جاوید فرهاد: بیدل، پرنده ای فراتر از زمان
جاوید فرهاد
گر به پرواز و گر از سعی تپیدن رفتم
رفتم اما همه جا تا نرسیدن رفتم
بیدل از شاعرانیست که اندیشه های جاری اش- به دلیل داشتن تجربه های حسی از زندگی- فراتر از محدوده های زمانی سیر می کند و به پرنده ی بلند پروازی می ماند که با دو بال اندیشه پر می زند و در فرودست هاو محدوده های زمانی، آشیان نمی سازد. افزون بر رویکردهای چند لایه ی هنری در اندیشه ی بیدل، نگرش فراتر از زمان، ویژه گی است که شعر بیدل را در حوزه ی دریافت مخاطبان، دلنشین می سازد.
نگرش فراتر از زمان چیست؟
نگرش فراتر از زمان، به معنای ارائه ی اندیشه ی شاعر- فارغ از محدوده های زمانی- است. محدوده های زمانی گیر ماندن شاعر در چارچوب مفاهیم تقویمی است که به هر حال جریان سیال " شعریت" را در بعد محتوایی ،آسیب می رساند و بسیاری از این گونه شعرها و شاعران با گذشت زمان، تمام می شوند و شاعر و شعر، ارزش فراتر از زمان خود را از دست می دهند و به مفهوم ماندگار فراتر از زمان، نمی رسند.
بی تردید از شمار مقوله های جاودانگی در شعر بزرگان، یکی هم نگرش فراتر از زمان است که شاعران بزرگی مانند بیدل، با توجه به تجربه و برداشت ژرف از زندگی و مواردی که از آن تأثیر می گیرند، به این ارزش دست یازیده اند.
نگاه بیدل به مقوله ی " فراتر از زمان" چگونه است؟
مهم ترین نگرش بیدل به مقوله ی فراتر از زمان در شعر، از آنجا ریشه می گیرد که او یافته های ذهنی اش را درسرپنجه های اندیشه ی شاعرانه – مانند موم- شکل می دهد و تجربه های حسی اش را در مورد اشیاء و پدیده ها، در لابلای این یافته های ذهنی می گنجاند و با کاربرد نوعی حسآمیزی میان شی، مفهوم و مخاطب ، رابطه ی سه سویه ایجاد می کند:
" چون سایه سر به خاک ادب واکشیده ام
از زیر پای ما نکشد، کس گلیم ما"
" سر به خاک ادب کشیدن سایه" که به گونه ی مجازی، افتادگی،عجز و دوری از کبر و نخوت را می رساند و مصرع " زیر پای ما نکشد، کس گلیم ما " اشاره به نوعی دوری از " منیت" است و مفهومیست که در چارچوب محدوده های زمانی مطرح نشده و مهر تقویمی خاص را بر پیشانی ندارد؛ از این رو با وصف نگرش زمانی، فراتر از زمان نیز سیر می کند و مانند پرنده ی بلند پرواز، بال زنان در فضای فراتر از محدوده های زمانی، پرواز می نماید:
" صدای التفاتی از سر این خوان نمی جوشد
لب گوری مگر واگردد و گوید: " بیا اینجا!"
هیچ التفات و توجهی به تعبیر بیدل از سر خوان دنیا نمی جوشد ( بر نمی آید) ؛ مگر او منتظر است که روزی لب ( و یا سینه ی ) گوری باز شود و او را فرا خواند که : " بیا اینجا!". این نگرش به بی التفاتی دنیا و التفات گور پارادوکس زیبایی، برای افاده ی مفهوم بی هیچی دنیای آدمهاست. شکوه ی بیدل از این مسأله با توجه به مفهوم زمان، فراتر از زمان را نیز در می نوردد و تا هستی است، این پارادوکس ( بی التفاتی دنیا و التفات گور) وجود دارد و هرگز پایان نمی یابد.
