند.
6
مهرگان از راه می رسد
 با سفره میوه و دود اسفند.
به غرب میرود در شمع درون کدو
 با کندگی دیدگان و دهان-
 در جشن ارواح، قاشق زنی، بالماسکه.
در آسمان سیاه، دروازه نور یلدا 
باز باز خواهد شد- روز بر شب فزونی گیرد.
7
حجم سبز درختان تکان میخورد
جدار بیرونی آنها شعله میکشد.
باد می توفد در فانوس خیال درختان
با نور زرد برگ در نوسان
تا دیار خاموشی رانده و مانده.
8
در این جاده نمناک
در خزان جرمین رنگین
آینده روبرو
با خاطرات گرم گذشته در سر.
9
پرده سبز تابستان فرو افتد.
فرش آتش شطرنجی خاک
آسمان آبی بی انتها
بدون معاند در نظر
با گامهای نااستوار سوی چه میروم؟
از چه دور می شوم؟
121005
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 6:10  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: زمین رویاها

زمین رویاها*


 
تقدیم به دکتر ن ط،
به پاس دوستی طولانی

ما گروهی اندک بودیم،
هستیم، خواهیم بود که همیشه
زمین رویاها مد نظر ما بوده-
این جا، همه جا، هرجا؛
از پیش، امروز، در آینده.

با این ایده که اگر به آن فکر کنیم
با دیگران از آن صحبت کنیم
در راهی به سوی آن که در مه غلیظی فرو رفته
حرکت کنیم.
روزی زمین رویاها بر خاک خشک هویدا خواهد شد.

ما صد سال است
شب و روزمان
در فکر و ذکر آن می گذرد.
اسلاف با وجدان ما با این مشغله ذهنی
در کتب تاریخ و اساطیر
داستان این سفر سترگ را رقم زده اند.
نوشته اند
وقتی پیدا کردید
باهم قسمت کنید.
گنجی که کسی آن را هنوز نیافته است.
شب ها با این فکر به خواب می رویم.
روزها با دوستان آن را ذکر می کنیم.
در حاشیه خیابان به سوی آن در راهیم.

دوستانی از چند نسل در سراسر جهان-
در سرخی شقایق های تپه های دور غروب
به خواب زود در خاک فرو رفته اند.
یا پشت دیوارهای بند
سطور این سفر را مورس می زنند.

چرا ما به فکر زمین رویاهایم؟
این خواب خوش از کجا آمده؟
چرا مردم فقط به فکر امروز و فردای خویشند؟

هبوط از بهشت-
در پی بلوغ، انسان لخت
از آن رانده شد
تا با کار، کار، کار
خانه، مزرعه، کارگاه بسازد
تا آب و نان برای خانواده تهیه کند.
خواست رجعت به خانه ایده آل پدری-
مکان عدالت معهود ابدی.
این آرزوی انسان بوده است.
زمین رویاها
قرار دارد در مسافات دور از ما -
بر دشتی هموار با جوی های پر آب
زیر آسمان آّبی بی ابر
با پرندگان سفید شاد
خانه های آجری تمیز
خیابان های گل کاری و پر درخت
با شاخه های بلوط و سنجاب
کنار کارخانه، باغ میوه مالامال.

ما به پاسخ این پرسش، بی اعتنا
در طول تاریخ در راه بوده ایم:
آیا به زمین رویاها
کی خواهیم رسید؟

ما در ۴ سوی جهان
ما در ۲ سوی زمان
به جستجوی زمین رویاها
جان کنده ایم؛
جان داده ایم.
اخلاف ما این سفر سترگ را ادامه دهند.

کمال پشت افق است.
نسل های بسیاری از راه های گوناگون
برای این مقصد دور در راهند.
نقشه راه قدیمی است؛
از زمانی که راهی وجود نداشت.
این نقشه در محافل ما
در اقصا نقاط دنیا
مستقل از زبان های عوام
دست به دست می گردد.

