تبليغاتX
شهر شعر - دکتر فرزان سجودي: پسا مدرنيسم در ایران

شهر شعر

برای نشر اشعار بيژن باران و نقد شعر برای شبکه ی شعر-دوستان فارسی

پست مدرنيسم بي ساختاري و نگاه انفعالي در گفت وگو با دکتر فرزان سجودي
پست مدرن ما پست مدرن آنها

سجاد صاحبان زند

گرچه چند سالي است که تب و تاب پست مدرنيسم ديگر به اندازه گذشته مطرح نيست، اما هنوز اين نگاه فکري در جامعه ما طرفداران بسياري دارد. در مقابل برخي نيز انتقادهايي را به گفتمان پست مدرنيستي وارد مي کنند. اين دسته از چهره ها، نگاه انفعالي، عدم ساختارها، حرکت به سوي خردگريزي، عدم مشارکت در مسائل اجتماعي، حرف هاي دهان پرکن و بي مفهوم و بسياري ديگر از موارد را در رد پست مدرنيسم بيان مي کنند. برخي از اين چهره ها گام را فراتر مي گذارند و معتقدند که پست مدرنيسم از آنجايي که جامعه ما هنوز مدرنيته را تجربه نکرده، امري ناکارآمد و بي پايه براي ماست و از اين رو بحث در مورد آن را بايد منتفي دانست. در نگاهي معتدل تر، از عدم دريافت مفهوم واقعي پست مدرنيسم توسط ايراني ها سخن مي رود و عنوان مي شود که به دليل فقدان منابع کافي و گاه ترجمه هاي نه چندان دقيق (که از روي حرف هاي نه چندان علمي به دست آمده) دريافت ما از اين گفتمان به هيچ وجه درست نيست. هرچند پرداختن به اين مسائل به بحث مفصلي نياز دارد، اما در ادامه مي توانيم به اجمال پاسخ هاي دکتر فرزان سجودي به آنها را بخوانيم.

---

- بناي پست مدرنيسم بر «نفي» است؛ نفي کلان روايت ها ، نفي ساختارها، نفي واقعيت و... با اين همه پست مدرنيسم براي اعلام موجوديت بايد از «بودن» حرف بزند. به نظر شما اين تقابل «نفي» و «بودن» به ضعف پست مدرنيسم نينجاميده يا نخواهد انجاميد؟

به گمان من پست مدرنيسم نبايد چندان با دغدغه ضعف و قوت مواجه باشد، به دليل آنکه ماهيت تئوري هاي پست مدرنيستي مبني بر ضعف است؛ يعني هر آنچه مي خواهد به واسطه ساختارهاي کلان، روايت هاي کلان، استواري هاي ديرپا تشکيل شود، توسط تئوري هاي پست مدرنيستي واپاشي مي شود. در نتيجه وقتي اين کارکرد در ارتباط با همه چيز توسط پست مدرنيته رعايت مي شود، بالطبع دامان خود آن را هم خواهد گرفت. از همين رو بايد وضعيت پست مدرنيسم را وضعيت فروپاشي و ضعف دانست؛ ضعف در برابر قوت و قدرت ساختارهاي کلان. بنابراين به نظر مي رسد که واپاشي، فروپاشيدگي، گسست، کثرت و تنوع ديدگاهي پيشاپيش بخشي از نظريه پست مدرنيته است. ضعف از اين ديدگاه، درون زاد پست مدرنيته است و نمي توان آن را نقطه يي منفي برايش به حساب آورد. واقعيت اين است که نوعي تعارض در نظريه پست مدرنيته وجود دارد. وقتي ما کلمه نظريه را به کار مي بريم، به نظر مي رسد که بايد با يک فضاي گفتماني منسجم روبه رو باشيم، در صورتي که فضاي گفتماني پست مدرنيته عليه هرگونه فضاي منسجم عمل مي کند. اين ويژگي پست مدرنيسم است. اين همان چيزي است که آن را جذاب مي کند.