به نمونه ی دیگری ازمقوله فراتراززمان دراندیسه بیدل توجه نمایید:
" عافیت می طلبی، منتظر آفت باش
سر بالین طلبان، تحفه ی دار است اینجا"
این یک تجربه روشن و طبیعی است که هر " عافیتی " ، سرانجام ،" آفتی " را در پی دارد؛ اما اشاره ی بیدل در مصرع دوم بیت ( سر بالین طلبان تحفه دار است اینجا ) با نتیجه گیری مبتنی بر تجربه ی شاعرانه ، شکستاندن محدوده های زمانی و گذار به مرحله ی فراتر از زمان است. سر انجام عافیت طلبی، بر برباد دادن سر ( آفت)، به لحاظ تقویمی محدوده پذیر نیست و محتوای مطرح شده در بیت، فراتر از زمان است.
این هم نمونه ی دیگر:
" اهل دنیا، عاشق جاه اند از بی دانشی
آتش سوزان به چشم کودک نادان، زر است. "(1)
اهل دنیا برابربه سود پرستانی است که از فرط بی دانشی ، به جاه (کنایه از مقام و حشمت دنیایی) عشق می ورزند؛ و مانند کودک نادان- به تصور این که آتش سوزان زر است-به آتش دست می اندازند و سرانجام خود در این آتش سوزان حرص می سوزند تا به تعبیر خودشان، به آن " جاه" و وجاهت کاذب برسند.
این نگرش به ظاهر ساده؛ اما در باطن ژرف، گذشته از مفهوم این زمانی، در برگیرنده ی مفهوم فراتر از زمان نیز هست؛ زیرا اهل دنیا از آغاز تا امروز و تا فردا و فردا های بعدتر ، برای رسیدن به این " جاه " و مقام کذایی هستی خود را می سوزند و سرانجام، دیگران را نیز با خود نیز می سوزانند.
با توجه به این گونه نگرش، شعر بیدل و اندیشه های بیدلانه ی او در شعر، از ظرفیت بزرگ مفهوم فراتر از زمان برخوردار است و بی تردید همین ویژه گی باعث شده تا شعر بیدل در حوزه ی دریافت مخاطبان، در هر زمانی تأویل و تعبیر پذیر باشد و مهر نمیرایی را بر پیشانی خود حک کند.(2)
پا نوشت:
1- برای دریافت نمونه های دیگر به این ابیات توجه کنید:
تا زنده ایم باید، در فکر خویش مردن
گردون بی مروت، بر ما گماشت ما را
ناتوان صیدم ، ترحم غافل از حالم مباد
هر که می گیرد به خاک افکنده می گیرد مرا
رنج خفت مکش از خلق، به اظهار کمال
نزد این طایفه، بی عیب نبودن هنر است
2- تنها در شعر بیدل مقوله ی فراتر از زمان شکل نگرفته، بل در شعر بزرگانی مانند: مولوی، حافظ، سعدی و ... نیز این ظرفیت فرازمانی بودن اندیشه وجوددارد؛ اما از آنجایی که بحث درباره ی بیدل مطرح بود، فقط به گونه ی فشرده،به چند نمونه از اندیشه های این " ابر شاعر"، اکتفا شد.
شهر شعر مقاله زیر را از آقای مجتبی مظفری راد برای آشنایی خوانندگان با بیدل آورده.
بیدل شاعریست که در بیرون از مرزهای ایران به ویژه در میان افغان ها بیشتر شناخته شده است. شاعری دیرآشنا با بیانی دشوار و معانی استوار. در 25 سال اخیر در ایران تلاش قابل تقدیری برای معرفی «پیر میکده سخندانی و افلاطون خم نشین معانی» صورت گرفته. حاصل آن انتشار گزیدهها و تصحیحات متعدد از دیوان بیدل و مقالات و پایان نامه های گوناگون است که از معروفترین آنها کتاب شاعر آینه ها از دکتر شفیعی کدکنی است.