۲۳/۱۱/۲۰۰۸

* فیلم Field of Dreams با بازی کوین کاستنر Kevin Costner فیلمساز حماسی و برت لنکستر پیر پر قدرت در ۱۹۸۹ تهیه و پخش شد. این فیلم ارتباط و آفرینش اسطوره را در فرهنگ با موفقیت چشمگیری نشان می دهد. داستان نو کشاورزی ست که صدای مرموزی به او می گوید: اگر بسازی، او خواهد آمد. یعنی اگر او مزرعه ذرت خود را به یک زمین بیسبال baseball لوزی تبدیل کند، پدر فوت شده او از دنیای اموات باز خواهد گشت. بازی بیسبال با الک و توپی بقطرتنیس بین ۲ تیم بازی می شود. این صدای مرموز ادامه می یابد؛ حتی وقتی که ارواح بازیکنان در این زمین بازی، حاضر می شوند. لایه زیرین معنی فیلم در باره تعبیر/تحقق رویاهاست، چگونه آدم بر اسفهای تصمیمات زندگی که گرفته /اجرا کرده فایق می شود. سرانجام تیم بیسبال ۱۹۱۹ که از بازی طرد شده، سالیان پیش بازیکنانش فوت شده، ظاهر می شود. خط فاصل بین ارواح مردگان و خاطرات آن ها در زندگان، وقایع زندگی با خواب های زندگان، حوادث مکتوب تاریخی با شایعات رایج اسطوره ای مغشوش می شود..
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 6:19  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: سد سال صدا

سد سال صدا

خورشید باشکوه فرو می رود

در پشت شعله های خزان درختان.

خلیج با حریر دودی شب

می پوشاند لختی خیس خویش.

 

از پنجه نسیم

پوست سیاه آب

مور مور می شود.

موج می برد ترا.

موج می آورد خاطرات ترا.

 

خطوط چهره تو

از عمق آب، در چشم است-

با ارتعاش چراغهای ساحلی.

در ابرهای در گذر

تو رویت می شوی-

با چهره نگران جور زمین.

 

در تیره شب، ترا از شهر ربودند.

ِسحر َسحر

میخک سرخ را از سرد سنگ برآورد.

گور تو میعاد عاشقان ماه شد.

 

تو با تیغه های طلایی نور شفق

برفراز شهر می تابی.

خاطره تو می برد

مارا به آن دوران

بآن دور

و درون.

 

صبح در شیپور نیلوفر

آهنگ روز را میدمد.

صدای تو در گوش شهر

دور و نزدیک شده؛

ولی فراموش نمی شود.

 

در دور دست، بید مجنون استخر

در آویز آرزوهای سبز سد ساله

گوش به آینده دارد.

صدای تو رهگشای فرداهاست.

 

با قد کشیده

قدمهای استوار،

پیراهن سفید به بر

درفش سرخ بدست راست

کتاب به دست چپ

از کوه به سواد شهر

خواهی آمد.

در پی ات، شهریان با فریاد:

آزادی سهم ما نبوده؛

آزادی حق ماست.

091808

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 22:58  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: دوستی

 

بیژن باران: دوستی

تقدیم به دکتر احمد طهماسبی، 1985 برلین*


     
باد پاییزی ام-
از شهرهای زبادی گذشته ام.
دوستان بسیاری داشته ام.
هر کدام کولباری از تجربه سفر و خاطرات
در چشمانشان ساطع.
آنها در حال، غوطه ورند.
در گذشته، پاتیل اند.
بعد جغرافیا و قید زمان غایب است.  
به آینده می جهند؛ برمی گردند.
در آنها تخیل تجسم می یابد.

در زمستانهای پیرار
اموال عتیق ما برده شدند.
اکنون خیره کنند چشم در موزه های جهان. 
کرکسان فراز فلات در جولان
کشتیهای ماورای بحار از ثروت ملی مالامال.
زبان ما ولی هنوز در چهارسوی جهان-
بکار میرود در خانه، کتابخانه، خیابان.
کسی نمی تواند آنرا محو کند
زیرا کودکان ما کتب کهن را در کیف دارند.