- ضعف در برابر ساختارها و کلان روايت ها، آيا نشان از وضعيت بي ثبات پست مدرنيسم دارد؟

ضعف در اينجا به هيچ وجه به معناي ناتواني نيست. اتفاقاً تئوري هاي پست مدرن، کلان روايت ها را به خوبي واپاشي مي کنند. من به جاي ضعف، رد کردن يا عبارت هاي مشابه، کلمه واپاشي را درست تر مي دانم، يعني پست مدرنيته کلان روايت هاي دنياي مدرن را واسازي مي کند. به نظرم پيش از آنکه هرگونه سوءتفاهمي ايجاد شود، بايد توضيح بيشتري بدهم. به گمان من اگر عنوان کلان روايت يا ساختارهاي محکم را قدرت مي گذاريم، پست مدرنيته پيشاپيش گسست و واپاشي را که به اين ساختارها تحميل مي کند، خود نيز مورد پذيرش قرار داده است. به همين دليل است که تئوري پست مدرن يا فضاي پست مدرن يک فضاي ساختمند محکم و کلان نيست. به دليل آنکه نمي تواند کلان و ساختمند باشد، عليه اين دو عمل مي کند.

- حال اگر کسي بخواهد اين تئوري را نظم و نظام دهد، همان طور که بودريار، ليوتار، چارلز و جنکس انجام دادند، کار او از آنجا که در تعارض با پست مدرنيته است، به مرگ آن مي انجامد؟

نه، به نظر من اين همان متناقض نماي پست مدرنيسم است. دريدا در آن مقاله مطرح «ساختار، بازي، نشانه» بحث را به خوبي مطرح مي کند. وقتي بحث از نظام مي شود، به سمت ساختمندي مي رويم. گريزي از اين نيست. کاري که بودريار و ليوتار هم مي کنند در همين عملکرد جاي مي گيرد. آنها به طور خودآگاه يا ناخودآگاه نظام انديشگي را به سمت ساختارمند شدن پيش مي برند. از طرف ديگر اين نظام انديشگي يا هر نوشتار ديگر پيوسته داراي اين استعداد و قابليت هست که ساختمندي خود را فروبريزد. با اين فروپاشي، ساختمندي دوباره يي شکل مي گيرد. فرق اين ساختمندي با ساختمندي کلان در اين است که ما پذيرفته ايم ساختمندي هاي کلان انساني در قاب ساختمندي هاي موقتي، محلي (همان که فوکر با عنوان local در برابر فرهنگ جهاني دارد) و کثير شکل مي گيرند و فرومي پاشند. در نتيجه به جاي رسيدن به ساختارهاي کلاني همچون سوسياليسم و انواع مدينه هاي فاضله ما با حقيقت هاي خرد متکثر در حال شکل گيري و در عين حال متکثر روبه رو هستيم. نتيجه اين نوع رفتار ما را به آنجا مي رساند که به جاي صحبت از رسيدن به نوعي نهيليسم تهي بودگي بي انتها، مي توان از نوعي انرژي پوياي متکثر سخن گفت که پيوسته در حال شدن و واشدن است. به نظر مي رسد همان انرژي است که زندگي معاصر ما را مي سازد.

- فکر نمي کنيد که اين جابه جايي هاي مدام و قائل نبودن به يک ساختار مي تواند به بي خردي و هرج و مرج تبديل شود؟

چرا، پساساختارگرايي موجود در آراي دريدا و رولان بارت در برابر خردگرايي جهانشمول نوعي بي خردي به حساب مي آيد. پساساختارگرايي و پست مدرنيسم متاخر در برابر ساختارهاي منطقي خردگرا که ادعاي جهانشمولي دارند، نوعي بي خردي متکثر غيرجهاني بومي است. به عبارت ديگر، در مقابل مرکزها، پست مدرنيسم نوعي حاشيه گرايي به حساب مي آيد. با اين همه نمي توان اين بي خردي را در برابر آن خردگرايي متمرکز داراي نوعي ضعف و گسست به حساب آورد. اتفاقاً بر همان چيزي تاکيد دارد که خود نيز به آن واقف است. اگر بخواهيم واژه ها را دقيق تر به کار ببريم، پست مدرنيسم در تقابل با خردگرايي جهانشمولي است که مدعي حقيقت انساني است اما پست مدرنيسم آن را رد مي کند و از سويي خود نيز ادعايي مشابه را مطرح نمي کند.