عبدالقادر بیدل دهلوی در 1054 هـ.ق در ساحل جنوبی رودخانه «گنگ» در شهر عظیم آباد پتنه (هند) به دنیا آمد. از روزهای جوانی عبدالقادر به شوق حق، ترانه عشق میسرود. چون بر حفظ و اخفای راز عشقش به حق مصر بود «رمزی» تخلص میكرد. تا این كه بنابر قول یكی از شاگردانش هنگام مطالعه گلستان سعدی از مصراع «بیدل از بینشان چه گوید باز» به وجد آمد و تخلص خود را از «رمزی» به «بیدل» تغییر داد.
بیدل چهرهای خوش منظر و جثهای نیرومند داشت. فنون كشتی را به خوبی میدانست. ورزشهای طاقت فرسا از معمولیترین فعالیتهای جسمی او بود. در 1075 هـ.ق به دهلی رفت. هنگام اقامت در دهلی دایم الصوم بود. آن چنان كه خود در چهار عنصر نقل كرده است به سبب تزكیه درون و تحمل انواع ریاضتها و مواظبت بر عبادات درهای اشراق بر جان و دلش گشوده شده بود؛ مشاهدات روحانی به وی دست میداد. وی در 1078 هـ.ق سرایش مثنوی «محیط اعظم» را به پایان رساند. این مثنوی دریای عظیمی است لبریز از تأملات و حقایق عرفانی. دو سال بعد مثنوی «طلسم حیرت» را سرود و به نواب عاقل خان راضی كه از حامیان او بود هدیه كرد. تلاش معاش او را به خدمت در سپاه شهزاده «اعظم شاه» پسر اورنگ زیب بازگرداند. اما پس از مدت كوتاهی، چون از او تقاضای مدیحه كردند، از خدمت سپاهی استعفا كرد. بیدل در 1096 هـ.ق به دهلی رفت. مقدمات یك زندگی توأم با آرامش و عزلت را در دهلی فراهم كرد. زندگی شاعر بزرگ در این سالها به تأمل و تفكر و سرایش شعر گذشت. منزل او میعادگاه عاشقان و شاعران و اهل فكر و ذكر بود. در همین سالها بود كه بیدل به تكمیل مثنوی «عرفان» پرداخت. این مثنوی عظیم عرفانی را در 1124 هـ .ق به پایان رساند. بیدل آخرین آینه تابان شعر عارفانه فارسی بود كه نور وجودش در چهارم صفر 1133 هـ.ق به خاموشی گرایید.
بیدل شاعری با حكمت و تفكر قدسی است، وی از تبار شاعران عارفی چون حكیم سنایی، عطار نیشابوری، مولانا و حافظ است. شاعرانی كه شعرشان گرانبار از اندیشه و معناست در افق این بزرگان، شعر زبان راز و نیاز است . اندیشه بیدل، اندیشه یكانگی است. در منظر او عالم جلوهی حق است. انسان آینهای كه حیران به تماشا چشم گشوده است، به تماشای تجلی حق در عالم وجود. بیدل حق را تنها حقیقت هستی میداند. در نگاه خود نیز همه موجودات قائم به حق میباشند. بدون فیض وجودیی كه حق به آنها میبخشد محكوم به فنا و نیستیاند. همه موجودات و اشیاء را همچون خیال و وهم تصور میكند كه تنها صورتی از وجود دارند. حقیقت آنها حضرت حق میباشند كه از چشم غافلان همیشه این نكته پوشیده میماند.