دوستی
چون فردی واحد
در وجوه هرم بلور
چندین چهره می شود؛
هر چهره به خاطراتی وصل.
من در این شهر خاطره
با آنهایم.
آنهایی را که در مسافت دور
دیگر نمی بینم.

در گشتها، انسانهای نمونه دیده ام.
برخی از آنها هنرشان زندگیشان است.
آنها سریشم جامعه اند.
دیگران را در کانون کاشانه خود
بهم نزدیک می کنند.
خاطرات در خانه آنها زنده می شوند.
غذا بر سفره اشان
ستایش زندگی است.
نوشابه گرم و سرد
حکایت دوگانگی عمر گذشته و آینده است.
آنها بما می آموزند:
تکانه پویا را تبدیل به حادثه ای مانا بکنیم.

باد یاد را می برد به دور.
غنیمت دم به یغمای زمان می رود:
الهام را به شعر
خاطرات را به کتاب
رنگها و کمانه های طبیعت را در نقاشی
صدا و طنین صدا در موسیقی
تصویر و حرکت در فیلم
تمام برای تعهد 
به شکوفانی حقارت زندگی دوران.

زندگی آنها در دیگران ادامه دارد.
یکی همه را مهمان می کند
کارگردان کبیر نامریی
در آغاز لحظه داد میزند بسکوت: Action!
در انتهای لحظه: Cut!
زندگی ما در میان این لحظه ها 
با همهه جدل و شادی حضور می گذرد.

کلمات مال خود افراد بوده.
آنها آنرا از سناریویی روخوانی / حفظ نمی کنند.
دستان سخی میزبان سفره را پر می کند.
در جمع، خویش به وحدت می رسد.
در کلام، اشارات
ساکنان اتاق در وحدت مهمانی
بگو بگوش می کنند.
مناظره، بحث، جدل، گواه دیگری
کمک و همکاری از خاطره بغلی

میزبان چسب جامعه است.
احاد منفرد را بزیر یک سقف می آورد.
بدور اتاق
حلقه دوستان گرم می شود.
صورت آنها، نگاهشان بهم،
تکان لب و چانه
دست و شانه
گیرندگی گوش
بیداری ذهن و هوش
تلفظ کلمات
تبدیل اندیشه به بیانات
جنبیدن سر و نوسان انگشت در گفتار.
میهمانی عرصه دوئل مصاحبت
گفتار اندیشه های نامطمئن خلود
بررسی واکنش ردیف حضور

آه این بحثها زلزله اند
آتشفشان می شوند-
میدان بروز آفرینش
ستیغ خلاقیت و نوآوری برای اجتماع.
حرف تو حرف می آید.
یکی دیگر را به حرف می آورد.
در جاده مه گرفته خاطرات
پس از کمی فکر؛ گشتن بدنبال جامه دان سفر دور
برای بیان در کلمات ملفوظ جان می گیرد.

اندیشه به برنامه و پذیرش دیگران تبدیل میشود 
صیقل میخورد
صاف و شفاف می شود.

کلام در هوا می ماند.
در ذهن مدعوین حک می شود.
خاطره می شود
اندیشه می شود
برای وعده دیدار بعد
گفتار کلام و اشارت می شود.
جرقه های خلاقیت بشارت می شود.
آه مباحتات جمع، فرد را خلاق می کند.
از اندیشه های آشنا
ترکیب جملات جدید
مفاهیم نوین
ارمغان حاضران می شود.