- شما مي گوييد که پست مدرنيسم ساختارهايي است که مرتب ساخته شده و فرو مي ريزد. آيا اين خود يک روايت کلان نيست؟

پست مدرنيسم را نمي توان ساختارهايي دانست که ساخته مي شوند و سپس فرومي ريزند. اما پست مدرنيسم به عنوان يک شرايط يا يک وضعيت ساختارهاي متکثر محلي بومي حاشيه يي فرهنگي است که دائماً در حال شدن و واشدن است. به عنوان نمونه وضعيت خودمان را در نظر بگيريد. بعضي ها خيلي ساده انگارانه مي گويند در جايي که در روستاهاي آن هنوز مردان با بيل به سر زنان مي کوبند و نتيجه مي گيرند که ما در يک جامعه فئودالي زندگي مي کنيم و در اين جامعه نمي توان از پست مدرنيسم حرف زد، در اشتباه به سر مي برند. يکي از دلايل استنتاج اين دوستان اين است که آنها خطي به تاريخ نگاه مي کنند. آنها گمان مي کنند در تاريخ بايد به طور خطي از يک نقطه به سمت نقطه ديگر و سپس نقاط ديگر حرکت کرد.

- نگاه متکثر را ناديده مي گيرند...

بله، در حالي که همين الان ما در جامعه يي زندگي مي کنيم که گوشي هاي موبايل، اس ام اس، اينترنت با سرعت هاي مختلف، وسايل ارتباط جمعي، ماهواره، تبليغات بازرگاني و خلاصه بمباران رسانه يي ما را مورد تاثير قرار مي دهد، نمي توان از دوري ما از جهان حرف زد. وفور متن در جامعه ما چنان است که شما وقتي از خانه ات بيرون مي آيي، تا وقتي که برمي گردي، مدام با متن هاي مختلف روبه رويي. در خانه هم از همين جدا نيستيم. شما مدام و ناخودآگاه در حال خواندن هستيد. اين يعني زندگي در فضايي کاملاً متکثر، مصرف زده و سطحي. و اتفاقاً سطحي بودگي يکي از نشانه هاي دنياي پست مدرن است و مي توان آن را يکي از نشانه هاي بي خردانه به معناي تقابل با آن خردگراي عام جهانشمول به حساب آورد. اين نشانه ها مدام در حال تاثيرگذاري بر هم هستند. يعني مي خواهم بگويم همان سازه ها يا ساختارهاي بومي متکثر در حال شکل گيري و واپاشي مدام در حال تبادل اطلاعات با خود و جهان پيرامون است. شما حتي در آن روستايي که طرف با بيل به سر همسرش مي کوبد، مي توانيد گوشي هاي موبايل، ديش هاي ماهواره، تلويزيون و در نهايت تاثيرپذيري از فضاي رسانه يي را ببينيد تا آن حد که ممکن است طرف بر اثر تاثيرپذيري از فضاي رسانه به همسرش مظنون شده و او را مورد ضربه بيل قرار داده باشد. به همين دليل است که با توجه به داده هاي متفاوت، ساختارها مدام در اين جامعه شکل مي گيرند و کمي بعد فرو مي پاشند. اين فضا کاملاً متفاوت با فضاي چهل سال پيش است.

- به هرحال بايد بپذيريم که پست مدرنيته شرحي از خود مي دهد و به همين دليل سازنده نوعي کلان روايت مي شود. اين طور نيست؟

به نظر من اين استعداد را دارد که با چنين متناقض نمايي (پارادوکس) روبه رو شود. يعني علاوه بر آنکه استعداد بدل شدن به يک کلان روايت تعصب آميز را مي تواند داشته باشد، در عين حال نيز مي تواند خود را متناسب با جامعه و شرايط اجتماعي و تاريخي از نو بسازد. منتها از زماني که تئوري ها وارد بسته هاي دانشگاهي مي شوند، داراي اسم مي شوند. ممکن است نام اين تغييرات فردا پست مدرنيته نباشد، به دليل آنکه دانشگاه ها، به ويژه دانشگاه هاي غربي تمايل دارند نظريه ها را به کالاي مصرفي تبديل کنند. آنها آن قدر به سرعت نظريه و صاحب نظريه توليد مي کنند که اگر آن را بسته بندي و نامگذاري نکنند با بي نظمي روبه رو مي شوند؛ چيزي که به آن علاقه يي ندارند. وقتي ما با نگاه نقادانه و البته جامع نگر خود به اين نظريه ها نگاه مي کنيم، گاه حس مي کنيم که تفاوت ما با آنها بسيار کوچک است. گاهي فقط تاريخ ها براي ما محل تفاوت است. در حالي که قرار است اين نظريه ها در آنجا برچسب بخورد و به سرعت به کالاي مصرفي تبديل شود. به دليل آنکه هرکدام از اين نظريه ها بايد در صدها تفسير، شرح و تاويل مورد بررسي قرار گيرند که مي توان آن را يک صنعت بزرگ دانست.

