۷۸
از سفر برگشته دوستی، دور میز کافه در نرمی گیتار.
سوی گرم شیشه، ما؛ سوی دگر، برف پاکنها، بیقرار؛
خودروها پوستین برف برتن، چنان سرد و نزار-
نور سرخ و زرد از رفت و برگشت، هم جوار.
شعر زیر خواند؛ گاه لب تر کرد با چای گرم.
گفتمش ساختارشکن، زیبا و نو گفتی بشرم.
پس بخوان بار دگر، آهسته تر. چای نوشید؛ خواند این طومار:
1
من با خودم. تو بر من افزون- با یادهای تو آغشته میشوم.
تو با خودی. با اضافه ی من، بادبانهای صدای من در حافظه ی تو.
ما از هم دور می شویم. خاطراتمان بجا ماند در غبار ایام.
در پندارم با تو تپق می زنم.
در تبسم شکوفه های صورتی سیب
زیر دَوَران گله بازیگوش توسن سفید ابرهای فلات وسیع.
در طرح سفر به دریای گرم جنوب
ترا در خانه جا گذارم.
در خیال بی تو با همزادت- کم حرفتر، گرمتر، سفت تر، نزدیکتر –
با التهاب آب، بوسه ی مرغ ِ طوفان بر موج و ماهی.
در گفتارم با تو تپق می زنم.
نام ترا فراموش می کنم، لحظه ای، فقط لحظه ای.
ترا (دیر) برای نهار می بینم.
کلمات از ما می گریزند در برگریز پاییز.
در کردارم با تو تپق می زنم.
وقتی تو ناخنهایت را می گیری، کرم بدست میزنی؛
میروی به برج شراره لب غنچه ای، طبق زنی؛
گفتی با جفت شیرازی، شلوغی است ضربدری؛
ما و شراره، حواس پرتی در مثلثی؛
پس من در را قفل می کنم، در قفایت.
دیگر جدال ذهنی بر جدایی ما حاکم است.
{بلور بین ما کی ترک بر داشت؟
در شعله ی شفق سحر، بی سایه عدل ظهر، یا فلق شرابی غروب؟
در دیری پاسخ من به تو، یا در طفره پلک چشمان رو بدیوار تو.}
در پندارم با تو تپق می زنم.
شاید بار دگر با تو شوم نو، با تسلیم پرده در نسیم بهار.
ولی، هیهات، در خداحافظ
سرد مرگ برگ در شب هراس
۵ انگشتم بتو میرسند، سرد و بدون حس
{قبلا امتداد مکث منجر به خیسی کف دستان ما می شد؛
در سودای وحدت پرستش پوست}
در طرح خطوط آینده با تو بر صخره ها زیر باران شویا.
پشت بهم بر تخت دیوار سفید سرد، بچشم –
در سکوت سیاه شب.
با برف بی برگی، قندیل یخ، بام بی کبوتر.
جا پای خاطرات در برف صبح، روشنی مطلق بی سایه.
2
در پندارم تو برمن ظاهر می شوی
زیر چادر معطر اقاقیا، بر فرش حریر و رایحه، باتو حرف می زنم.
می خواهم بگویم خانه ی مرا دیده ای
میگویم تخت مرا دیده ای!
در چشمان ما پرسش بوسه کجا
شیب شوق، لاله و لوله، غمزه غنچه
قلوه 2قلوی قفا یا فوق.
باز می شوی بهار و باغ
در خلوت خلود خیس خراب.
در کردارم با تو تپق می زنم.
میان منگوله های میوه باغ بزرگ
عطش لحظه را شهدی شیرین فشاری کند.