سالها چون باد می گذرد.
چهره های سبز بهار به شیارهای خزانی می گرایند.
اطفال، جوانانی رشید می شوند.
بر هره پنجره فاخته تنها
در چرت، سر بزیر پر برده.
از آن شبهای بحث تا سحر
خاطرات و نوشته هایی بجا مانده.
این یادها به آینده می رسند.
تاریخ خاطرات مکتوب است.   
072008

* جنگل سبز Grunewald در شرق شهر تا رود هاول Havel امتداد دارد. این پارک بزرگ، همسایه موسسه مطالعات عالی، با تپه های توفلزبرگ Teufelsberg برای پیاده روی، در ناحیه شارلوتنبورگ Charlottenburg با کاخ و باغ باشکوهش بهمین نام، واقع است. این کاخ در قرن 17م ساخته؛ پس از ویرانی ج ج2 مرمت شده؛ جایگاه موزه هنرهای نو با آثار پیکاسو، کلی Klee و استادیوم المپیک می باشد؛ اکنون محل جلب گردشگران است. بین بورگ و برج فارسی رابطه ای وجود دارد. دروازه براندنبورگ Brandenburg ، بازار در خیابان کودام مخفف Kurfürstendamm ، موزه اروتیک، موزه پرگامون Pergamon با دروازه بابلی ایشتار و اقلام عثیق فلات، دانشگاه هومبلت Humboldt و سدها دیدنی دیگر برلین را 3مین شهر از نظر تعداد گردشگران سالانه در جهان می کند.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 23:29  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: ایران

Iran

                             بیژن باران: ایران


من ایران ام.
با شانه های ستبر البرز و زاگروس
سینه وسیع فلات
پارچ پرآب خزر
دامن خیس خلیج فارس
در کاروان ازل تا ابد

نیاز دارم به:
گندمزار کردستان
آرامش روان کارون
شب و روز گیلاس مشهد و اصفهان

نخلهای غرور بلوچ پهنه ی پر پلیکان آبهای زابل سواد سبز ساحل مازندران خواهران ابدیی سهند و سبلان چشمه های لرستان فلات داغ لوت و مرکزی هندسه هوشمند گلیم و سفال بادگیرهای کهن یزد یال سفید دماوند دستان زحمت کهکیلویه پاهای استوار سواران و ستوران هزاره های دور پایکوبی در پاوه دستافشانی در سرخس خنیاگران انزلی سازندگان گلبوته های کهن بر باغ پر بوته ی قالی از تبریز، هریز، نایین، کاشان باغهای نخل و لیموی بم یالهای سفید همدان دره های سبز همیشه جاری یاسهای معطر شیراز ناظران حاضز تاریخ: 33پل زاینده رود ستونهای کرور غرور شیراز سنگنگاره های بیستون قلاع دفاع الموت ستیغ شجاعت بابک شعار عدالت سرخ مزدک من ایران ام. گاتهای سپیده تمدن

کوزههای شهر سوخته جام طلای مارلیک آتشکدههای 3گانه کاریان، ارومیه، نیشابور گنبدهای کاشی فیروزه فلات چشمه های پرآب فین و گلستان محلات من ایران ام. زادگاه کودکان باهوش و فرز بر گستره فلات باستانی پر چین در کنار کار دستان سبدبافان آینده عشق، علم، عرفان با شوکت گذشته کار امروز امید به فردای آباد و شکوفان من ایران ام. از هزاره های دور آمده ام. من میمانم. 100808

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 21:22  توسط بیژن باران  | 

شاعر ناشناس: پیغامگیر

در پیوست ایمیلی، اشعار زیر قرار داشتند که برای پست این هفته
 درج شده اند.  در اینجا شاعر ناشناس با تبحر در آثار گذشتگان و خلاقیت
شعری لحن مطایبه را نیز بکار برده. این یک نمونه از پیدایش لالاییها،
 ترانه های وده ای، آثار فولکلر است. او مقوله مدرن پیغامگیر را با تقلید
از سبک شاعران گذشته بشعر گذاشته.  سبک در این
 جا دربرگیرنده وزن، قافیه، کلام diction، لحن tone، عاطفه، به قول
 امروزیها اثر انگشت شاعران گذشته است. ب.ب.

پیغام گیر حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور!