- اگر از آن جمله دريدا و برخي ديگر از چهره هاي پست مدرنيته بگذريم که خود را پست مدرنيست نمي دانند، بسياري از اين چهره ها در برابر مسائل سياسي و اجتماعي اغلب حالتي منفعل دارند. آنها همه ايدئولوژي ها و آرمان ها را به دليل آن رد مي کنند که آنها را کلان روايت مي دانند. به نظر شما آيا اين نگاه نمي تواند شرايط را براي شرايط اتوريته غيرخردگرا در کشورهايي که مدرنيته را تجربه نکرده اند فراهم کند؟

نظرات پساساختارگرا و پست مدرن در کشورهاي جهان سوم با خوانش خاص خود روبه رو بوده اند. درست است که ترجمه ها در معرفي اين انديشه ها بسيار موثر بوده اند، ولي به دليل فضاي متکثري که در جهان وجود دارد، پست مدرنيسم نيز در کشورهاي مختلف با خوانش هاي متفاوتي روبه رو بوده است. به طور مثال مي توان از پست مدرنيسم ايراني و چيني حرف زد که با خوانش آن در امريکا و اروپا متفاوت است. پست مدرنيسم در اين جوامع تحت تاثير شرايط فرهنگي آنها قرار گرفته و در نتيجه خوانش متفاوتي داشته است. وقتي شما در امريکا حرف از پست مدرنيسم مي زنيد، منظور مصرف گرايي، ابتذال (البته نه به معناي يک ارزش گذاري اخلاقي)، سطحي نگري و... است.

- منظور توجيه سطحي نگري است؟

بله، يعني هزل، يعني مصرف گرايي.

- يعني سريال هاي درجه B که آخر شب پخش مي کنند...

بله، اما همين ماجرا وقتي وارد ايران مي شود، رنگي ديگر به خود مي گيرد. در حالي که در آن کشورها که همواره به نوعي محافظه کاري، انفعال و رفاه نسبي حاصل از سرمايه داري تن داده اند، نگرشي متفاوت يافته است.

- مي توان آن را دلمشغولي شهروندان غربي و دوري شان از سياست نيز دانست؟

تاحدي، آن پست مدرنيسم غيرسياسي است. بودريار نيز در اين مورد حرف مي زند.

- تمايل به غيرسياسي بودن دارد...

بله، مي خواهد اينگونه باشد. همان طور که مي دانيد واکنش هاي بعد از يازده سپتامبر نشان داد همان تصوير از جامعه غرب نيز تصوير دقيقي نيست، يعني هنوز دغدغه هاي روشنفکرانه سياسي، دغدغه مسائل جهان و استبداد وجود دارد، من اما مي خواهم از چيز ديگري حرف بزنم. به گمان من وقتي همين پست مدرنيسم وارد جهان سوم مي شود، بدل به نوعي نظريه آزادي خواهي در برابر جريان تماميت خواهي که در اين کشورها مسلط است، مي شود. البته اين يکي از خوانش هاي آن است. به دليل آنکه وقتي پست مدرنيسم با روايت کلان پدرسالاري به مقابله برمي خيزد، وقتي که با مدينه هاي فاضله يي که قرار است از طريق الگوهاي فکري خاصي حاصل شود مقابله مي کند، وقتي بحث از کثرت دارد در برابر نگرش مسلط، وقتي از پذيرش ديدگاه هاي گوناگون حرف مي زند به نوعي بدل به نظريه آزادي خواه در برابر نظريه تماميت خواه کلان نگر و استبدادمحور مي شود. اين خوانش خيلي با نظريه پست مدرنيسم امريکايي با شعارهايي همچون «لحظه را درياب» و «بي خيال باش» متفاوت است. پيش از اين گفته ام که خوانش پست مدرنيسم در کشورهايي که خطر تماميت خواهي آنها را تهديد مي کند، علاوه بر اين صورت ديگري نيز دارد. در اين کشورها، علاوه بر خوانش آزادي خواهانه، نوعي خوانش محافظه کارانه نيز از پست مدرنيسم وجود دارد که اتفاقاً اين خوانش انفعالي ترين و نامطلوب ترين خوانش از پست مدرنيسم است. يعني نگاه باري به هر جهت که خيلي خطرناک است.