دستم بسوی تو فراتر رود- رواتر
بر قوی گردنت بسیاهی خزه ی مو پیچد، سرین،
در نشر حس و حشر کرکی لاله گوش، پایین،
تر چون تپه های زادگاهم با دره های مخملی قمیش پاکوتاه سایه سیاه
در طراوت شبانه ی شماران شانه ی باران،
نیایش و سایش لمس ماسه های ابریشم پرگل نازی گرم جنوب،
کمانه های زوج موج، فوج اوج، شوق شمع شرم داغ چراغ زاغ باغ
لمس دست (حرص) دوستی، التهاب (زُخم) نفس، کام مدام، زه و زبان، تبسم میلاد لحظه، انقباض (لزج) وحدت، واجهای وحش هزاره های تاریکی رضایت، ارضاء، رضوان، روضه، ریاضت، لبه، لب، لبالب، لاله، لوله، لمبانده، لمبر، لمیده، لوند، لولو، لایه، لابه، لعاب، لپ، لولا، لوا، لحم، لم، بلاد، بلا، بلال، بلم.
نیاز آز، دروازه باز ناز، تاز مجاز راز، ساز گاز غاز
شیطان شدی شیدای من شورت بریز شورم بتن.
با ۶ دست شیوا برقص، از ۴ سو مرا ببر
در میشی ماهوت مردمکت، در خشش زوج رطب خرمایی،
در بخور خام نفس، بتاریکی نسیان کاسه ی سر
دستی در کمرت فرو
دست دگر سر زانو-
شمال را سو.
3
در گفتارم با تو تپق می زنم.
ِمن ِمن َمن فصلی است.
وقتی بشهر، مسافر شوق، سیاحت بکله، دید آفاق،
در قفل نگاه تو، پیدایی کلید.
لکنت زبانم با تو چندان شود پیش خودم، آهسته و تو دماغی:
میخام، میخام، از اون میخام، الان میخام. بازم میخام خیلی میخام.
(این هزوارش را تو می خوانی.)
(فکر میکنم:) خام خام خمیر خوب شراب.
(می نویسم:) خمار خالی خواب خراب.
در دست دادن بتو
جلوتر می روم-
بسوی جفت فاخته غرور قفس
انگشت بسوراخ فرد دگمه ها،
آتش درون دیده ها
با تو بمرکز زمین
آخته، داغ، دلباخته، بلاغ
طبل مطنطن زنگبار و سنج، سراغ مرکز سیاه؛ هوس سرخ نطع جزایر کاراییب حضور
با جیغ واجهای وحش، اصوات استغاثه، فروخورد غان و غون طفلکی
در جنگل پرپشت،
با آچمز اسب، حواشی قلعه ی آشنا، کیش وزیر پریان،
پیاده به فیل کشم دست بتاریکی
تا گم نشوم دراین بخار و بخور-
دور از خسروان زوج، مات چشمه حیات.
4
قسمت من ۷ اورنگ افزون به ۸ خوشه پروین و من ست.
فرود جدایی از این، فراز جوییدن آن؛
تکرار دندانه ۷ و ۸ اره ی تقدیر
سپس جدایی از آن در جستجوی این تر، این ور،
یافتن آن ترین.
دوری از این، جذب جنون این ترین.
چیز چیز می کنم.
چه چیز میخواهم
چه چیز در ذهن؛
بر تن، چه چیز؟
چیزی بفکر، چیز دگر در گلو، جیز زبان.
این چیز بزیر انگشت سبابه، در اندیشه چیز دیگری مادون
نزدیک این چیز- در فکر چیزی دورتر
کنار دورتر رسیده؛ در وهم دورترین بخواب
بر دورترین تار خیال، نزدیک بینی ام جواب.
وقتی دو فکر قطری پشت پیشانی بسنگرند؛
در واقعیت یک برخورد، خیال دیگر مرا خام می کند.
با اندیشه پیشانی با تو حرف می زنم.
در اوهام پشت فکرم فرو میروم.
در ۸ رابطه صعود
به راس رسیده، انزال ظاهر می شود.
دیگر جدا – در شلوغی شهر گم می شویم.
بجستجوی ۸ دیگری هوشیارتر
در میدان مغناطیس حضور؛ رو به شمال یا جنوب
در پندار، گفتار، کردار- میزنم:
گاهی چپق.
گاهی تپق.
070205