پیغام گیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم یافت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم

پیغام گیر فردوسی:
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب

پیغام گیر خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!

پیغام گیر منوچهری :
از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم! 

پیغام گیر مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم!
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام … خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!

پیغام گیر بابا طاهر:
تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت!

پیغام گیر نیما:
چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش

پیغام گیر شاملو:
بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت
سنگواره ای از دستان آدمیت
آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویم
تآنگاه که توانستن سرودی است

پیغام گیر سایه:
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان

پیغام گیر فروغ:
نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم..
 می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند... 
سلامی دوباره خواهم داد
  

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 19:59  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: آن

 

چو انباز او گشت با او به راز/ نبود آن شب تیره تا دیر باز.

ز شبنم شد آن غنچه‌ی تازه پر/ و یا حقه‌ی لعل شد پر ز در.

به کام صدف قطره اندر چکید/ میانش یکی گوهر آمد پدید.۱

فردوسی 935–1020م

آن

شکوه کوه

عطر لیمو لیمو

تناوب تن

نزدیک نفس

تماس تنها

سایش دستها

ستایش حضور

سکون کسور

ماه مضاعف

پرنبان پوست

فشار گوشت

 

Mi amor mi amor

te quiero mi amor

te quiero mucho

Mi amor mi amor

solo mia,  Only mine

mia, mia

۲

سلوک استخوان

شکفتن نسترن

تبسم اطلسی

ورود رود

فروریز بتاریکی،

قعر نمور،

شکیبای سرخ،

پذیرای بدعت!

می رویم سرشاد-

به انتهای شب،

تنگی دهلیز،

آغاز آفرینش،

تغذیه سالم 

نشاط رشد.

سر درپنجره

گریه نور

حرکت حرف

پیاده هدف..

خیس رابطه

گلوی وحش

صدای بدوی

رعشه نشئه

لذت لحظه

رخوت خواب

 

رادیوی مطبوع:

"گولي جان! جان گولي!/ باشوا بیر داش گولی

نيني سن من سنه دي/ سن منه دي اي گولي.."

 

در نیم هشیاری

خفیف دور:

"ای آقایان رشتی، از کبلایی تا مشتی!

زنی بی گیتوم بلایه، اشنه کوتون ندانه.

جغلره ریشتون نتانه، سیر بویج پوتن ندانه.

هرچی دهمش کنه ی ناز، جفتک زنه ی به دیواز.."

*

آوار آب

دستان دوستی

گرمی بوسه

طلوع آفتاب

100908

شعر آن یک نمونه دیگر از شعر پسامدرن فارسی است. در این شعر چندزبانی، چندصدایی، جویدگی، چینش بصری مفصلهای شعری مربوط به راویان متعدد به دام اندخته شده. رجوع شود به شعر گوادلوپ برای نمونه دیگر از شعر پسامدرن با تردد ذهنی/ عینی راوی به گذشته، حال، آینده.۳  واژه آن یک ایهام با 2 معنی متفاوت لحظه و ضمیر اشاره بدور است. موضوع آن مانند مفصل فردوسی که در کتیبه/ پیشانی- نویس epigram شعر آمده در باره عمل لقاح 2 انسان است. راوی ها در شعر آن سوای راوی کلان، 2 طرف عشقبازی، ورود، اسپرم، تخمدان، رادیو با تصنیف آذری می باشند که در مفصلهای میانی شعر بترتیب آمده اند.  مقصل مرکزی دگردیسی اسپرم به جنین، نوزاد گریه کن، راه روی پیاده، هدف فردایی فرد را تصویر می کند. در مفصل پایانی هم گذشت زمان با طلوع آفتاب می اید.  