- به گمانم توجه به سنت ها هم در اين خوانش جاي مي گيرد. آيا توجه به برخي از سنت ها و خوانش آنها اين خوانش پست مدرنيستي را به سوي دنياي پيشامدرن نمي برد و خطر استبداد را در پي ندارد؟

به نظرم در اينجا ما دچار يک سوءتفاهم هستيم. سنت به معناي يک واژه در مباحث شبه فلسفي، با تماميت خواهي همسو است، چون سنت همواره با نوعي پيش آگاهي همراه است که تغيير در آن جايي ندارد اما اين هيچ ربطي به آن بازگشت به سنت از سوي پست مدرنيست ها ندارد. سنت گرايي به مثابه يک نحله، با تماميت خواهي همسو است، به دليل اينکه تو را از حضور در صفوف مقدم، از پيشگام گرايي، از نگاه انتقادي بازمي دارد و به نوعي تقديس سنت خواهان تثبيت اوضاع موجود است. سنت را به تنهايي نمي توان به هيچ وجه امر تقديس شده يي دانست. به طور مثال ما در مورد دوره صفوي، آن را بزرگ مي کنيم، آرزوي بازگشت به آن را در دل مي پروريم و در نهايت آن را با هاله يي قدسي مي پوشانيم که هيچ جايش خدشه يي ندارد. اين نکته در مورد معماري، نگارگري، سياستمداري و خلاصه همه چيز آن دوران مصداق دارد. ما گاه مي خواهيم بدون توجه به شرايط متفاوت از آن الگو برداريم و گفتمان آن را در جامعه رايج کنيم. اين فرهنگ و سنت نيز محصول دوره يي است که البته تفاوت هايي با ما دارد. در نگاهي ديگر، گروهي با دوره هخامنشي نيز چنين برخوردي دارند. آنها بدون در نظر گرفتن هرگونه نگاه انتقادي، اين دوره را به تمامي تقديس مي کنند. کار اين دو دسته اين است که يک امر قديمي را به عنوان يک امر کامل و درست مي پذيرند و هر نوع رويکرد انتقادي را بر آن مجاز نمي شمرند. اين برگشت به سنت هيچ ربطي به رجعت به سنت پست مدرن ها ندارد. در رجعت به سنت پست مدرن ها، ما با احياي يک سنت فراموش شده روبه رو نيستيم، بلکه پارودي و نقيضه آن را مي بينيم. در اين پارودي نيز واپاشي کلان روايت هاي دنياي مدرن موردنظر است.

- گاهي نيز تنها تکرار است...

تکرار نيز نوعي پارودي و نقيضه به حساب مي آيد. تفاوت نيز در همين جاست. آن که تقديس مي کند، تکرار نمي کند، بلکه آن را مي ستايد. آن که گفتمان قديمي را تکرار مي کند، آن را از اعتبار مي اندازد.

- شما به نگاه انتقادي پست مدرنيسم در جوامع جهان سومي اشاره کرديد. آيا مي توان اين نظريه ها را داراي نگاه انتقادي دانست در حالي که ساختارهاي آن مدام ساخته شده و فرومي پاشند؟ آيا براي نقد نبايد به نوعي ساختار و الگوي از پيش تعيين شده استناد کرد؟

به نظرم در اين شرايط نيز مي توان نقد کرد، چرا که اين نقد برپايه همين نگاه متکثر ساخته مي شود.

- به هرحال نوعي پيش داوري و ارجاع به يک ساختار مورد نياز است، چرا که وقتي شما نقد مي کني، بايد به الگويي استناد کني.