گر ننـالم کجـا روم بیـــدل / شش جهت بیکسی و من تنها
بسکه امشب بیتوام ساماناعضا آتش است
گـر همـه اشـکی فشــــــــانم تا ثـریـــا آتش است
بی تو چون شمعی که افـروزند بر لوح مـزار
خاک بـر سـر کـرده ایم و بـر سـر مـا آتش است
شـاخ از گلـبن جـدا مصـروف گلـخن می شود
زندگی با دوستـان عیش است و تنها آتش است
با دو عالــم آرزو نتـوان حریف وصـــــل شـد
ما به جایی خار و خس بردیم کهآنجا آتش است
***
هـر کجا گـل کرد داغی بـر دل دیوانه سوخت
این چرخ بی کسی تا سوخت در ویرانه سوخت
عالـم از خاکستـر ما مـوج ســاغر می زنــــــد
چشـم مخمـور که ما را این قدر مستانه سوخت
حسن یکمژگان نگه را رخصت شوخی نداد
شمـع این محفــل تپشها در پـر پروانه سوخت
مژده ی وصل تو شــــد غارتگـر آسـایشــــــم
خواب در چشمـم همـان شیرینی افسانه سوخت
وضع دنیـــــا هیـچ بر دیوانه تأثیــری نکـرد
بیشتـر ایــن بـرق عبرت خرمن فـرزانه سوخت
داغ دل شد رهنـــمای کوه و هــامـون لاله را
سر به صحرا میزند هرکس متاع خانه سوخت
بـرق نامـوس محبت را چـو داغ آیینـــــــه ام
من بـه خاکستـر نشستم گـر دل بیــگانه سوخت
مستی چشـــــم تو را نــازم که بـرق حیرتـش
مـوج مـی را چـون نگه در دیده پیمـانه سوخت
بسکهخوبانرا ز رشکجلوهات داغاست دل
می توان از آتش سنگ صنــــم بتـخانه سوخت
دور چشــــــم بـد زیانـکار زمیــــن الفتـــــــــم
مزرعی دارم که باید چون سپنــدم دانه سوخت
آرزوهـا در نفـس خـون کـرد استغنــــــای دل
نــاله در زنجیــر از تمکیـن این دیوانه سوخت
بسمـل آن طایـرم بیـــــدل که در گلـزار شـوق
چـون شـرار از گرمی پــرواز بی تابانه سوخت
***
هرکه آمد سیر یأسی زین گلستان کرد و رفت
گر همه گل بود خون خود به دامان کرد و رفت
صـبـح تـا آگـاه شــد از رسـم ایـن مـاتـم ســرا
خنده ی شــادی همـان وقف گریبان کرد و رفت
در هـــوای زلف مشکیـــن تـو هـر جا دم زدم
دود آهـم عـالـمی را سنبلستـــــــــان کرد و رفت
دوش سیــلاب خیالت می گذشـت از خـاطــرم
خـانـه ی دل بـر سـر ره بـود ویران کرد و رفت
این زمان بیـدل سراغ دل چه می جویی ز ما
قطـره خـونی بـود چندیـن بار توفان کرد و رفت
http://www.arooz.com/mag/1385/11/post_254.php مجتبی مظفری راد
در مورد انديشه ي بيدل بايد عرض كنم پيچيده تر از اينها ست. درانديشه ي وي هر قدر كه نشا نه هاي عرفاني و وحدت ويگانگي وجود دارد همانقدر هم انديشه هاي نيهيليستي وپوچگرايانه فوران مي كند. در همان كتاب شاعر آئينه ها كدكني مي گويد كه بيدل تحت تا ثير تفكرات فلسفس هندي بوده؛ بهشت وجهنم را افسانه مي پنداشته. حتي مبدا الوي را براي بشر منكر شده است. چنانكه هم فكر با داروين مي نويسد: "آدمي هم قبل از آن كادم شود بوزينه بود." در نوشته هاي وي حتي نشانه هايي از تسلطش بر علوم تسخير جن هم ديده مي شود. دوباره در نقطه اي مقابل تمام انديشه هاي عرفاني دستورات فقهي هم صادر مي كند كه در نوع خود جالب است. با آنهمه تنفري كه از مذهب سطحي داشته است مثلا مي گويد: "نشئه ي صهبا نمي ارزد به تشويش خماد/در گذر امروز از آبي كه فردا آتش است." در كل فكر مي كنم بزرگترين امتياز بيدل عرفان او نبوده بلكه تعمد وي در ايجاد حيرت در خواننده از طريق شعر بوده. به عبارتي براي وي شعر در اولويت بوده؛ شعر براي او ابزاري در جهت ارائه ي عقايدش نبوده است. در اين راه از تناقض گويي واهمه اي نداشته است.
http://www.taburiss.blogfa.com/ صالح سجادی