شاعر پیشامدرن سنت فردیت شاهی، نقالی تکنفره، توحید آسمانی را بر روایت تعمیم داده؛ تک راوی وحده، گزینه ارجح او ست. در عصر فردوسی این گزینه برای شاعر دیگر عادت شده بود.  در پی گزینش موضوع و وزن، با رعایت اصول نظم عروضی، شاعر سوم شخص مفرد را برای روایت بطور ناآگاهانه می گزید. این عادت در برخی اشعار لیریک مانند غزلهای حافظ به دیالوگ گفتم-گفتی تکامل یافت؛ در افسانه نیما بطور درخشان و رمانتیک تبلور یافت.  ولی پیدایش چند راوی در شعر تا عصر پسامدرن بندرت اتفاق افتاده است.  باید افزود که یک راوی سوم شخص میتواند شخصیتهای مختلف بخود بگیرد.

از مضرات تک راوی یکی نبود طیف عواطف در شعر است. تمام کتاب شعر از دید یک راوی با لحن مونوتون بصورت مونولوگ تسبیح میشود.  لذا شعر از تکثر راوی و عواطف گوناگون آنها تهی میباشد. البته راوی گاهی عواطف خود را هم در شعر میگنجاند.  در شعر چندصدایی هر راوی آزادانه زبان و ذهن خود را که بار عاطفی و فردی دارند بکار میبرد.   

چند صدایی multi-voice با تغییر راوی/ دیدگاه همراه است؛ polyphony تعداد نتهای آوازی/ سازی موسیقی است که همزمان خوانده/ نواخته می شوند.  البته واژه دوم را باختین ۴ در روسیه بمعنای چند راوی/ دیدگاه/ صدا در ادبیات هم بکار برده؛ نمونه کلاسیک آن در نثر داستایوسکی دیده می شود که موقعیت را از دیدگاه حتی منافی هم از چند شخصیت ارایه می دهد.  دو فصل قتل پدر و بحث خدا در برادران کارامازوف نمونه های درخشان این روش چندصدایی اند که بجای راوی متکلم واحد، قضیه از چند دیدگاه روایت می شود.  آنتونیونی ۵ هم در برخی از فیلمهایش چند دوربین را روی یک صحنه محاط میکرد تا صحنه را از چند زاویه /دیدگاه/ راوی عرضه کند. در اینجا لحن راوی با بیان شخصیت درهم آمیخته میشود.  صدای راوی با لحن و حالت هم مترادف آمده. این صدا با گزینش واژه ها، چینش/نحو آنها، تعداد آنها در تعیین طول سطر، به احساس شعر یاری می رساند. لحن خشمگین یا غمگین را هر شاعری میتواند بگزیند. ولی صمیمت شاعر دست بالا را دارد.  نمونه درخشان لحن و صمیمیت شخصی در اشعار فروغ بوفور آمده.  چندصدایی انرژی و اجرای دراماتیک شعر را افزایش می دهد. تکصدایی هیچ رجحانی ندارد؛ استبداد تک راوی را دامن میزند؛ یعنی حوادث صرفن از دید این راوی ارایه می شوند.  چندصدایی همآوری و تعامل را در فرهنگ پدید می آورد.

چندزبانی در شعر، هم در قدیم و هم در شعر نو، دیده می شود.  سعدی، حافظ، مولانا پاره های عربی یا حتی ترکی را در شعر فارسی خود گنجانده اند.  عذار پاوند4 هم از آوردن سطور لاتین یا یونانی در شعر خود دریغ نمی کرد. چند زبانی در شعر آن با تصنیف آذری در اتاق، بازآوری تصنیف گیلکی در ذهن ناهشیار، گفتگوی مختصر عاملان دوگانه به اسپانیولی یا انگلیسی نشان داده می شود.  البته نام منبع صدا نیآمده؛ نمونه: در شعر نیآمده که رادیو روشن و تصنیف آذری در اتاق جاری بود.  یا در ذهن طرف تصنیف گیلکی بیاد آمد.   

جویدگی در شعر می تواند 4 نوع باشد.

1- چند موضوعی در تسبیح مفاصل بدون رابطه ظاهری. مانند برخی عزلهای حافظ 5 یا غزل جی آلفرد پروفراگ الیوت.6

2- گزینش تقطیعات زمانی/ مکانی خط بین چشم راوی و صحنه روایت.