پيش داوري اين نگاه انتقادي را مي توان مقابله با هرگونه نگاه کلان جهاني و اومانيستي دانست. شما فوکو را سياسي مي دانيد يا غيرسياسي؟ او همان وقت که درباره سياست کلان حرف مي زند، حرف از سياست عملي و خرد مي زند. اتفاقاً به نظر مي رسد که در اين نوع سياست، دست به عمل سياسي و انتقادي زدن و نگاه به دستاوردهاي کوتاه مدت بسيار ملموس تر از رسيدن به آرمان هاي روايت هاي کلان است. به عنوان نوعي جمع بندي بايد عرض کنيم که پست مدرن به هيچ وجه چيزي واحد نيست. از سويي مي تواند به يک محافظه کاري غيرانتقادي کاملاً تسليم مصرف گرايي برسد و از سويي ديگر به جريان هاي کاملاً انتقادي و آزادي خواهانه. به عنوان مثال ديدگاه هاي «لاکلا» و «موف» که متفکراني آرژانتيني و بلژيکي هستند و در ايران شناخته شده اند، مي تواند نگاهي از دسته دوم خوانش پست مدرنيستي باشد. دکتر سلطاني در کتاب «زبان، گفتمان و قدرت» به ديدگاه هاي اين دو نفر پرداخته است. قبل از آنکه به اين ديدگاه اشاره کنم، بايد بگويم ما نمي توانيم نسبت به پست مدرنيسم و ساير گرايش هاي فکري نگاهي تسليم طلبانه داشته باشيم. ما بايد ببينيم با توجه به مناسبات فرهنگي، اجتماعي و سياسي چه علمي بيشتر از لحاظ نظري و عملي به کارمان مي آيد. ما بايد ديدگاهي را بپذيريم که شرايط گفت وگو، نقد و تکثر را در جامعه ما ايجاد کند. دليلي نيز ندارد پرچم پست مدرنيستي علم کنيم و بگوييم هرچه آنها مي گويند درست است. به عنوان مثال همين «لاکلا» و «موف» نظريه هاي پساساختارگرايي دريدا را مي گيرند، از ديدگاه هاي کثرت گراي پست مدرن ها بهره مي برند و در عين حال يک انديشه انتقادي بسيار مدرن و روشن را مطرح مي کنند و پيش مي برند. آنها مي گويند دعوا بر سر «حقيقت و ايدئولوژي» و «حقيقت و کذب» آن طور که مارکسيست ها مي گفتند، نيست. آنها به عنوان دليل، تعريف مارکسيست ها از ايدئولوژي را به عنوان حقيقت کذب مطرح مي کنند و مي گويند به اين دليل آنچه را که مارکسيست ها مي گفتند مي بايست خود حقيقت باشد. «لاکلا» و «موف» براي آنکه پاسخ به سوال «تا کجا» و «تا چه حد» را حل کنند، از جدال گفتمان هاي مختلف بحث به ميان کشيدند. گفتمان هاي مختلف با اسلوب هاي خاص خود با هم در جدال اند. هرکدام از اين گفتمان ها از طريق روش هاي خود به توليد حقيقت مي پردازند. در اينجاست که نگاه پست مدرن مطرح مي شود؛ حقيقت واحد مطرح نيست اما ما به عنوان روشنفکران آزادي خواه، طبيعتاً از گفتماني بيشتر حرف مي زنيم که در حاشيه مانده است؛ يعني گفتمان حق زنان، گفتمان طبقه کارگر که در بحران اقتصادي و مالي به سر مي برد، گفتمان کودکان کار، گفتمان جنگ زدگان عراق و افغانستان و... هرچند که هرکدام از اين گفتمان ها در تلاشند تا به شيوه هاي خود به توليد حقيقت بپردازند. پس با توجه به تغييرات در زماني و در مکاني، آن جدال طبقه کارگر و کارفرما شايد ديگر کارساز نباشد. به نظر مي رسد گفتمان هاي ديگري در جريان است که آن تئوري هاي کلان گذشته ديگر کارساز نيست. اينها هيچ کدام خود حقيقت نيستند، بلکه جدال هاي گفتماني براي رسيدن به تشبث حقيقت گفتماني خود هستند. به نظرم چنين نگاهي يک قدم از مشکلاتي که شما به پست مدرنيسم نسبت مي دهيد فراتر مي رود و از آن مي گذرد. نگاهي اينچنين، پست مدرنيسم را از آن محافظه کاري دور و آن را روشن تر کرده و حتي به صراحت تکليف اش را مشخص مي کند. «لاکلا» و «موف» به صراحت اين ديدگاه هاي انتقادي را مطرح مي کنند. آنها از حقيقت متکثري حرف مي زنند که بايد آن را از ميان گفتمان هاي مختلف جست و به آن دست يافت. اين نگاه جست وجوگر به هيچ وجه نمي تواند با محافظه کاري و انفعال در يک سو قرار گيرد، بلکه به نوعي حرکت آزادي خواهي و انتقاد محور بدل مي شود که مي تواند بسيار کارا باشد.

http://www.farzansojoodi.com/home.html

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 19:29  توسط بیژن باران  |