3- ساختارشکنی نحو/ نقص جمله. درشعر قدیم و نیمایی بخاطر وزن، گاهی جویدگی/ سکته و حذف کلمه/ فعل در شعر اجتناب ناپذیر بود.  در شعر آن نبود فعل شعر را بیزمان می کند.

4- تته پته یا لکنت چون زبان کودکان یا تپق زدن بزرگان.

از نظر بصری هم میتوان چرخش راوی را از یک صدا به صدای دیگر بروی صفحه کتاب تصویر کرد. راوی اول، سوم شخص مفرد، مفصل حاشیه راست را برای خود میگیرد.  این راوی بخاطر جویدگی در بیان، جملات بدون فعل/فاعل بکار می برد. راوی دوم، دوم شخص مفردبا ندا دردادن، حاشیه چپ را برای مفصل خود می گزیند. راوی سوم، اول شخص جمع با ضمیر ما، مفصل مربوط به روایت خود را در مرکز صفحه قرار می دهد.  در شعر زیر این چرخش راوی هم با تغییر حاشیه مفصل از راست به مرکز و چپ بکار رفته. 

پانویس.

1-- در این مفصل گیرا، فردوسی همآغوشی رستم و تهمینه را در شرایط تاریکی، جاذبه جنسی (رو، قد، تن)، بدون عقد و برای تولید مثل نه خوش گذرانی با زبان ایهام، تمثیل، اشاره، استعاره، غیر مستقیم بیان میکند. نطفه سهراب، فرزند رستم، یک در/ مروارید در صدف/ بطن تهمینه، دختر شاه سمنگان، میشود. واژه ‌های شبنم، غنچه‌ی تازه، حقه‌ی لعل، دُر، صدف، قطره، کام، گوهر؛ افعال چکیدن، پر شدن، صفات باز، تیره، میان؛ و ایهام زیبای باز بمعنی گاه و انقباض بطور موجز عمل لقاح را در تصویری شاعرانه و اروتیک القا میکنند . باکرگی تهمینه ّبا پگاه/ تازه/ شبنم، آغاز صبح، خیسی دریا/ صدف، سرخی لعل برای بارداری تداعی  میشوند.  گذر زمان از شب تا دیرگاه /پگاه – از تیره تا رویت غنچه بطور موازی با روایت صحنه ی همآغوشی چون ساعتی فرارو نشان داده میشود.  چرخش دید نیز با آوردن انباز/ همبازی او، زمزمه رازوش به او، زوم روی اعضای بدن در لفافه استعاره های نغز و زنده رشد مروارید، بازشدن غنچه، با استعاره 2گانه کام سرخ لبدار دو لبه ی انقباضی صدف با ماهیچه اتصال درونی تمرکز شدید بصری شاعر را نشان می دهند.   

۲-عشق من، عشق من،

می خواهمت، عشق من،

شدید می خواهمت

عشق من، عشق من،

تنها مال منی،

مال منی، مال منی.

۲-    http://pendar.forums1.net/forum-f14/topic-t638.htm

۴- آنتونیونی Antonioni  1912-2007، کارگردان ایتالیایی؛ نمونه: نقطه زابرینسکی.

۵- باختین 1895-1975 نظریه دان ادبی روسی.

۶- عذرا پاوند 1885-1972 Pound شاعر مدرنیست آمریکایی.

۷- چند موضوعی با یک نمونه از غزل حافظ که چند نظر گوناگون را راوی بهم تسبیح می کند.  این گونه غزلها با نظریه یکدست کردن غزلها توسط فرزاد و شاملو منافات دارند.

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد./ عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد.

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد./ چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد.

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل./ تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد.

*

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر./ مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد.

*

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی؛ / مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد؟

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید؛/ از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد.

 

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت!/ که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد.

*

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود! /چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد؟

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود./قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد.

۸- الیوت T S Eliot 1888-1965 شاعر انگلیسی صاحب نوبل، آثار مدرنش: سرزمین هرز، مردان پوک،2 نمایشنامه جنایت در محراب/ مهراب و دوره مشروب خواری، چهارشنبه خاکستر، جستار سنت و استعداد فردی.

http://www.matrod.blogfa.com/cat-4.aspx

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 4:14  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: کانون

کانون

عشق تمرکز است.

تمرکز گذشته در اکنون-

گستره پندار

گزینش گفتار

گرایش کردار.

از جهان پراکنده آینده

روشن می نماید جاده عشق.

 

عشق تکامل است-

از یک تن

به تن دیگر

و به تن های کودکان در راه فردا.

 

عشق تمدن است.

ساختن برای دیگران

از خانه تا شهر و خیابان.

022708

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 6:47  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: میهن

میهن

در کوهها

رقص آبشار و باد.

در شب فلات

رقص نسیم و سبز بوته ها.

در عمق دره ها

رقص نور و نیزار.

در اوج موج خزر

رقص ماهی و ماه.

بر کرانه سفید خلیج فارس

رقص فوج ماکیان.

 

گستره تو: از ازل تا ابد؛

از فلق تا شفق؛

از نخلهای زابل تا یالهای تفته زاگروس.

 

ساکنان از خاک تو برخیزند؛

برآن برآنند

درآن فروشوند.

میهمانان آیند و روند.

تو با چهره آفتابی فصول

در فضای کانونی مهر، میمانی.

 

موی تو افشان

باگلبرگهای بهار در باد، در یاد:

سبز گستره کارون

سفید همیشگی دماوند

سرخ شعله شقایق سبلان.

072308

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 1:34  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: خلیج ماه

 

خلیج ماه*

ای خور کوچک من!

به چراغها و نور آذیین بسته ای.

شب با گیسوی سیاه،

بسر تاج زرد ماه.

آب با پیرهن دودی رقص موج

در کش و قوس.

چه کنم با گذر بهار در زمستان؟

 

ای خور کوچک من!

با آویزی از الماس ستارگان

کمربندی از چراغهای ساحلی.

شب می گریزد بدور، بدیوار.

کسی بر طبل بیخوابی می کوبد.

 

فرود مرتب بالگرد و هواپیما

با نورافکن زرد بی صدا

از مدار نامریی نوبت بی انتها،

در ارتباط با برج فرمان فرودگاه.

 

نیم ماه زرد در آسمان

نیم دگر سیاه ساحلی.

شب در آیینه خلیج

خود را گم کرده است.

010908

Half Moon Bay در جنوب سان فرانسیسکو، مجاور اقیانوس آرام، قرار دارد. خلیج نیمدایره آن مانند ماه نصفه است؛ پر از آب لاجوردی با ساحل یشمی چمن و صخره.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 2:40  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران ساده

ساده

ماه آنجاست.

من اینجایم.

تو کجایی؟

 

آسمان باز است.

چشم ستاره هم باز است.

حصیر پنجره، هاشور زند ماه را.

من سرد و تنهایم.

امشب همانیم

که دیشب بودیم؟

- ولی جدا.

010908

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 0:39  توسط بیژن باران  | 

بیژن باران: پروانه

 

پروانه

لبخندت پروانه ای بال گشا

از چهره ات برای پرواز.

خنده ات آبشار شادی و شوق

جاری بر تن داغ شب.

 

گیسوان مشگی بر شانه

افشان براست، افشان بچپ.

در گوشم زمزمه تو

در شرجی شب.

 

پنجره، باز؛ افشاری تار،

عطر دریا و شب، رقص نسیم و پرده؛

چراغهای ارتباط ساحلی،

اخبار ناگوار دور،

صورت سفید گرد ماه،

ناخن آبی ناهید،

به باختر نشان می داد

راهی که در پیش بود.

071708

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 23:42  توسط بیژن باران  |